- دوئل توکلي و رحيمي
- حضور ملت در 22 بهمن استمرار حرکت مردمي انقلاب
- اسحاق جهانگيري:سياستهاي اقتصادي ناكارآمد عامل وضع موجود است
- آخرين وضع ليست جبهههاي انتخاباتي تهران
- عبد العلي دستغيب :معيار من در نقد «ابداع» و مناسبات فرهنگي است
- عقب نشيني اوباما
- عماد افروغ:بدون نقد و نخبگان نمي شود کشور را به سلامت اداره کرد
- پول ملي جديد از سال 93
- ماهواره «نويد» با موفقيت به فضا رفت
- تاکيد مقام معظم رهبري بر رقابت سالم در انتخابات
- بودجه 510 هزار ميلياردي در مجلس
- احمدينژاد اسفندماه احضار ميشود
- حضور مقام معظم رهبري در مرقد امام راحل(ره)
- بودجه91 در دقيقه 91
- محمد مهدي مظاهري:ضرورت استقلال دانشگاه ها و پرهيز ازغلبه عوامل سياسي
- قيام كشورهاي اسلامي مقدمه قيام عليه شبكه فاسد صهيونيستي
- فريدون جيراني: سختترين شرايط توليد در 30 سال گذشته را تجربه ميكنيم
- مجلس از توضيح دولت قانع نشد
- علی مطهری:پروژه معاندسازي درحال اجراست
- افزايش زندانيان مهريه با بالا رفتن قيمت سكه
- هشدار مهدوی کنی به روحانیون: بازيچه سياست نشويد
- دستور بانک مرکزی به بازار براي فروش دلار 1226 توماني
- مشارکت مردم در انتخابات بستگي به رفتار مراجع نظارتي دارد
- در وضع مناسب و بينظيري هستيم
- دشمن 15 برنامه براي ضربهزدن به انتخابات طراحي كرده است
- وضع طلا و ارز، اقتصاد را به ورشكستگي ميكشاند
- حضور رهبر معظم انقلاب اسلامي در منزل شهيدان احمديروشن و رضايينژاد
- ابهام در نقشه راه «فاز دوم هدفمندي»
- دولت ها حق ندارند خط کلان نظام را تغيير دهند
- مجلس اعطاي پست به تابعيتهاي دوگانه را منع نكرد
عبد العلي دستغيب :معيار من در نقد «ابداع» و مناسبات فرهنگي است
عبد العلي دستغيب در۱۶ آبان ۱۳۱۰ خورشيدي درشيرازبه دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي ودوره اول متوسطه را درفيروزآباد وجهرم انجام د اد. سپس وارد دانشسراي مقدماتي شيرازشد و پس ازفراغت ازتحصيل، به تدريس دردبستانهاي كازرون و نورآباد ممسني پرداخت. وي پس از۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ به دليل فعاليت سياسي بازداشت شد، يك سال در شيراز زندانی بود . دستغيب پس ازآزادي، به علت ممنوعيت ازمشاغل دولتي، به كاردردفتر اسناد رسمي وروزنامههاي محلي شيرازپرداخت ومدت سه سال نيزكارمند غيررسمي اداره بهداشت بود.
| مريم آموسا |
عبدالعلي دستغيب در گفتوگو با «ملت ما»
نقدهاي اولم پرخاشگرانه بود
دستغيب درسال ۱۳۳۷ براي ادامه تحصيل به تهران رفت و وارد دانشسراي عالي شد. او پس ازگذراندن دوره سه ساله دانشسراي عالي دررشته فلسفه وعلوم تربيتي، فوق ليسانس همين رشته را ادامه داد. وی تا ۱۳۵۹ به تدريس ادبيات، نقد ادبي و جامعهشناسي هنردر دبيرستانها، مدارس عالي ودانشسراهاي مقدماتي درشيراز و تهران پرداخت.
