12 نگاه به رابطه هنر و ثروت
| فرهنگ و هنر |
نگاه سوم: پوستر تئاتر در تابلوي تبليغات مترو نصب شده است، ايرانشهر! نگاهي به نام هنرمندان روي پوستر مياندازم، مهناز افشار، سيامك انصاري و... می فهمم كه حتما بليتش خيلي گران است و نيازي هم به زنگ زدن و پرسيدن از محل سالن نمايش نيست. حواسم باشد اگر دوستانم دعوتم كردند، بگويم سرم شلوغ است، نميرسم.
نگاه چهارم: بيلبوردهاي كنسرت در اتوبان نصب هستند. خواننده مورد علاقه من كنسرت دارد. از ته دلم ميخواهم بروم. نام مراكز فروش را هم نوشته است. قصد كردهام هرجوري كه هست پول بليت را جور كنم. تقريبا اندازه نصف حقوق يك ماهم ميشود. تماس ميگيرم، ميگويد«بليتها تمام شده». جلوي در سالن پسري ايستاده يواشكي بليت ميفروشد. 70 هزار تومان گرانتر از آنچه در مركز فروش اعلام شده بود. به كرايه خانه، كرايه تاكسي و بيپوليام تا آخر ماه فكر ميكنم. نميروم، برميگردم!
نگاه پنجم: آلبوم موسيقي خواننده مورد علاقهام، دو سه روزي است كه منتشر شده، در اداره با همكاران دربارهاش حرف ميزنم، ميگويم امروز ميروم كه بخرم. همكارم از پشت كامپيوتر صدايم ميزند، نرو! بيا برايت دانلود كردم!
نگاه ششم: دوستم نخستين كتابش را چاپ كرده است. ميدانم كه بيشتر از 10 سال براي كتاب زحمت كشيده است. قيمت كتاب بالا است. با چند نفر از دوستان با هم يك جلد ميخريم كه به هم قرض بدهيم و همه بخوانيم. ديروز گفت كتابش فروش نرفته است. ناشر ميخواهد كتابهاي فروخته نشده را خمير كند. اگر هر كدام بهاي خواندش را داده بوديم هم خمير ميشد؟
نگاه هفتم: در روزنامه ميخوانم، خواننده محبوبم در يك مصاحبه گفته كه اجاره سالن اجراي موسيقي آنقدر بالا است كه فروش بليت نه تنها كفاف بهاي سالن را نداده كه مجبور شده دستمزد نوازندههاي گروه را هم خودش بدهد. نگاه هشتم: در روستا همه ميدانند كه او نوازنده بسيار خوبي است. چندباري هم براي جشنوارهها به تهران و تاجيكستان رفته است. چند وقتي است كه از جشنوارهاي خبري نيست، كارگري ميكند!
نگاه نهم: نمايشگاه نقاشي چند تن از نقاشان در حال برگزاري است. گالريهاي خوب همه در شمال شهر است. كرايه تاكسي براي ما دانشجويان هنر خيلي ميشود. با كمي پياده روي و اتوبوس خودمان را ميرسانيم. قيمت تابلوها حسابي ما را به فكر فرو ميبرد.
نگاه دهم: همسايه ميگويد در آلمان ديده كه مردم در مترو كتاب ميخوانند. وارد ايستگاه مترو نزديك خانه ميشوم تا به اداره بروم. صندلي خالي نيست، مردم براي اينكه خاكي نشوند روي كتاب نشستهاند. به هم تكههاي روزنامه تعارف ميكنند تا رويش بنشينند. يكي در گوشه مترو دارد گلدان كاغذي كه مارك چين رويش خورده را با تعريف آنچناني ميفروشد.
نگاه يازدهم: دوستم ترم قبل در دانشگاه شاگرد اول شد. امروز مدير آموزش 50 هزار تومان بن كتاب به او هديه داد. از من ميخواهد تا با هم سري به كتابفروشيهاي انقلاب برويم. دكهاي پيدا ميكند. همه بنها را ميفروشد.
نگاه دوازدهم: براي خريد صنايع دستي ميروم، دوست دارم به جاي هر چيزي صنايع دستي هديه بدهم، فرهنگ ايراني برايم ارزشمند است. از فروشنده ميپرسم كه هر كدام كار كدام منطقه ايران است، جواب ميدهد: هند، پاكستان، اندونزي، چين!
| < قبلی | بعدی > |
|---|








نظرات
لینک RSS این نظر