سوداگري که شناسايي اش نا تمام ماند
| دفاع |
تابستان سال 60 بود كه احمد مرا در جبهه «صالح مشطط» به برادر «محمدرضا آل عبدي»، مسئول گشت و شناسايي مستقر در روستاي قلعه نصير، معرفي كرد. در يكي از معبرهاي شناسايي به سمت روستاي «صالح داوود» مشكلي به وجودآمده بود و دو روز بود كه احمد، مسئول اطلاعات و عمليات سپاه دزفول، بدين منظور وارد اين جبهه شده بود. با صداي نگهبان كه بچهها را براي نماز صبح بيدار ميكرد، از خواب بيدار شدم. نمازم را خواندم ودر حال خوردن صبحانه بوديم كه احمد تصميمش را اينگونه بيان كرد:
| عليرضا بي باک |
روايت عليرضا بيباك از نحوه جانبازي سردار شهيد احمد سوداگر
«امروز بايد مشكل شناسايي صالح داوود و نقاط ضعف خود با دشمن را شناسايي كنيم» و صحبتهايي در اين راستا رد و بدل شد.احمد به من و محمدرضا گفت: امروز به شناسايي ميرويم. تمام فكر و ذكر احمد چگونگي مقابله با دشمن بود و دنبال روزنهاي براي عبور و شناسايي پشت مواضع دشمن ميگشت. بـراي حـركـت بـه سمـت خـط مـقدم آماده شديم. عادت داشتيم هميشه حركتمان را با نام و ياد خدا و ذكر آيه شريفه «وجعلنا من بين ايديهم سداً و من خلفهم سداً و...» آغاز كنيم. در جيپ روبازي سوار شديم واز روستاي مُلحه به راه افتاديم.
شش نفر بوديم و جالب اين بود كه قبل از حركت چند عكس يادگاري هم گرفتيم. به نظر ميرسيد اين واقعه ميخواهد جزئي از تاريخ دفاع مقدس و همه امكاناتش بايد فراهم شود. مسير حركتمان از سمت راست نيروهاي خودي از كنار رودخانه كرخه و داخل جنگل مشخص شده بود،
درختها هرچه به رودخانه نزديكتر ميشدند پر پشتتر و تنومندتر بودند ولي بر عكس درختهايي كه از رودخانه دورتر ميشدند داراي شاخ و برگهايي ضعيف و تنه آنها باريكتر و شاخههايشان كوتاهتر ميشد. صحبتها و موارد قابل اجرا و نكات لازم را احمد توضيح داد و ما نيز بهطور كامل روي كار توجيه شديم.
يك بار ديگر زمزمه «وجعلنا ...» بر زبانها جاري شد و احمد، «محمود آل قصاب»، من و «محمدرضاآل عبدي» و«گچي خلف» و يكي ديگر از برادران حاضر در خط مقدم، بهراه افتاديم. از اول حركت، من سعي داشتم نفر بعد از احمد باشم. نميخواستم بيش از چند قدم از او فاصله داشته باشم. احمد نيز متوجه اين قضيه شده بود و در عمل موافقت خود را نشان ميداد.
از خصوصيات مهم اين جبهه، اين بودكه در قلب دشمن قرار داشت. از سه طرف محاصره بود و عقبهاي با حدود بيش از صد مترآب داشت. از زماني كه پا به آن جبهه گذاشته بودم، مظلوميت را با تمام وجود در آنجا احساس كردم.تنهايي را چشيدم و محروميت را به چشم ديدم. چون در اين جبهه ارتباط مستقيم با عقبه خودي امكانپذير نبود و بهعلاوه رزمندگان نيز ميبايست
روحيه خود را براي مقابله با مشكلات پيشبيني نشده حفظ و موقعيت را براي خود و ديگر همرزمان سخت نگيرند، زيرا رزمندهاي كه قرار است در مقابل دشمن بايستد، بايد از تامين پشتسر خود مطمئن باشدكه اين جبهه از اين مورد محروم بود و در صورت حمله دشمن و شكست نيروهاي خودي، نيروها ميبايست پس از تحمل حمله سخت دشمن، خود را به آب بزنند كه اين كار شايد از حمله سنگين دشمن مشكلتر بود.