عبدالعلي دستغيب از12سالگي با نوشتن مقاله، نقد وداستان فعاليت اش را درعرصه مطبوعات آغازكرد. مقالات او در روزنامهها و نشرياتي چون پارس، بهار، ايران، اطلاعات، كيهان، سخن، فردوسي، نگين، روشنفكر، اميد ايران، پيام نوين، راهنماي كتاب، آينده، آدينه، كلك، كيهان فرهنگي، نيستان وادبيات داستاني، درزمينههاي تاريخ، فلسفه، جامعهشناسي وهنرمنتشرشده است.
ازدستغيب قريب به 50 عنوان كتاب تحقيقي تاليفي وترجمه منتشرشده است. دستغيب درسال ۱۳۷۴ازسوي وزارت فرهنگ وارشاد اسلامي به عنوان منتقد نمونه برگزيده شد ولوح سپاس خدمات فرهنگي دريافت كرد. وي درسال ۱۳۸۲ به عنوان چهره ماندگاردررشته نقد ادبي شناخته شد. او مدتهاست كه بهخاطر ناراحتي در دست راستش و همچنین بيماري چشم رسما ازدنياي نويسندگي وترجمه خداحافظي كرده است.
تاريخچه پژوهشهاي ادبي دردوران معاصر در ايران به چه دورهاي باز ميگردد؟
تحقيقات و پژوهشهاي ادبي به شيوه جديد به دوره اميركبير و اعزام ايرانيها به خارج از كشور باز ميگردد. با آغاز موج اعزام دانشجويان به خارج از كشور بسياري از ايرانيها كه خودشان تمكن مالي داشتند؛ با اين موج همراه شدند و به مرور با افزايش اين گروه از دانشآموختگان كه با شيوههاي مدرن آموزشي آشنا شده بودند، زمينه وسيعي براي فعاليت و پژوهش درهمه حوزهها بهويژه ادبي آغازشد و اعتضاد الملك كه خودش آدم با سوادي بود به همراه گروهي كه تشكيل داد؛ دايره المعارف «نامه دانشوران» كه درباره آثارتاريخي و فرهنگي پيش و پس ازاسلام بود را فراهم كرد.
متاسفانه با ازبين بردن اميركبير مدتي اين فعاليتها نيمه كاره ماند؛ اما خيلي زود دوباره اعتضادالملك ادامه كاررا گرفت. البته دردوره ميرزا حسينخان سپهسالارهم تحقيقاتي انجام شد كه اين تحقيقات عميق و جدي نبودند؛ اما با اين همه اين تحقيقات تا دوره مشروطه ادامه پيدا كرد ودردوره رضا شاه با راهاندازي وگسترش شهرنشيني عملا فضاي جديدي براي آموزش در داخل كشورفراهم شد وبه تبع آن پژوهشها هم گسترده و به مرورعلمي شد.
با توجه به اينكه دردوره رضا شاه بزرگان ادبيات ايران ازجمله ملك الشعراي بهار، رشيد ياسمي درتهران اقامت داشتند، اين افراد آيا نقش موثري در شكلگيري پژوهشهاي ادبي داشتند يا نه؟
بله! ملك الشعراي بهاردراين دوره با آشنايي كه با زبان فارسي ميانه پيدا كرده بود با انتشارمنظومه «درخت آسوريك» كه آن را اززبان فارسي ميانه ترجمه كرده بود پل ارتباط جديدي ميان ادبيات دوره ساساني و دوره اسلامي به وجود آورد و ديگراستادان سنتي زبان فارسي هر يك با پژوهشهاي شخصي خود زمينه تحقيقات بعدي را فراهم كردند.
با تاسيس دانشگاه تهران درسال 1314 به مرور زمينهاي فراهم شد كه استادان بزرگ ادبيات و فرهنگ و هنرايران دراين مركزبزرگ علمي استقرار پيدا كنند وتحقيقات شان منظم وگسترده ترشود. اما با توجه به اينكه دانش اين استادان براساس علوم وادبيات قديم بود؛ عملا همچنان تحقيقات و فعاليت آنها متمركز برروي ادبيات قديم بود.
