Website TemplatesJoomla TemplatesWeb Hosting
سرخط اخبار
اخبار دفاع
دفاع گزارش «دختر شينا»؛ دختري كه جنگ بزرگش كرد

«دختر شينا»؛ دختري كه جنگ بزرگش كرد

دفاع

در گوشه و كنار ايران عزيز افرادي هستند كه بر گردن اين كشور دين و حق بزرگي دارند. قدم‌خير محمدي كنعان يكي از اين افراد است. او با انقلاب بزرگ شد و با جنگ بزرگ‌تر. قدم‌خير محمدي كنعان در 17 ارديبهشت سال 1341 در روستاي قايش رزن همدان به‌دنيا آمد. در سال 1356 و در 14 سالگي با ستار (صمد) ابراهيمي‌هژير ازدواج مي‌كند و صاحب پنج فرزند قد و نيم‌قد مي‌شود. در بيست و چهار سالگي ستار را از دست مي‌دهد و بزرگ كردن اين بچه‌ها به دوش او گذاشته مي‌شود و با گذراندن زندگي سخت و پرالتهاب- به‌خاطر حضور همسرش در جبهه‌هاي جنگ تحميلي- در تاريخ هفدهم دي‌ماه 1388 بدون اين‌كه انتشار كتاب خاطراتش را ببيند، به ديدار همسرش در ديار باقي مي‌پيوندد.

 

فصل اول كتاب به تولد و دوران كودكي قدم‌خير محمدي كنعان مي‌پردازد. وي درباره چگونگي انتخاب اسمش مي‌گويد: «پدرم مريض بود. مي‌گفتند به بيماري خيلي سختي مبتلا شده است. من كه به دنيا آمدم. حالش خوب خوب شد. همه فاميل و دوست و آشنا تولد من را باعث سلامتي پدر مي‌دانستند. عمويم به وجد آمده بود و مي‌گفت: «چه بچه خوش‌قدمي! اصلاً اسمش را بگذاريد قدم‌خير. » و در ادامه خاطراتي از دوران كودكي، توجه خانواده به‌خاطر اين‌كه آخرين فرزند خانواده است و به نوعي عزيز‌كرده خانواده مي‌شود و همچنين بزرگ‌شدن و رسيدن به سن بلوغ، نخستين روزه‌‌اش و گرفتن جايزه از طرف پدرش اشاره مي‌كند.

 

در فصل دوم، زندگي جديدي پيش روي او قرار مي‌گيرد و با ستار ابراهيمي‌هِِژير آشنا مي‌شود. وي در صفحه 21 نخستين ديدارش با صمد را اين‌گونه بيان مي‌كند: «... داشتم از پله‌هاي بلند و زيادي كه از ايوان شروع مي‌شد و به حياط ختم مي‌شد، پايين مي‌آمدم كه يك‌دفعه پسر جواني روبه‌رويم ظاهر شد. جا خوردم. زبانم بند آمد. براي چند لحظه كوتاه نگاهمان به هم گره خورد. پسر سرش را پايين انداخت و سلام داد. صداي قلبم را مي‌شنيدم كه داشت از سينه‌ام بيرون مي‌زد. آن‌قدر هول شده بودم كه نتوانستم جواب سلامش را بدهم.

 

قدم‌خير محمدي، در فصل سوم از خواستگاري مجدد صمد (ستار)، شرط و شروط پدرش براي صمد و پذيرش و تاكيد اين شرط‌ها توسط وي، مراسم شيريني‌خوران و نامزدي سخن مي‌گويد. در ادامه از ماجراهاي دوران نامزدي، دردسرهاي صمد براي آمدن مرخصي سربازي و ديدن وي، نقشه‌هاي خديجه- زن برادرش- براي قدم‌خير و دعوت كردن صمد به خانه‌اش براي ديدن وي به دور از چشمان برادرها و پدر قدم‌خير و از به وجود‌ آمدن دلبستگي‌اش به صمد تعريف مي‌كند. قدم‌خير محمدي در فصل‌هاي چهارم و پنجم خاطرات خود را از مراسم‌هاي ويژه قبل از عروسي، مثل رخت‌بران، اصلاح عروس، جهازبران و خاطره روز عقدش در همدان كه مصادف با روزهاي پرشور انقلاب اسلامي بود، بيان مي‌كند. در فصل ششم به مراسم عروسي قدم‌خير و صمد اختصاص پيدا كرده است.