روستاي «صالح مشطط» در منطقه دشت واقع بود و سمت جنوب آن، سه تپه متصل به هم به نام «كوت گاپون» قرار داشتند. در اين منطقه تپههايي با ارتفاع كم وجود داشتند كه بعد از عيد نوروز و در فصل بهار در دامنه تپهها گلهاي وحشي ميروييد و مناظر بسيار زيبايي را بهوجود ميآورد كه تنها زيبايي گلهاي آن چشمان هر بينندهاي را نوازش ميكرد. اين جبهه لحظاتي كاملا متفاوت داشت.
گاه ساعاتي از روزها و شبهايش آنچنان در سكوت و آرامش ميگذشت كه فقط صداي نفس كشيدن بچهها شنيده ميشد، آنچنانكه گويي اصلا ميدان نبردي حوالي آن نيست و ساعاتي ديگرآنچنان جهنمي بر پا ميشدكه زمين و آسمان به هم گره ميخورد. با وجودي كه دهم آبان ماه سال 60 از راه رسيده بود
ولي هنوز هم هوا گرم بود. به نقطهاي رسيديم كه بايد نخستين تامين گشت قرار ميگرفت. احمد دو نفر از گروه را درآنجا مستقر كرد و گفت: «در صورت درگيري با دشمن يا هر اتفاق ديگر، مراقب باشيد دشمن ما را محاصره نكند». گروه تامين نشستند و ما چهار نفر بهراه افتاديم. پس از محل تامين اول، بسيار آرام حركت ميكرديم.
چندگام بر ميداشتيم و مينشستيم. احمد با دوربين اطراف را نگاه ميكرد و با «آل قصاب» كه بيشتر از ديگران آشنا به منطقه بود و چند شب قبل، منطقه را مينگذاري كرده بودند صحبت ميكرد و او را روي منطقه توجيه ميكرد. كمتر از شصت تا هفتاد متر به دشمن نمانده بود. با بلند كردن سر از درون درختهاي كوتاه جنگل، سنگرهاي نگهباني خط مقدم عراق مشخص بود و صداي عربي صحبت كردن آنها بهگوش ميرسيد.
احمد، من و «گچي خلف» را براي آخرين تامين گشت همانجا مستقر كرد و خود به اتفاق «آل قصاب» حركت كردند. طولي نكشيد كه درآن جنگل، از چشم ما ناپديد شدند. ما دو نفر هم نشستيم و چشم انتظار، مراقب اطراف بوديم. ثانيهها به كندي ميگذشت و انتظار فوقالعاده سخت.دوست داشتم در شناسايي سهم بيشتري داشته باشم و جلوتر بروم، اما به دليل اطاعتپذيري از فرماندهي بايد همانجا ميماندم و فقط مراقب اوضاع ميشدم.
هميشه عادت داشتم در شناساييها، سعي كنم نخستين نفر در ستون باشم تا اگر قرار است حادثهاي رخ دهد، براي من باشد، زيرا به هيچوجه تحمل ديدن و حتي شنيدن خبرناگواري را نداشتم. در همين افكار غوطهور بودم كه ناگهان... ... صداي انفجاري مهيب، آرامش منطقه را در خود فروبرد و دود سياهي حواس گروه را متوجه به خود كرد. همه دل نگران و سراسيمه منتظر بوديم بفهميم كه چه اتفاقي رخ داده است.
بعد از احمد و محمود، من نخستين گروه تامين بودم و گروه عقبتر نزديك به صد متر با ما فاصله داشتند.من و «گچي خلف» دلنگران و مضطرب به آرامي با هم زمزمه ميكرديم كه: «چه اتفاقي افتاده است». پس از دقايقي، ناگهان محمود بحالت خميده و با چهرهاي مضطرب و گريهكنان نزديك شد.
پرسيدم: «هان! محمود جان! چه شده؟» او قدرت بيان آنچه را كه ديده بود، نداشت. اضطراب و نالههاي محمود خبر از واقعهاي دردناك و سنگين داشت. من پيشقدم شدم. محمود را دلداري داده و به آرامش دعوت كردم. دستهايش را گرفتم و به او گفتم بنشين. آرام باش. او مدام ميگريست.
فقط درآن لحظات تنها كلمهاي كه بر زبان ميآورد، گفتن «احمد» بود و پي در پي با ناله ميگفت: «احمد... احمد... احمد...»