شما چه عاملي را موجب اين موضوع ميدانيد كه نهادهاي ادبي كه ميخواستند درايران درحوزه ادبيات مدرن و معاصرفعاليت كنند؛ درايران شكل رسمي نداشتند و هنوز هم تاثير دورههاي اول دانشگاه تهران كه تمركزش برروي ادبيات سنتي بود به چشم ميخورد اين گفته شما كاملا درست است.
متاسفانه ازآغازنهاد رسمي كه بخواهد تمركز ش را بر روي ادبيات معاصر بگذارد؛ وجود ندارد و اگر حمايتي هم در ايران درحوزه پژوهشهاي ادبي صورت گرفته است، همه معطوف به ادبيات قديم بوده است. مثلا همين گروه «ربعه» كه شامل افرادي چون هدايت، نوشين، مينوي، علوي و مسعود فرزاد بود و دغدغه جمعيشان ادبيات مدرن بود؛
آنها نيزفعاليت شان درمحل دولتي نبود و تمام فعاليت هاشان دركافه فردوسي، نادري يا خانه هدايت بود وعملا چون هنجار شكن بودند و به بسياري از مواضع استادان ادبيات سنتي انتقاد داشتند، ازسوي نهاد دانشگاهي پذيرفته نميشدند و حتي اين نگاه را همچنان ميتوان برنقدهايي كه روي كتاب «بوف كور» هدايت نوشته ميشود بررسي كرد.
با اينكه فضاي مطبوعات ما به گونهاي بود كه به ادبيات جديد توجه ويژهاي داشتند؛ اما بيشك يكي از مهمترين گامهاي اوليه براي ترويج ادبيات مدرن ايران و جهان در80 سال گذشته را بخش فرهنگي حزب توده برعهده داشت. اين حزب حتي در گسترش شعرنودرجامعه نقش اساسي و مهمي را ايفا كرد.
درحال حاضر وضعيت پژوهشهاي فرهنگي را به چه شكل ميبينيد؟
جامعه ما درشرايط فعلي بيشتر درگير مسائل اقتصاد است و همين موضوع برروي زندگي مردم جامعه تاثير بسزايي گذاشته است. در بخش پژوهشهاي فرهنگي درچنين شرايطي بايد خود دستگاههاي دولتي احساس مسئوليت كنند و با ترويج نهادهاي فرهنگي وعظيمي چون لغت نامه دهخدا و جذب پژوهشگران جوان فضاي جديدي را براي پژوهش و تحقيق در جامعه فراهم كنند.
با توجه به اينكه شما همواره برروي شعرهاي شاعران معاصروكلاسيك نقدهاي متعددي نوشتهايد؛ اگرقرارباشد براي شعر كلاسيك و شعرمدرن ايران نماينده بيبديلي را انتخاب كنيد، چه كساني را انتخاب ميكنيد؟
بي شك اگرقرارباشد اين نمايندگان شعر وجهانبينيشان جامع و كامل باشد؛ درحوزه شعر مدرن به نظر من شاملوسرآمد همه شاعران معاصراست؛ بيشك نصرت رحماني، سهراب سپهري، فروغ فرخزاد، نيما، اخوان و منوچهرآتشي شعرهاي فوقالعاده زيبايي دارند؛ اما شعرهيچ يك ازاين شاعران تنوع و رنگارنگي شعرشاملو را ندارد. درميان شاعران كلاسيك هم شعرهاي فردوسي بينظيراست وتمام شاعران كلاسيك شاگردان فردوسي به شمار ميروند.
درشعرفردوسي تمام جنبههاي ادبي؛ شعرغنايي، فلسفي، درام وحماسه وجود دارد. متاسفانه فردوسي درايران شناخته نشده است. با اينكه استادانی چون «خالقي مطلق» درباره فردوسي مقالات متعددي نوشته اما همچنان فردوسي درايران ناشناخته مانده است. البته اگربخواهيم شعرهاي غنايي فردوسي را ناديده بگيرم شعرهاي غنايي سعدي وحافظ بينظير است.