 

از فصل هفتم به بعد، روزهاي خوب زندگي قدم‌خير تمام و روزهاي سختش شروع مي‌شود. او كه در خانه پدري‌اش دست به سياه و سفيد نمي‌زد ولي در خانه صمد بايد كارهاي رُفت و روب كردن خانه، ظرف شستن، حياط جارو كردن و قبل از همه بيدار شدن و آماده كردن تنور براي پختن نان يا كمك به مادر صمد در بچه‌داري بعد از به‌دنيا آمدن دوقلوهايش را انجام مي‌داد. در فصل هشتم، قدم‌خير از اتمام سربازي صمد و رفتنش به تهران براي پيدا كردن كار، گذراندن نخستين عيد بعد از عروسي‌شان بدون صمد و دلتنگي‌هايش، نخستين بارداري‌اش در ماه رمضان و شكستن روزه‌اش به‌خاطر ضعف جسماني‌اش، ساختن خانه جديدشان به همراه صمد، سخن مي‌گويد.

 

در فصل‌هاي نهم و دهم خاطراتي از رفتن صمد به تهران به بهانه يافتن كار و حضورش در تظاهرات، ورود حضرت امام (ره) به تهران و حضور وي در سخنراني تاريخي ايشان در بهشت زهرا(س)، به دنيا آوردن نخستين بچه‌اش در غياب صمد، پاسدارشدن و شروع به كاركردن در دادگاه انقلاب همدان، براي دومين بار باردارشدنش و باز هم نبود صمد در كنارش و... ذكر مي‌كند.  قدم‌خير حالا دو تا دختر دارد و همسرش نيز به‌خاطر شغلش فقط پنجشنبه‌ها مي‌تواند به آنها سربزند.

 

خاطرات مربوط به دوران جنگ در فصل سيزدهم اختصاص پيدا كرده است، او در اين فصل از جدايي دوباره‌اش با صمد به‌خاطر شركت در جنگ، ترس از بمباران شهرها توسط نيروهاي عراقي و... سخن مي‌گويد. در صفحه 123 مي‌خوانيم: «... شهر حال و هواي ديگري گرفته بود. شب‌ها خاموشي بود. از راديو آژير وضع زرد، قرمز و سفيد پخش مي‌شد و به مردم آموزش مي‌دادند هر كدام از آژيرها چه معني و مفهومي دارد و موقع پخش آنها بايد چه كار كرد. چند بار هم راستي‌راستي وضع قرمز شد. برق‌ها قطع شد. اما بدون اين‌كه اتفاقي بيفتد. وضع سفيد شد و برق‌ها آمد».

 

در فصل‌هاي چهاردهم تا شانزدهم، قدم‌خير خاطراتش را از حضور دوباره صمد در مناطق جنگي و تنها گذاشتن وي در سومين بارداريش در سال 61، تهيه مايحتاج زندگي در زمستان سرد همدان، حضور در مراسم تشييع پيكر شهدا، بمباران مناطق مسكوني توسط عراق، به دنياآمدن مهدي- بچه سومش- و باز هم نبود صمد در كنارش، مجروحيت صمد و حضور مجددش در منطقه، به‌دنيا آمدن سومين دخترش، سميه، اسباب‌كشي كردن به سرپل ذهاب و سكونت در پادگان ابوذر و بمباران پادگان، حضور در منطقه جنگي، بارداري براي پنجمين بار و به دنيا آمدن زهرا، مسافرت به مشهد، رفتن صمد براي زيارت خانه خدا و... بيان مي‌كند.

 

فصل‌هاي هفدم و هجدم كتاب، شامل خاطرات قدم‌خير محمدي كنعان از سال 1365 و عمليات كربلاي 4 است. در اين عمليات برادر صمد- ستار- شهيد مي‌شود و به دليل اين‌كه صمد در اين عمليات فرمانده گردان بوده و جنازه ستار را عقب نمي‌آورد كمي مورد شماتت پدرش قرار مي‌گيرد؛ ولي صمد ماجراي آن شب را به پدرش مي‌گويد و او قبول نمي‌كند و براي پيدا كردن جنازه ستاره عازم منطقه مي‌شود. صمد لحظه شهادت ستار را براي قدم‌خير اين‌گونه بيان مي‌كند:

 

«... نيروهايم يكي يكي يا شهيد مي‌شدند، يا به اسارت درمي‌آمدند يا مجروح مي‌شدند. دوباره كه صداي ستار را شنيدم، ديدم غرق به خون است. نارنجكي جلوي پايش افتاده بود و تمام بدنش تا زير گلويش سوراخ سوراخ شده بود. كولش كردم و بردمش توي سنگري كه آنجا بود. گفتم: «طاقت بياور، با خودم برمي‌گردانمت. » يكي از بچه‌ها هم به اسم درويشي مجروح شده بود. او را هم كول كردم و بردم توي همان سنگر بتوني عراقي‌ها. موقعي كه مي‌خواستم ستار را كول كنم و برگردانم.