با خود گفتم: «خدايا! چه اتفاقي افتاده است؟». به هيچوجه نميتوانستم براي خودم ترسيم كنم كه چه روي داده است. كمتر از پنجاه متر با دشمن فاصله داشتيم. هر بار كه از محمود ميخواستم كه بگويد چه حادثهاي روي داده است، او در جواب فقط و فقط گريه ميكرد و به سروسينه ميزد. با حالت گريان دستم را گرفت و گفت: «بيا و ببين چه شده». هر دو راه افتاديم. از محل تامين ما، تا محل حادثه شايد بيست متر نبود.
چقدر اين بيست متر برايم طولاني بود. هرچه ميرفتم، نميرسيدم. انگار در اين ثانيهها زمين زير پايم كش ميآمد. از طرفي پاهايم نيز توان گام برداشتن نداشت. دوست نداشتم واقعه را ببينم. اصلا. دوست نداشتم ببينم براي احمد اتفاقي افتاده است. بايد ميرفتم. بايد اتفاق را ميپذيرفتم. هر چه هم سخت و ناگوار باشد.
اينها افكاري بود كه در ذهنم رژه ميرفت. هردو بحالت خميده قدم برميداشتيم و جلو ميرفتيم و با برداشتن هر قدم اطراف را مينگريستيم تا نكند دشمن جلو بيايد، كه اگر چنين ميشد فقط خدا ميدانست چه برسرمان ميآمد. گويا هنوز دشمن هم هاج و واج اين انفجار بود. محمود جلو ميرفت و من به دنبال او.لحظات همچنان به كندي ميگذشت. ناگهان محمود لبه پرتگاهي با ارتفاع بيش از يك مترايستاد و اشاره به پايين كرد. گفت: «اينجاست. من نميتوانم ببينم تو برو». به سرعت خود را به پايين پرتگاه انداختم.
احمد بين ما و دشمن زمينگير شده بود. دشمن هم چون در آن نقطه ديد نداشت، ظاهرا هنوز دليل انفجار را نميدانست وگرنه باران گلولههايش بر سرمان باريدن ميگرفت. براي انتقال احمد به عقب بايد چارهاي ميانديشيدم. از محمود هيچ تصميم و عكسالعملي انتظار نداشتم. او فقط گريه ميكرد. با موافقت احمد، محمود بالاي پرتگاه ايستاد و من پايين. او با دو دست پيراهن احمد را گرفت و من از پايين هر دو پايش را.
او احمد را بالا ميكشيد و من هم كمك ميكردم تا اينكه بهسختي توانستيم او را به بالا منتقل كنيم. چند متري را هر سه نفري بهصورت سينهخيز رفتيم و احمد به پشت سر روي زمين كشيده ميشد. برايم بسيار سخت بود ولي چارهاي نداشتم. نميتوانستيم بلند شويم. براي لحظاتي هر سه نفر با هم گريه ميكرديم. احمد خيلي درد ميكشيد.
چندين مرتبه به من اصرار ميكرد كه قسمت قطع شده پايش را كه آويزان شده بود، جدا كنم. ميگفت: «خيلي اذيتم ميكند». ولي نه من و نه محمود، هيچ يك از ما توانايي انجام درخواستش را نداشتيم. در آن لحظه پاي قطع شده را ميديدم ولي به هيچوجهي نميخواستم باوركنم پايش قطع شده
و پيش خود فكر ميكردم با كمترين احتمال هم بايد پا بماند شايد قسمت باقي مانده پا امكان پيوند زدن باشد و دليل ديگري هم وجود داشت و آن اينكه تا بحال اينچنين موقعيتي برايم پيش نيامده بود كه بخواهم تصميمي در اين خصوص بگيرم، با هر مشقتي كه بود به محل تامين گشت رسيديم.
«گچي خلف» با چهرهاي بُهت زده به كمك ما رسيد. خطر حمله دشمن هنوز رفع نشده بود. فقط تا حدودي از ديد دشمن در امان بوديم. اما به محض رسيدن ما به نقاطي كه درختها كم پشت ميشدند و دشمن روي آن نقاط تسلط كامل داشت، تيربارچيها و تك تيراندازها، بطرف ما شليك ميكردند. بلند كردن احمد براي دو نفر كار مشكلي بود.
