Website TemplatesJoomla TemplatesWeb Hosting
سرخط اخبار
اخبار دفاع
دفاع گزارش رزمنده‌اي كه تفنگ براي جنگيدن نداشت، اما قلب لشكر بود...

رزمنده‌اي كه تفنگ براي جنگيدن نداشت، اما قلب لشكر بود...

دفاع

سرآشپز لشكر 25 كربلا، حاج محمد قاسم‌آبادي، محرم اسرار نظامي فرماندهي«لشكر 25 كربلا» شايد كمتر كسي مانند او از وضع كامل نيروهاي عمل‌كننده، قبل عمليات و جابه‌جايي لشكر با خبر بوده باشد. اين مرد«قاسم آبادي» «تفنگ» براي جنگيدن نداشت. بلكه با ياري رساندن به توان جسمي، رزمندگان، در خط مقدم جبهه‌هاي نبرد، بزرگ‌ترين حماسه را مي‌آفريد. قبل از«عمليات والفجرهشت» فرمانده لشكر من را خواست، گفت: آقاي قاسم‌آبادي، فكر كن، بايد آشپزخانه را كجا مستقر كنيد؟

 

 

غلامعلی نسائی:

 

روايتي از تداركات عمليات بزرگ والفجر هشت

 

گفتم: مي‌خواهم نزديك شما آشپزخانه بزنم. گفت: نه اين‌جا نمي‌شود. گفتم: چرا؟گفت: شب عمليات اين‌جا آتشفشان مي‌شود، تمام درخت‌هاي خرما مي‌سوزد. هيچ‌چيز باقي نخواهد ماند. بايد برويد بهمنشير، آنجا مستقر بشويد. حركت كرديم به طرف بهمنشير، توي يك دهكده‌اي، يك زينبيه داشت، رفتيم برانداز كرديم و همان‌جا؛ شد آشپزخانه«لشكر 25 كربلا» براي عمليات بزرگ «والفجر هشت»... يك تعداد رزمنده دستچين شده بودند،

 

براي آموزش غواصي، آموزش توي هواي سرد، كنار اروندرود، حدود«چهارهزار رزمنده» بودند، از بين آن چهارهزار رزمنده، نزديك دو سه هزار نفر آموزش تخصصي مي‌ديدند، بقيه هم كارهاي ديگر را انجام مي‌دادند. از قبل هم«حاج بصير» به من گفته بود دو تن«عسل» تهيه كنم، البته من خيلي از جزئيات نمي‌دانستم، كه اين مقدار عسل براي چه مي‌خواهند.

 

فقط بايد شكم بچه‌ها را حسابي سير نگه مي‌داشتم، به غير اينها كه در محدوده«ممنوعه» بودند، حدود بيست و پنج هزار رزمنده ديگر را بايد غذا مي‌دادم. آشپزخانه بر پا شد و شروع به پخت غذا كرديم. نخستين پخت ما براي«بيست هزار» رزمنده بود، بسته‌بندي خود اين بيست هزار غذا، كار بسيار پر مشقتي است. ما حدود«دويست و پنجاه» نفري مي‌شديم.

 

خودش يك گردان نيرو بود، من هم سرآشپز بودم، خدا رحمت كند، «حاج علي بابو‌محلي» از جلين گرگان، كه فرزندش هم بنام اسماعيل، پانزده شانزده ساله شهيد شده بود و چند آشپز ديگر كه همه سن بالا بودند. حالا ما مدتي اين‌جا مستقر هستيم، حاج بصير كه دستور داده بود، براي عسل، خودش عسل‌ها را مي‌برد، همراهش يكي دوبار رفته بودم، با دست خودش عسل را مي‌گذاشت توي دهان بچه‌ها، هوا خيلي سرد بود.