شما درتقسيمبندي كه براي شاعران مدرن و خوب امروزي بيشترازشاعران نسل اول ياد كرديد؟ نظرتان درباره شعرهاي رويايي، براهني، سپانلو واحمد رضا احمدي چيست؟
به نظرمن سپانلواصلا شاعرنيست والكي به خودش تهمت شاعري بسته است. به عنوان مثال شما منظومه «خانم زمان» سپانلو را ورق بزنيد؛ اصلا قابل خواندن نيست. مصنوع و پرازغلط است اوحتي وزن را هم بلد نيست كه رعايت كند. من رويايي وبراهني را هم اتفاقا شاعر نميدانم. اينها تنها تكنيسين شعر هستند.
احمد رضا احمدي هم همين طوربه نظر من اگرخون شاعري قرارباشد دررگهاي شاعري جريان داشته باشد اين خون دررگهاي كساني چون فروغ، نيستاني، شاملو، نصرت ونيما جريان دارد ولاغير. اين شاعران در عرصه ادبيات ما حضورجدي داشته اند؛ هرچند كه ممكن باشد شعرشان اين روزها تجديد چاپ نشود، اما كساني كه شيفته شعراين افراد هستند شعرشان را پيدا ميكنند و ميخوانند.
حتي اين روزها نوع جديدي ازشعرخواني با شعرهاي اين شاعران مد روزشده است واتفاقا بسيارهم اتفاق خوبي است شعراگرخوب باشد وازفاكتورهاي خوبي برخوردارباشد كه مردم را با خود همراه كند بيشك در دل جامعه ميماند. شاعري كه نتواند اقبال مردمي را كسب كند، شعرش راه به جايي نميبرد. مثلا شعرهاي فريدون توللي يا خانلري خوب بودند اما چون نتوانستند مردم را با خود همراه كنند امروزحتي خوانده نميشوند.
با توجه به اينكه درچند دهه اخيرشما نقدهاي متعددي برروي آثاراين شاعران نوشتهايد و گاه اين نقدها با حواشي متعددي روبهروبوده آيا اين موضوع موجب نشده كه به كل خط بطلان برروي شاعري برخي شاعران ازجمله سپانلوبكشيد؟
بايد اين نكته را همين جا به صراحت بگويم كه من با هيچ فردي خصومت ومسئله شخصي ندارم وتمام نقدهاي من برپايه شعرخود اين افراد است. شايد بهخاطر داشته باشيد من و شاملوتندترين مقالات قلمي را درباره شعر با هم داشتيم.
اما اين مقالات تند موجب نشده كه او را امروز به عنوان نماينده بحق شعرمعاصرايران ندانم يا سلام وعليكم با رويايي عاملي نميشود كه درخيل شاعران واقعي امروزايران بدانم. تمام اين نقد وانتقادها برپايه شعرخود اين افراد است ومن چيزديگري را درنقدهايم دخيل نميدانم.
وضعيت نقد ادبي را چگونه ميبينيد؟
وضعيت نقد ادبي درايران نسبت به گذشته بهترشده است وتعداد كساني كه نقد ادبي ميكنند افزايش پيدا كرده است و برگزاري جوايز متعدد ادبي ونقد ادبي نيزبه گسترش نقد نويسي درجامعه ما دامن زده است كه اين موضوع اتفاق بسيارفرخندهاي است، اما با اين همه بخش عمده اين نقدها مشكل عمدهاي دارند كه بيشتر به جاي تحليل اثرنظريات متعددي كه درباره نقد ادبي وجو دارد را منتشر ميكنند
و گاه يك نقد ادبي به جاي اين که درباره يك اثرباشد و مشكلات و محاسن يك اثر ادبي را بسط و گسترش دهد به جدال ميان دريدا، فوكو، لوكاچ و گلدمن ميانجامد. هرچند كه اين افراد منتقد ادبي به شمار نميروند؛ اما بيشتراين نظريه پردازها زبان شناس هستند كه با ظهورپست مدرن نام و نظريات شان به متون انتقادي تاليفي و ترجمهاي راه پيدا كرده است.
