گزارش يك سقط جنين؛ دوربرگردان اجباري به بهشت
| جامعه |
مادر از گشايش و بركتي ميگفت كه بعد از تولد هر كدام از خواهر و برادرهايش در زندگي شان به وجود آمده است. از اينكه قبل از تولد هر انساني روزياش ميآيد و او اين حقيقت را در زندگياش حس كرده است. ميگفت: ايمان و توكل داشته باش، رمزي كه زندگي قديم ترها را شيرينتر از حالا كرده بود. ايمان مادر از جنس ديگري بود. او يقين داشت كه هرآن كس كه دندان دهد، نان دهد. اما او به چهار ديواري فكر ميكرد كه هر سال نگران نبودنش بود و حقوقي كه چرخ زندگي شان با آن ميچرخيد. حالا اين لخته خون آمده بود و بر تمام زندگياش سايه انداخته بود.
مريم 32 ساله بهانه زياد دارد براي نخواستن كودكي كه بياجازه در وجودش لانه كرده است. ميگويد: زياد براي پيدا كردن راهي براي سقط تلاش نكرده است. شماره پيرمرد قرص فروش را از زن همسايه گرفته بود. به مريم گفته بود نميخواهد خودت را خسته كني و بروي خيابان ناصر خسرو براي خريد قرص. كافي است تلفن بزني با پيك برايت قرصها را ميفرستند. هر جاي تهران هم كه باشي هشت هزار تومان پول پيك ميگيرند. آنقدرها هم موضوع مهمي نيست. بعد از مدت كوتاهي ميتواني با قرص و آمپول هم بچه را از بين ببري.
دو سه ساعت بعد از تلفن، پيرمرد با قرصهاي 6 ضلعي سايتروتك آمد. با لحني مهربان ميگفت: اولي را كه خوردي 6 ساعت بعد دردت آغاز ميشود. دومي را بخور و باقي را هم دو ساعت يكبار. مانند دكتري كه احتياطهاي لازم را به بيمارش گوشزد ميكند. براي اين چهار قرص 6 گوشه صد هزار تومان گرفت و رفت. مريم براي پيدا كردن شماره دكترهم زياد تلاش نكرد. دو سه تلفن به دوستانش كافي بود به شماره زني كه خود را دكتر زنان معرفي كرده اما در خانهاش كار ميكند برسد. تلفن كه ميزند احساس ميكند لحن زن به پزشكان نميخورد. صداي پشت تلفن از سن و سال جنين ميپرسد و اينكه شوهر دارد يا نه.
توي اتاق هيچ وسيله بهداشتي نبود. رفتار زن هم سرد و خشك بود. مريم اتاق مرگ را اينگونه توصيف ميكند. زن دو آمپول به مريم ميزند و ميگويد دوباره غروب بيا تا آن زمان دردت هم آغاز ميشود.مريم ميگويد: غروب من دردي نداشتم. روي تخت خوابيده بودم و به سقف كه سرمي از آن آويزان بود نگاه ميكردم. آمپول شيري رنگ بيهوشي را توي رگهايم تزريق كرد. بعدها فهميدم اين آمپول تنها زماني بايد تزريق شود كه دكتر بيهوشي هم حضور داشته باشد در غير اين صورت بسيار خطرناك است. دوست همراهم ميگفت دوسه بار وسط سقط نفست رفت. آن روز زن هر چه تلاش ميكند نميتواند با ساكشن جنين را بيرون بكشد. جنين جان سختي بود. انگار دنيا را دوست داشت و چنگ انداخته به جانم و نميخواست بيرون بيايد.
مريم فردا صبح دوباره ميرود ته كوچه بنبست. اينبار آمپول را كم كم تزريق ميكند. مريم ته هوشياري دارد. درد را حس ميكند. لختهاي خون بيرون ميآيد. نيمه هوشيار از زن ميخواهد دارويي بنويسد كه از عفونت احتمالي جلوگيري كند. زن ميگويد نيازي نيست. مهرنظام پزشكي زن 4 رقمي بود. به سن و سال كمش نميخورد كه شماره نظام پزشكي قديمي داشته باشد. مهر قلابي، مريم را نگران ميكند. حالا كلمات پزشكي كه اشتباه تلفظ ميكرد بيشتر به چشمش ميآيد. او چند روز بعد نگران ميرود تا از نبودن جنين مطمئن شود اما سونوگرافي نشان ميداد هنوز بچه مريم زنده است. قلب نوزاد ميزد. نميدانست آنچه زن به عنوان جنين به مريم نشان داده چه بوده است؟
كودكش هنوز نفس ميكشيد. حس قاتلي را داشت كه دارد قربانياش را زجركش ميكند. خودش را دلداري ميداد كه همه اين كارها براي خوشبختي اوست. مريم دوباره با آن زن تماس ميگيرد و او دوباره دعوتش ميكند به همان خانه. اما مريم بيشتر از آن ترسيده است كه دوباره پا به آن اتاق بگذارد. از ترس شكايت و تهديدهاي مريم، زن 400 هزار تومان دستمزدش را كامل پس ميدهد. حالا جنين دارد بزرگتر ميشود و مريم نگرانتر. عمر اين كودك شكل نگرفته انگار خيلي به دنيا است. ترديد داشت ميان خواستن و نخواستن طفلي كه اينگونه به وجودش پيوند خورده بود اما حالا نگران بلاهايي بود كه به سر جنين آورده است.
مي رود سراغ يكي از دكترهاي قديمي. هزينهاش ميشود يك ميليون و نيم. ميگويند پنجه طلا است. داستان مريم را در يكي از بيمارستانهاي بزرگ تهران ميشنود و بعد ميگويد در يكي از روزهاي فرد از منشي وقت بگيرد و هماهنگيهاي لازم را انجام دهد. خبري از بيهوشي نبود. آمپول خوابآور ميزنند كه درد كمتر شود. درون مطب همهچيز پاكيزه و تميز بود. روي تخت دراز ميكشد و منتظر ميماند تا دوباره كودكي را كه بياجازه در وجودش جا گرفته، به جاي اصلياش بازگرداند. پر از عرق است.
چشمانش را ميبندد و به كودكي فكر ميكند، او به تنهايي براي ماندنش تلاش كرد. به انبرك مرد سفيد پوش خيره ميشود. توي سرش صداي محو گريه كودك ميپيچد، چشمانش را از درد ميبندد.وقتي از روي تخت بلند شد نيمه جان بود و خطي عميق روي پيشانياش افتاده بود. به جان سختي لخته خوني فكر ميكرد كه دوست داشت در اين دنيا بماند اما... .
| < قبلی | بعدی > |
|---|