 

رزمنده‌ها هم كه بيش‌تر اوقات توي آب بودند. دشمن هيچ‌وقت چنين تصوير ذهني نداشت كه توي آن هواي سرد، رزمنده‌ها دست به چنين كار مهمي بزنند. هفت روز مانده بود به عمليات، مرتضي قرباني فرمانده لشكر به همراه شهيد ميرزايي و شهيد صادق مكتبي و شهيد صلبي و سردار گوگلاني آمدند آشپزخانه، حاج مرتضي پرسيد:

 

وضع چطور است؟ گفتم: عالي حاجي، هيچ مشكلي در كار نيست، شما برويد خيالتان تخت باشد، همه‌چيز روبراهه، دغدغه‌اي نيست. ان شاءالله به لطف خدا اين در عمليات رزمنده‌ها سير و سرحال و پر انرژي خواهند بود. گفت: قاسم‌آبادي نهار و شام چه ساعتي مي‌رود خط؟گفتم:«چهار و نيم صبح»؛ نهار را مي‌فرستيم.

 

«ده صبح» هم شام مي‌رود. گفت: ما امشب اين‌جا هستيم. بگو بچه‌ها هر چه ديگ بزرگ چهار دسته هست بياوريد. خيلي زود ديگ‌ها آماده شدند و مرتضي ايستاد روي سر ديگ‌هاي غذا، گفت: ببين غذا را بريز توي اين ديگ‌ها، همه را لبريز كنيد. پر پر بشود، نيروها كه جابه‌جا بشوند، بايد غذا را با قايق از بهمنشير بفرستيم.

 

خط اول درگيري، از وقت اينطور صرفه‌جوئي مي‌شود. صادق مكتبي گفت: آب جزر و مد دارد، اين كار شدني نيست. مرتضي گفت: بردار مكتبي، رقفا، من مي‌دانم: آب چقدر مشكل ساز است، اول غروب آب مي‌رود پايين، نيمه‌هاي شب با سرعت وحشتناكي بالا مي‌زند و تا صبح هم پر مي‌شود. دوباره باز همين اتفاق هر صبح و شب تكرار مي‌شود.

 

اگر راه چاره ديگري داريم، براي بردن غذا كه به دست بچه‌ها سالم برسد بگوئيد. اين را كه گفت: ديگر فرماندهان همراهش چيزي نگفتند. بعد ادامه داد كه قاسم‌آبادي برو ببين چه وقت غذا حاضر مي‌شود، ما امشب همه مهمان تو هستيم. شام را خورديم و بعد دعاي توسلي خوانده شد. گفتم: شما يكي دوساعت بخوابيد، براي نماز صبح غذا ديگر حاضر مي‌شود.

 

آنها خوابيدند و من به همراه بچه‌ها بيدار مانديم. چند شبي هم بود كه آنها اصلا نخوابيده بودند و سخت خسته شده‌اند. نماز صبح را كه خوانديم. حدود ساعت چهار صبح بود. غذا هم حاضر شده، شروع كرديم به پر كردن ديگ‌هاي غذا، يكي دو ساعتي گذشت و تويوتا‌ها هم سروكله‌شان پيدا شد.

 

مرتضي قرباني دستورات لازم را داد و رفتند، ديگ‌هاي غذا را بار تويوتا كرديم و راه افتاديم، طولي نكشيد رسيديم كنار بهمنشير، از ماشين كه پياده شديم. آب حدود 10 متر پايين افتاه بود. هوا سرد و سوزناك شده است.ديگ‌ها را از ماشين پياده كرديم. هر چند دقيقه يك بار يك خمپاره اطراف ما مي‌خورد زمين، از آنجايي كه قرار نيست طوري بشويم، خمپاره‌ها خجالت زده، توي گل و لاي فرو مي‌روند و فيس فيس، ما بدون توجه به فيس و فيس خمپاره‌ها مشغول كاريم.

 

حاشيه رودخانه شيب دارد، ديگ‌ها را مي‌كشيم به طرف شيب، تا ببريم پايين، زمين ليز بود و ديگ‌ها راحت روي شيب سُر مي‌خورند به طرف قايق، ما عقب‌تر جا مي‌مانيم. حدود 10 متر پايين مي‌رويم، يك متري ديگ و قايق، تا كمر توي باتلاق فرو مي‌رويم. ديگ‌هاي غذا و قايق‌ها بالا مي‌مانند، ما اين پايين توي گل و لاي، به هر زحمتي بود خودمان را بيرون كشيديم و سوار قايق شديم، طناب‌ها را بستيم، با تخته‌هاي محكم، دو طرف 10 نفري ديگ‌ها را داخل قايق كشيديم.