چرا درمقطع زيادي ازتاريخ ادبيات ايران بيشترنقدهاي ماركسيستي مورد توجه قرارمي گرفت خود شما چقدر متاثر از اين موضوع بوديد؟
بيشترين الگويي هم كه آن زمان در نقد ادبي رواج داشت، شيوه تحقيق و نقد ماركسيستي بود. من بيشتر تحت تاثيراحسان طبري بودم و طبعاً بايستي سالها ميگذشت تا من ازطريق نظر وعمل به اين نتيجه برسم كه اينها معيارمطلق نيست. الان هم فكرنميكنم كه هنريك چيز كاملاً مستقل از تحولات فرهنگي اجتماعي باشد.
يعني شرايط پيدايش تنها مربوط به فرد نيست، بلكه تحولات اجتماعي هم درهنر موثر بوده، اما به آن صورتي كه آن زمان كساني مثل طبري درايران منعكس ميكردند، نيست. بعداً هم كه فلسفه خواندم، آن حالت جزمي نوشتههاي گذشتهام، كمترشد، نميگويم از بين رفت، تعديل شد. آن زمان ما دنيا را سياه و سفيد ميديديم.
از نظرما، يك متفكر يا نويسنده، يا خوب بود يا بد. مثلاً ازنظرما، آن موقع «مارسل پروست»، «كافكا» و «جويس»، نويسندگان و آدمهاي بورژوا و مرتجعي بودند. ماركسيستهاي ارتدوكس به آنها «نويسندگان منحط» ميگفتند. بعدها، فهميدم كه اين يك مرزبندي سياسي است و ربطي به عالم هنر ندارد و هنر معيارهاي ديگري دارد. حتي ازنظرجامعهشناسي هم وقتي كه من با آثار «لوكاچ» و «گلدمن» آشنا شدم، ديدم آن ديدگاه جزمي كه در آن دوره بود، به كلي بياعتباراست.
چه شد كه بعدها راه خود را در نقد ادبي تغيير داديد؟
من به دليل همان تجربه ناموفق دوره جواني، اصلا هيچوقت فكر خودم را تعطيل نكردم، يعني پيوسته به خودم ميگفتم: پلخانف، لوكاچ يا ادموند ويلسون كه از نقادهاي بزرگ هستند، اين چيزها را گفتهاند؛ خب، من هم نظري دارم. البته، طبيعي بود كه من بضاعت كساني مثل ادموند ويلسون را نداشتم، من در شرايطي بزرگ شدم، كه بيشتر در دهات و شهرهاي مختلف سرگردان بودم و ناچارميبايست همهچيز را خودم فراهم ميكردم، آن زمان هم ارتباطات، مثل حالا نبود كه با فاصله و از راه دور بشود بهراحتي از ديگران چيزهايي ياد گرفت.
اما به مرور توانستم به ديدگاه و نظر خودم در نقد ادبي برسم. يك تفاوت ديگر آن زمان با امروزم اين بود كه آن موقع، من درباره يك كتاب، يا مثلا كسي كه شعر نو گفته بود يا كارتازهاي كرده بود، جبههگيري ميكردم ولي حالا ديگر اين كاررا نميكنم. من راجع به سوابق اشخاص هم در نقدهايم بحث ميكردم، اما الان اين امررا كمتر در نقد دخالت ميدهم. نقدهاي اوليه من، يك مقدارپرخاشگرانه بود، ولي حالا سعي ميكنم ازاينگونه مسائل دورباشم.
معيار امروز شما براي نقد و داوري يك اثر چيست؟
من حالا با دو معيارعمده به نقد آثارميپردازم؛ يكي اينكه آيا ابداعي كه نويسنده يا شاعرانجام داده، واقعي است يا نه؟ واين نخستين پرسش من است؛ دوم اين كه، نوشته يا متن، چقدر با عواطف و مجموعه مناسبات فرهنگي ما تطابق دارد؟ من براساس اين دو عامل، قضاوت ميكنم.
بنابراين، قضاوت من روي مطالب يا چيزهاي خوانده شده، نيست.
