نام من عشق است آيا ميشناسيدم
| انديشه |
| هادی خوانساری| حسين منزوي بيشك بهترين غزل سراي معاصر در نگاه ويژهتغزل است كه طعم غزل عاشقانه برهنه را به مخاطب فراري از غزل تكراري و بيجان دهههاي 60 و 70 چشاند، هرچند كه با سانسور خود و شعرهايش و معيارهاي شسته رفته روزگار مواجه بود هرگز خود را به هيچ چيز نفروخت و آزاده زيست؛ آزادِ آزاد با يك كيف چرمي قهوهاي بزرگ كه پر از كاغذهاي پر از شعر بود، با دلي پردرد و مهربان و جايي گفتهام كه ابزار شاعر درد و زخم است و حسين منزوي هر دو را به كمال داشت.
به مناسبت سالگرد درگذشت حسين منزوي
لعنت به روزگاري كه شاعر و هنرمندش مجبور شود كه از بدعتها و تواناييهاي خويش سخن به ميان بياورد و اما حسين منزوي نيز چنين بود و درقبال نوآوريها يا كارهايي كه در غزل معاصر كرده بود ساكت نمينشست و در مقدمه «از شوكران و شكر» ادعاهاي خود را مطرح كرد كه به واقع نيز چنين بود.
حسين منزوي در زنجان و در خانوادهاي فرهنگي به دنيا آمد. پدرش هم شاعر و هم فرهنگي بود و مادرش هم اهل فرهنگ. منزوي جوان براي ادامه تحصيل در رشته ادبيات فارسي به دانشگاه تهران آمد و فعاليت حرفهاي خود را از تهران آغاز كرد و خيلي زود در زمره نامداران غزل دهه 50 قرار گرفت و با چهرههاي نامداري چون نصرت رحماني و ديگران روابطي دوستانه پيدا كرد.
ترانههايش را خوانندههاي نامداري اجرا كردند و مدتي نيز در راديو و تلويزيون مشغول به كار شد اما بعد از انقلاب اكثر اوقات خود را در خدمت شعر و ادبيات بود و بارها و بارها حتي در آثاري چون «مرا نديده بگيريد و بگذريد از من/ كه جز ملال نصيبي نميبريد از من... و نام من عشق است آيا ميشناسيدم/ رفتهام از يادتان؟ يا ميشناسيدم؟»
از بيتوجهي و سانسور و سياست كثيف سكوت گلايه كرده بود و ميكرد و در جايي به غزلسراي نامدار ديگري گفته بود كه زندگي من اينگونه غيرطبيعي و آشفته است اما صد سال ديگر هر دو نيستيم و كسي نميپرسد كه فلاني چگونه لباس ميپوشيد؟ چهقدر مال و اموال داشت يا غير؟ و فقط بحث شعر ميماند كه شعر من از تو قويتر است و نه چيز ديگري.
در نيمه دوم دهه70من در پايين خانهمان در كرج اتاق كوچكي داشتم كه به «اتاق قرمز» معروف بود و خيلي از بزرگان و جوانهاي شعر به آنجا ميآمدند و تا زمان درگذشت استاد منزوي شايد جمعا سه ماهي ميزبان ايشان بودم و امضا و نوشتههايش روي در آن اتاق مايه افتخار من است. خلاصه استاد تا دفعهسومي كه به اتاق من ميآمد اصلا نميدانست من شاعرم يا غزلم در چه سطحي است. حقيقتا من محو شعر و پريشاني او بودم و جرات مطرح كردن خودم را نداشتم تا بعدها در كمال فروتني شعرهاي مرا شنيدند و حمايت كرد.
حسين منزوي را ميتوان نخستين نسل بعد از نسل طلايي شعر معاصر به حساب آورد كه با آنها رفتوآمد داشته و نفس كشيده. غزل منزوي غزلي با زبان بسيار محكم و استوار است، زباني فخيم كه نه زبان تاريخ بيهقي است نه حافظ. او سعديانه سرودن با مختصات امروزي كه كمتر از پيشرفتهاي انسان قرن بيستمي حرفي به ميان ميآورد را در سرلوحه دارد. او عشق را از كهكشانها و عرش با پلنگ خود پنجه مياندازد و به روي زمين ميكشاند و آن را در بسياري از موارد در قالب زن ميبيند كه نماد دوست داشته شدن است و معشوق بودن و بيپرده و برنده ميگويد:
«فرشتهعشق نداند به آسمان چه روم/ براي من تو و عشق زمينيات/ زيباست» منزوي همانگونه كه شعر ميگفت زندگي ميكرد كاري كه كمتر شاعري در شعر معاصر ايران توانسته همچون منزوي به آن نزديك شود و شايد هم از فرقه ملامتيه بوده كه آنها بر اين اعتقاد هستند، كارهايي انجام ميدهند كه از طرف عموم مردم مورد ملامت و طرد قرار گيرند و در كنج خود تنها با خدا خلوت كنند و اين را هر چند از خود او هيچگاه نشنيدهام از ديگران جسته و گريخته به گوشم رسيده است.
حسين منزوي انسان باشرافتي بود كه با جوانهايي كه خود را دوست يا شاگردش ميدانستند نزديك بود و هم نقش دوستي و همدمي با آنها را داشت و هم فروتنانه استاد آنها بود و بسيار مهربان بود و سينهگشادهاي داشت و هيچگاه با بغض و كينه درباره ديگري حرف نميزد و اصولا با اساسها و قرارها مشكل داشت. حاضر بود از شاگردش طلب كمك كند اما با برخي بزرگان كه خيلي از آنها بدشان هم نميآمد، همنشيني نكند.
| < قبلی | بعدی > |
|---|