از طرفي هم پاي مجروحش آويزان بود. از اين رو من، محمود و «گچي خلف» هر كدام قسمتهايي از جثه نسبتا سنگين احمد را روي دوش خود گذاشتيم. يك نفر جلو و دو نفر از عقب احمد را بلند كرديم. باز هم سخت بود. فكري به ذهنم رسيد. پيراهنم را در آوردم و پاي قطع شدهاش را با همان پوتين آويزان شده، درون پيراهنم پيچاندم و گره زدم و آن را روي پاي چپش انداختم. پيراهنم همان لحظه اول پر از خون شد.
احمد، در بين راه مدام تقاضاي آب ميكرد. خون زيادي از او رفته بود و ما نميتوانستيم به او آب بدهيم. چفيهام را از گردنم باز كردم و آب قمقمهام را روي آن ريختم. چفيه نمناك را به صورتش ميكشيدم و لبانش را با آن مرطوب ميكردم. بلند ميشديم، چند قدم حركت ميكرديم ودوباره مينشستيم و احمد را زمين ميگذاشتيم. اطراف را ديد ميزديم تا اينكه به تامين گشت بعد رسيديم. با رسيدن به تامين دوم، دوستان كه با تاثر و اندوه نگاهمان ميكردند، به سرعت به كمك ما آمدند.
تقريباً خطر و اضطراب از حمله دشمن كم شده بود. نفرات كمككننده به اندازه كافي شده بودند و براي حمل احمد مشكلي نداشتيم. تنها مشكل ما ديد دشمن روي نقاط كم پشت جنگل بود كه با رسيدن ما به آن نقاط دشمن با انواع اسلحههايي كه داشت، روي ما آتش ميريخت. به ميدان مين خودمان رسيديم. از آنجا كه همه دل نگران وضع احمد بوديم هيچ كداممان توجهي به ميدان مين نداشتيم.
آنقدر حواسم سمت احمد بود كه خودم پايم را گذاشتم روي مين ضد تانك. فقط خواست خدا بود كه اتفاق ديگري نيفتاد. با هر مشقتي كه بود احمد را به خط مقدم خودمان رسانديم. بسياري از برادران از جمله «احمد پاليزوان» اطراف ما حلقه زده و علت ماجرا را سئوال ميكردند. آمبولانس خط مقدم رسيد و احمد را روي برانكار داخل آمبولانس گذاشتيم.
احمد دستم را محكم گرفت و اصرار ميكرد من هم با او بروم. گفتم احمد جان! نميشود. بايد بمانم. ولي احمد دستم را رها نميكرد. براي اينكه تا رسيدن به بيمارستان به او كمك كرده باشم، سوار شدم و آمبولانس حركت كرد.
از خط مقدم تا كنار رودخانه، نزديك به چهل الي پنجاه دقيقه طول ميكشيد. جاده بسيار ناهموار بود و پستي و بلنديهاي زيادي داشت. در حالت عادي كه در اين جاده تردد ميكرديم، بدنمان كوفته ميشد، چه رسد به حمل مجروح در آن جاده ويران. احمد و من عقب آمبولانس بوديم. با هر بالا و پايين شدن بيتابي ميكرد.
من هم سعي ميكردم با گرفتن پاي مجروح او مقداري از تكان خوردنهايش كمتر شود. يك نگاه به خودم كردم. يك جفت پوتين و شلوار نظامي با يك زير پيراهن كه پرازخون شده بود اسلحهام را هنگام سوار شدن به آمبولانس تحويل محمدرضا دادم. با اين حال فقط وجود احمد بود كه برايم مهم. و بيتابيهاي او كه امان از من بريده بود.