اين روزها برخورد من با متن، برخوردي مستقيم است. يعني سعي ميكنم خود متن را بفهمم و ببينم چقدرميتوانم با آن ارتباط برقراركنم و با تجربياتي كه ازمردم شهر و روستا دارم و ديدهام، دقت ميكنم ببينم اثر، چقدردردانستگي ما رسوخ ميكند، يعني چه اندازه با معيارهاي ما تناسب دارد؟
خب، من ضمن همين 60 سالي كه دركار نويسندگي بودهام، ديدهام افرادي را كه معلوماتشان خيلي خوب بوده و احيانا نوآوريهايي هم در قصه و شعر كردهاند، ولي به دليل نامناسب بودن اثر آنها با علايق عميق جامعه، اثرشان به اصطلاح گل نكرده، من به اينگونه موارد در نقد و بررسي اهميت ميدهم.
درميان نويسندگان و شاعران معاصر و گذشته، شما بيشتر متاثر از چه كساني بوده هستيد؟
يعني آنقدري كه من از نويسندگان گذشته خودمان تاثير گرفتم، ازمعاصران تاثير نگرفتم. درواقع، در بين معاصران، كسي كه تاثيرعميقي روي من گذاشته باشد سراغ ندارم. ازميرزا ملكم خان و آخوندزاده بگيريد، تا ميرزا آقاخان كرماني، هدايت و نيما. من هرتاثيري كه گرفتهام، درست يا غلط، كم يا زياد، از فردوسي و بيهقي و سعدي و حافظ گرفتهام
و اگر چيزي دارم، بهويژه، از سعدي و حافظ دارم كه همشهري كوچك آنها هستم. براي من ملاك و معيار، چه درنظم و نثر و چه درمعاني، آنها هستند؛ نويسندگان جديد را هم درنسبتي كه با آنها دارند، ميسنجم. مثلا جلال آلاحمد ازاين نظر براي من اهميت دارد كه نثرش به سفرنامه ناصرخسرو نزديك است. حالا ممكن است اين را كهنگرايي بگويند، يا علامت تحجر بدانند، خب، بدانند، مختارند.
علاقه و گرايش شما به نيچه ناشي از چه عواملي ميشود؟
علاقهام به نيچه به دليل شاعرانه بودن بيان اوست. در جواني كه با انديشه نيچه آشنا شدم، دريافتم كه ساختاركتابهاي نيچه ساختاري هنري دارد. مثلاً در«چنين گفت زرتشت»، كه مهمترين كتاب اوست، ساختار كتاب، ساختارروايتي و رومانس گونه است. خب، تعلقاتي كه نيچه به ايران باستان داشته، كم نيست.
او در«چنين گفت زرتشت»، از زمان هخامنشيان حرف ميزند، به ايران اسلامي هم توجه داشته، به مولوي و سعدي هم علاقهمند بوده و بهويژه ارادتي كه نسبت به حافظ داشته، از كتابش «حكمت شادان» پيداست. بنابراين، نيچه براي ما چندان هم غريبه نيست و با ما الفت دارد.
همه اينها، مرا به او پيوند ميدهد. البته، آنجاهايي كه نيچه آلماني وغربي است و همانطور كه گفتيد از «اراده معطوف به قدرت» بحث ميكند و يك روح رمانتيك آلماني در او هست، آن را نميپذيريم، اما آنجا كه از زندگي و زيباييهاي زندگي صحبت ميكند، كه يك چيز شرقي و ايراني است، او را ميپذيريم و شايد دليل علاقه من و ديگران به نيچه همين باشد.
با توجه به اينكه شما همواره درگفته هايتان سخن ازفرهنگي شدن جامعه و توجه به پيشرفت فرهنگي ميكنيد وظيفه ما دراين خصوص چيست؟
بايد همانطوركه پيشينيان ما اهل معنا بودند، ما هم به واقع اهل معنا باشيم، نه اينكه تظاهربه ملي بودن بكنيم، اما درپي فراهم كردن وسيله براي رفتن به خارج از كشورباشيم. يا اينكه در خانههايمان اسباب و وسايل خارجي بگذاريم و بعد بگوييم ايران را دوست داريم! اين نميشود، نبايد سرخودمان را شيره بماليم، واقعيت اين است كه اين كار، كار پرزحمتي است.