 

به لطف خدا، با صلوات و تكبير كار به سر انجام رسيد و حركت كرديم به سمت استقرار بچه‌ها كه آنسوي رودخانه روي خشكي مستقر هستند. طولي نكشيد كه از زير آتش خمپاره و توپخانه دشمن به سلامت رسيدیم به آن طرف رودخانه كه بايد پياده بشويم، حالا ما اين پايين هستيم، سطع زمين جايي كه رزمنده‌ها مستقر هستند، 10 متري از ما بالاتر است.

 

بايد بنشينيم توي قايق تا شب بشود و آب ما را ببرد بالا، اما اين طور نمي‌شود، غذاي رزمنده‌ها از دهن مي‌افتد، تازه گرسنه هم هستند، ولي چكار كنيم، با بچه‌هایي كه شام و نهارشان دست ماست؟از قايق پياده شديم، يكي دو نفر به مشقت رفتند بالا، ماشين‌هاي«تك 911» را آوردند، كنار رودخانه، «حاجي جوشن» با آن محاسن دوست داشتني‌اش، آن بالا به ما نگاه مي‌كند و مي‌خندد.

 

طناب را بستيم به دسته ديگ، و يكي يكي سپرديم به «تك 911» و با يك ياعلي و صلوات رفتند براي شكم بچه‌ها، به لطف خدا ديگ‌هاي غذا را كه هنوز گرم بودند، تحويل حاجي جوشن مسئول پخش غذا داديم و با همان قايق برگشتيم به سوي آشپزخانه لشكر، توي راه بوديم كه شهيد ميرزاي، گفت: قاسم آبادي جان، اين طور كه نمي‌شود.

 

عمليات «فاو» خيلي سنگين است، ما توي آن هول و ولا، وقت اين همه كار را نداريم، بايد فكر تازه‌تري بكنيم، براي رساندن غذا به دست بچه‌ها. مي‌داني كه همان لحظات اوليه عمليات، بچه‌ها خط اول را كه شكستند، توپخانه دشمن اين‌جا را وجب به وجب خواهد كوبيد، نخستين هدف‌شان هم پل خرمشهر و بهمنشير است. بعد تكليف چه مي‌شود؟

 

عذا مي‌ماند اين طرف پل كه ما الان هستيم، رزمنده‌هاي خسته مي‌مانند آن سمت پل گرسنه و تشنه، بايد كار ديگري انجام بدهيم. سردي هوا از يك طرف، اگر باران هم ببارد، كه اصلا ما نخواهيم توانست، غذا را به دست بچه‌ها برسانيم. گفتم: شماها چه فكر تازه‌تري داريد؟گفت: غذا را بايد بسته‌بندي كنيم.

 

يك روز به عمليات مانده، غذاي بسته‌بندي به همراه ميوه و ديگر متعلقات برسد آن سمت پل، كه اگر پل را هم زدند، ما مشكلي نداشته باشيم. يك روز ديگر مانده است به عمليات، فرماندهان همه درگيرند، و ما درگير پخت و پز غذا و اين‌كه چگونه غذاي رزمندگان را برسانيم. با تمام قوا كار را شروع كرديم،

 

ما علاوه بر اين‌كه براي بچه‌هاي رزمنده لشكر 25 كربلا غذا درست مي‌كرديم، لشكرهاي ديگر هم كه با لشكر 25 كربلا توي عمليات دست مي‌دهند، بايد غذا بدهيم. گاهي به سي هزار نفر هم مي‌رسد، حساب كنيد سي هزار غذا پخته بشود، چه كار بزرگي است. توي آن هواي سرد،

 

رزمنده‌ها را بايد غذاي گرم مي‌داديم. شروع كرديم به پخت غذا. مرحله اول، «پانزده هزار» غذا پخت و بسته‌بندي كرديم، شب اول عمليات هميشه غذاي مقوي‌تري درست مي‌كرديم و حسابي به شكم بچه‌ها مي‌رسيديم.  اين بچه‌هاي مخلص عملا دارند مي‌روند به قتلگاه، خيلي‌ها شهيد و زخمي مي‌شوند، آنها كه مي‌مانند، انرژي زياد‌تري را صرف مي‌كنند.