همينطور كه ماشين حركت ميكرد، احمد چندين مرتبه بيهوش ميشد و به هوش ميآمد. از من تقاضا كرد اذان را با صوت بخوانم. من هم اجابت كردم. شروع كردم به خواندن: «الله اكبر،الله اكبر،الله اكبر،الله اكبر، اشهد ان لااله الاالله، اشهد ان لاالله الاالله و اشهد ان محمداً رسولالله و اشهد ان علي وليالله و...» با خواندن هر كدام از ذكرها احمد با من تكرار ميكرد. من و او ميخوانديم و ميگريستيم. چند مرتبه اذان را كامل خواندم. با خود ميگفتم:
خدايا! چه كاري از من در اين موقعيت ساخته است؟ دقايق عبور ميكردند و رنگ رخسار احمد زردتر ميشد. به كنار رودخانه رسيديم. آمبولانس ايستاد. احمد را بايد با قايق به آن طرف رودخانه كرخه انتقال ميداديم. مدتي طول كشيد تا قايق از آن طرف آب آمد. مسئول قايقها «نورعلي» بود او آشنايي نزديكي با احمد داشت ولي نميدانم چرا آن روز او را نميديدم و اگر نورعلي آنجا بود مطئنم مسئله به گونهاي ديگر ميشد زيرا هردو نفر علاقه خاصي نسبت به هم داشتند
و در ملاقاتهايشان اين علاقه را شاهدان كاملا متوجه ميشدند و شب قبل سنگري كه احمد بود به ديدنش آمد و كلي باهم صحبت و نخستين شوخي آنها يك دست كشتي مفصل با هم گرفتند و تا پاسي از شب آنجا بود و از احمد دل نميكند ولي موقع رسيدن ما به كنار رودخانه نورعلي آنجا نبود او رودخانه را به خوبي كف دست ميشناخت و ميدانست چگونه قايق را حركت بدهد تا به گِل و نقاط كم عمق آب نخورد.
يك نفر ديگر كه او را نميشناختم قايق را به سمت ما آورد و با هر زحمتي كه بود توانستيم احمد را با برانكار داخل قايق گذاشتيم و قايقران احمد را كه اينگونه مجروح ميديد در رفتار و حالاتش سراسيمه و اضطراب درون خود را بيان ميكرد، بعد از حركت طولي نكشيد كه كف قايق را به گِل زد و صداي ناله قايق با نالههاي احمد هم نوا شد كه اينجا به قايقران با صداي بلند گفتم اگر مسير حركت در رودخانه را نميداني مجبور نيستي قايقراني كني كه آن بنده خدا از آنجايي كه وضع احمد و بيتابيهايش را ميديد عذرخواهي كرد و حركت قايق را با سرعت كم ادامه داد،
قايق همانند مار زخم خوردهاي درون آب به پيش ميرفت. قايقران به جهت ديدن مسير جلو خود چند مرتبه از جايش بلند و دوباره مينشست من هم در اين موقع چفيهام را به صورت احمد ميكشيدم تا شايد عطش تشنگي برايش كمتر شود، درون قايق كه نشسته بوديم با بلند كردن دست ميتوان به هر اندازه آب خورد، ميتوان صورت را درون آن گذاشته و تشنگي ناشي از گرما را تسكين داد در اين زمان تشنگي بر من نيز مستولي شده بود لبهايم از تشنگي چسبنده و خشك شده بودند.
احمد براي لحظهاي چشمان را ميبست و لحظهاي ديگر با چشمان از حدقه درآمده به نقطهاي خيره ميشد و ساكت ميماند خواستم تا چشمانش بستهاند دستانم را درون آب گذاشته و با نوشيدن چند كف دست عطشم را فروكش كنم، قمقمهاي نداشتم چون بعد از اينكه آب قمقمه را براي خنك كردن صورت احمد از داخل كيسهاش در آوردم و روي چفيهام ريختم همانجا روي زمين جا گذاشته بودم، احمد چشمانش را بسته بود
براي من فرصتي به وجود آمد تا آبي به صورت زده و بياشامم، يك نگاهم به آب و يك نگاهم به صورت پر از دود احمد دوخته شده بود نميتوانستم تصميم خود را عملي كنم در همين افكار خود بودم كه قايق تكان محكمي خورد و جلو قايق به ساحل رودخانه رسيد و قايقران با صدايي لرزان گفت برادر رسيديم. ميتوانيم پياده بشويم. من هم با صداي قايقران از افكارم خداحافظي كردم و به سرعت از قايق پياده شدم و طناب قايق را به چوبي كه براي مهار آن گذاشته بودند بستم.