كاري است كه ازعهده يك نفر بيرون است. كار يك هيئتي است كه خودشان را وقف پيشرفت دانش و فرهنگ بكنند، نه اينكه كسي بگويد سهم من چقدرميشود! اينگونه كارها، كارعشق است، نقل فداكاري و ايثار است. اين مسير، راه زنده كردن عناصرحياتي و پايدار فرهنگ ما، در همه زمينههاست.
ما بايد انسان تربيت كنيم و اين كار خيلي حساسي است. كارنظامي و لشگركشي آسان است، اما آن چيزي كه ما را در برابر هرگونه تهاجم حفظ ميكند، ايجاد مصونيت در داخل است. تاريخ، امروز ما را در مقابل يك آزمون بزرگ قرار داده است. اميدواريم بتوانيم از اين آزمايش تاريخي سربلند بيرون بياييم.
به نظر من ضروريترين كار براي ما، تجديد حيات فرهنگي است. اين كار، حتي از نان شب هم براي ما لازمتر است، اما توجه داشته باشيم كه اين كار، كار ظريفي است و بايد با قيد ظرافت انجام بشود. بايد با دقت و ظرافت فرهنگمان را در همه زمينهها بازسازي، تجديد، و امروزي كنيم. وقتي به دقت به امور و مسائل فرهنگي نگاه كنيم، ميبينيم كه بعضي چيزها هست كه دورهاش واقعاً سرآمده.
امروزاگركسي پس از اتومبيل و هواپيما، بيايد يك نوع كالسكه اسبي درست كند، وقت خودش را هدر داده است، اما انديشهاي كه بزرگان ما در زمينه فقه و حقوق و فلسفه ارايه دادهاند، اينها به دليل عمق مطالب و معنا، يعني همان چيزي كه ميشود به آن «عنايتالهي» گفت، كهنه نميشوند.
منتها، اگرما نتوانيم آن انديشهها را طوري نشان بدهيم كه برق و جلايشان معلوم باشد، قطعاً كارمان بيثمر خواهد بود. درست مثل همين همايشهايي كه گاهي براي بزرگانمان برگزارميكنيم و متاسفانه تنها در حد صرف ناهار و شام است و اهداي يك سري جوايز و القاب است. كار بايد فرهنگي باشد وگرنه بهتر است ديگر در اين خصوص حرفي به ميان نيايد.
با داشتن چه عناصري ميتوانيم ايراني بودن خودمان را حفظ كنيم؟
ركن اساسي هويت ما «زبان فارسي» و ركن ديگرش «دين» است. اگرما زبان خودمان را ا ز دست بدهيم، در واقع ميراث خودمان را از دست دادهايم، براي اينكه آثار فرهنگي ما در زبان فارسي منعكس شده، چه فرهنگ ملي و چه فرهنگ ديني و عرفاني. بنابراين، بايد اين زبان را با چنگ و دندان حفظ كنيم و البته، حفظ آن هم به اين نيست كه به قول شما آن را در موزه نگهداريم و به صورت يك شيئي موزهاي به آن نگاه كنيم، بلكه بايد اين زبان را غني كرد و پرورش داد.
موضوع ديگر، اين است كه ما حق نداريم به كمك هرمنوتيك اروپايي بياييم، دين را ارزيابي كنيم و بگوييم تفسير من از آيات قرآني اين است. نه، تجدد در دين به اين صورت، درست نيست. اين حرف، البته به اين معنا نيست كه بايد دريچه فرهنگ خودمان را به روي تمام فرهنگها ببنديم. نه، ما بايد دريچه فرهنگ خودمان را به روي تمام فرهنگ ها باز كنيم، اما بايد ببينيم آنها چه ميگويند و انديشههاي آنها را با فرهنگ خودمان محك بزنيم، نه برعكس.