 

همراه اين پانزده هزار غذا، پسته، پرتقال وسيب هم بسته‌بندي كرديم و با همان وضع برديم، آنسوي اروند تحويل داديم و برگشتيم. شب اول عمليات، جنگي تمام قد آغاز شد.

 

هنوز صبح نشده عراق پل را زد، آتش دشمن هم شروع شد. ما وسط معركه قرار داشتيم، توپخانه دشمن روي سر ما آتش مي‌ريخت، توپخانه ما مي‌رفت براي دشمن كه گاهي هم نصفه و نيمه مي‌آمد روي سرمان، ما حالا مانده ايم وسط دو توپخانه دشمن، و خودي، توي آن آتش شديد دشمن، هر مرحله دوازده هزار غذا پخت مي‌كرديم.

 

مي‌فرستاديم خط اول جبهه، واقعا همه احوال ما دست خدا بود، كه اگر اينطور نبود، ما كه عددي نبوديم. حساب كنيد، يك خانواده مهمان چند نفري دارد، براي سامان دادنش صاحبخانه دست و دلش را گم مي‌كند. آنجا همه دل متصل بود به خداي متعال. غذاي شب اول عمليات را كه پيشاپيش برديم.

 

پل را كه زدند، مسيرها سخت‌تر شد، غذاي گرم را بسته‌بندي مي‌كرديم، با قايق مي‌فرستاديم«اروند» از آنجا مي‌رفت سمت فاو، تحويل حاجي جوشن كه مي‌شد، باقي‌اش دست او بود.

هيچ مشكلي هم به وجود نمي‌آمد.

10 شبانه روز سخت كار كرديم. عمليات«والفجر هشت» با پيروزي انجام شد و خستگي ما ريخت.

 

 

افزودن نظر

کد امنیتی
تصویر جدید

تصویر
پاسداران مدافعان هميشه بيدار عرصه‌هاي نبرد
شنبه, 03 تیر 1391
وحيد مهابادي:سوم شعبان، سالروز طلوع شمس معنويت و پاسدار اسلام و نجات‏بخش امت خاتم(ص) است نامگذاري سوم شعبان المعظم، سالروز ولادت سيد و... ادامه مطلب...
تصویر
به ياد مرد خدا حمزه زمان
چهارشنبه, 31 خرداد 1391
وحيد مهابادي:31خرداد يادآور شهادت بزرگ مردي است كه زندگي و سيره سراسر پرافتخارش الگو و اسوه‌اي است براي همگان به‌ويژه نسل جوان.  چمران... ادامه مطلب...
تصویر
حاج عبد‌الله والي قلب‌ها
شنبه, 27 خرداد 1391
وحيد مهابادي:هشت اسفند 1327 مداح معروف محله دولاب تهران، «مرشد نصراله»، صاحب نخستين فرزند خود شد؛ «عبدالله».عبدالله با نان روضه... ادامه مطلب...
تصویر
آلونك ننه علي را پس بديد ساختن يادمان پيشكش
پنجشنبه, 25 خرداد 1391
وحيد مهابادي:آلونك ننه علي كه 20 سال سجده‌گاه آن شير زن مومنه بر مزار فرزند شهيدش بود، «نماد و ارزش فرهنگي» بود و به همين سبب متعلق به «همه... ادامه مطلب...
تصویر
چرا ايثارگران به مديران اعتماد ندارند؟
سه شنبه, 23 خرداد 1391
يوسف مجتهد:در چند سال اخير ديوار اعتماد بين ايثارگران و مديران بنياد شهيد و امور ايثارگران چنان فرو ريخته كه به اين سادگي‌ها قابل ترميم... ادامه مطلب...