بعد از آن به طرف ماشين آمبولانس دويدم و راننده آنكه داخل سنگر بود صدا زدم و او نيز با شنيدن صدا از داخل سنگر بيرون پريد و به سرعت باد به سمت ماشين خود رفت و با دنده عقب ماشين را به نزديكي قايق رساند و هرسه نفر به كمك هم برانكار را از داخل قايق به درون ماشين آمبولانس گذاشتيم و خودم نيز عقب ماشين كنار احمد ايستادم راننده آمبولانس به آرامي ماشين را از سرا بالايي كنار رودخانه به طرف دزفول حركت داد بعد از كمي حركت راننده از من پرسيد به نظر شما كجا برويم بهتر است،
بيمارستان افشار كه داخل شهر، يا بيمارستان پايگاه وحدتي دزفول، من هم با توجه به مجروحيت خودم كه به بيمارستان افشار برده بودند و بيتوجهيهاي كادر آنجا به جهت شلوغي مراجعهكنندگان، به راننده گفتم بهتر است به بيمارستان پايگاه برويم. بعد از چند لحظه باز هم احمد از من تقاضاي اذان كرد و من هم چند مرتبه اذان را خواندم.
از من خواست دعاي فرج آقا امام زمان(عج) را بخوانم. من نيز خواندم. الهي عظم البلاء و برح الخفاء... ميخواندم و ميگريستم. ميدانستم خواندن دعا در آن شرايط بهترين آرام بخش و مسكن براي احمد خواهد بود. من ميخواندم و او دستها را رو به آسمان گرفته بود. ميخواندم و هر دو ميگريستيم. حس و حال غريبي داشتم. خدا ميداند در آن لحظه چقدر احساس تنهايي ميكردم. گويي دنيا برايم به آخر رسيده بود.
پروردگارا! خودت گواه باش كه ما براي رضاي تو به اين جهنم آدمكشي پا نهادهايم. شايد ما گناهي بهجز حمايت از نظام مقدس و نوپاي جمهوري اسلامي نداشتيم. احساس ميكردم كه آن لحظه فقط و فقط خدا را داريم و همين هم ما را كفايت ميكرد. آري هر دو با هم از لحظهاي كه سوار بر آمبولانس شديم تا زماني كه وارد بيمارستان نيروي هوايي پايگاه وحدتي دزفول شديم،
مدام دعا و استغاثه كرديم. با داخل شدن به محوطه بيمارستان چهار نفر از پرسنل آنجا كه دو نفر مرد و دو نفر زن با لباسهاي سفيد پرستاري بودند يكي از آقايان درب آمبولانس را باز كرد و هر چهارنفر اطراف برانكار احمد را گرفتند و به سمت اورژانس و پس از آن به طرف اتاق عمل بردند. در اين لحظات احمد دستم را محكم گرفته بود و رها نميكرد.
به اتاق عمل كه رسيديم او با صداي بلند به پرستاران ميگفت: «علي بايد همراه من باشد». به او گفتم: «اينجا ميمانم تا برگردي». در آخرين لحظات ورود به اتاق عمل، با هر زحمت و خواهشي كه بود و باوساطت و خواهش دكترها و پرستاران دستم را رها كرد به شرط اينكه در برگشت از اتاق عمل من آنجا حضور داشته باشم.
با بردن احمد به اتاق عمل من هم با واحد عمليات سپاه دزفول تماس گرفتم و به «سيد ابراهيم دانش» قضيه را گفتم. طولي نكشيد كه برادران «رئوفي»، «بادروج» و «دانش» به بيمارستان رسيدند. سيد گفت: «علي! با اين وضع ديگر نياز به ماندن شما نيست. برو لباسهايت را مرتب كن».
من هم پذيرفتم و راه خانه را پيش گرفتم و با رسيدن به منزل و حمام كردن و خواندن نمازظهر و عصر. بدون خوردن غذا. با گذاشتن سرم به روي بالش خيلي سريع به خواب رفتم و فرداي آنروز با وجود اينكه بيست و چهار ساعت از ماجرا ميگذشت ولي هنوز هم دلنگران احمد بودم، نزد سيد ابراهيم رفتم كه از او شنيدم احمد را جراحي و پاي راستش از پايين زانو قطع شده است.
چند روز بعد احمد را براي مداوا به تهران اعزام و پس از گذراندن دوران نقاهت به فاصله كمي مجددا به دزفول برگشت و با يك پاي قطع شده از زير زانو. از جبههها و دفاع مقدس جدا نشد و تا آخرين روزهاي جنگ سنگرهاي جبههها را خانه خود كرد.
شهيد محمود آل قصاب بعد از اين حادثه تا زمان شهادتش در عمليات بستان اشك از چشمانش قطع نشد و خنده از لبان آن عزيز محو گرديد
| < قبلی | بعدی > |
|---|