 

درويشي گفت حاجي! مرا تنها مي‌گذاري؟! تورا به خدا مرا هم ببر. مگر من نيرويت نيستم؟! ستار را گذاشتم زمين و رفتم سراغ خيرالله درويشي. او را داشتم كول مي‌كردم كه ستار گفت بي‌معرفت، من برادرتم! اول مرا ببر. وضع من بدتر است. لحظه سختي بود. خيلي سخت. نمي‌دانستم بايد چه‌كار كنم... آخرش تصميمم را گرفتم و گفتم من فقط يك نفرتان را مي‌توانم ببرم. خودتان بگوييد كدامتان را ببرم. اين‌بار دوباره هر دو اصرار كردند. رفتم صورت ستار را بوسيدم.

 

گفتم خداحافظ برادر، مرا ببخش گفته بودم نيا... داشتم با او خداحافظي مي‌كردم، صورتش را بوسيدم كه عراقي‌ها جلوي سنگر رسيدند و ما را به رگبار بستند. همان وقت بود كه تير خوردم و کتفم مجروح شد. توي سنگر، سوراخي بود. خودم را از آنجا بيرون انداختم و زدم به آب. بچه‌ها مي‌گويند خيرالله درويشي همان وقت اسير شده و عراقي‌ها ستار را به رگبار بستند... »  موضوع فصل نوزدهم، خبر شهادت و تشييع پيكر صمد است. در صفحه 248 لحظه جدايي‌اش با صمد را اين‌گونه تعريف مي‌كند: «... كمي بعد با پنج بچه قد و نيم‌قد نشسته بودم سرخاكش باورم نمي‌شد صمد آن زير باشد؛ زير يك خروار خاك.

 

هر كاري كردم بگذارند كمي كنارش بنشينم. نگذاشتند. دستم را گرفتند و سوار ماشين كردند. وقتي برگشتيم، خانه پر از میهمان بود. دوستانش مي‌آمدند. از خاطراتشان با صمد مي‌گفتند. هيچ كس را نمي‌ديدم هيچ صدايي نمي‌شنيدم. باورم نمي‌شد صمد من آن كسي باشد كه آنها مي‌گفتند. دلم مي‌خواست زودتر همه بروند. خانه خالي بشود. من بمانم و بچه‌ها. مهدي را بغل كنم. زهرا را ببوسم. موهاي خديجه را ببافم. معصومه را روي پاهايم بنشانم. در گوش سميه لالايي بخوانم. بچه هايم را بو كنم. آنها بوي صمد را مي‌دادند. هر كدامشان نشاني از صمد توي صورتشان داشتند. همه رفتند تنها شدم. تنها ماندم. تنها مانديم. مهدي سه ساله مرد خانه ما شد»...

 

 

 

افزودن نظر

کد امنیتی
تصویر جدید

تصویر
آلونك ننه علي را پس بديد ساختن يادمان پيشكش
پنجشنبه, 25 خرداد 1391
وحيد مهابادي:آلونك ننه علي كه 20 سال سجده‌گاه آن شير زن مومنه بر مزار فرزند شهيدش بود، «نماد و ارزش فرهنگي» بود و به همين سبب متعلق به «همه... ادامه مطلب...
تصویر
چرا ايثارگران به مديران اعتماد ندارند؟
سه شنبه, 23 خرداد 1391
يوسف مجتهد:در چند سال اخير ديوار اعتماد بين ايثارگران و مديران بنياد شهيد و امور ايثارگران چنان فرو ريخته كه به اين سادگي‌ها قابل ترميم... ادامه مطلب...
تصویر
جانبازان را از خانه بيرون نكنيد
شنبه, 20 خرداد 1391
وحيد مهابادي:سال‌هاي متمادي از پايان جنگ تحميلي مي‌گذرد و بسياري از موضوعاتي كه در آن دوران از مهم‌ترين ارزش‌هاي فردي و اجتماعي به... ادامه مطلب...
تصویر
اين سهميه‌هاي جنگ من مال شما!
سه شنبه, 16 خرداد 1391
|علی امامی|از همان ابتدا آرام كنار خيابان ايستاده بود و گهگاهي خيسي گوشه چشمش را با گوشه چفيه‌اش پاك مي‌كرد. دلش كه قطعا غوغايي‌تر از من... ادامه مطلب...
تصویر
وقتی خرمشهر از زیر پای عراقی ها بیرون کشیده شد
دوشنبه, 01 خرداد 1391
مرتضی سرهنگی:آزادي خرمشهر به دست نيروهاي ايراني، نخستين ضربه كاري نبود كه بدنه قدرتمند ارتش عراق متحمل مي‌شد.پيش از آن‌ چند عمليات... ادامه مطلب...