وای بر آنان که بیابانها را نهان میدارند
| فرهنگ و هنر |
| بیژن عبدالکریمی|چند سالی است که سنت شده است در یکی، دو هفته آخر اسفندماه خبرنگاران جوان، به امید یافتن مطالبی برای پر کردن روزنامهها و ارائه یک ویژهنامه به مناسبت فرارسیدن سالی به اصطلاح جدید به اصحاب قلم و صاحبان سخن این دیارــ که از بد حادثه و تهی بودن عرصه و بیکسی این سرزمین در مقام سخن گفتن و روشنفکری و صاحب نظری نشستهاندـ
پرسشهایی قالبی و تکراری همچون پرسشهای زیر را مطرح میکنند: در سالی که گذشت، مهمترین خبر سیاسی از نظر شما چه بود؟ در سالی که گذشت مهمترین رویداد فرهنگی که شنیدهاید، چه بود؟ در سالی که گذشت مهمترین ترجمه، تألیف، رمان، شعر، فیلم و... که خواندهاید یا دیدهاید چه بود؟
و من سر در گریبان خویش از هجوم همین پرسشهای قالبی و تکراریــ که گاه پاسخهای آن نیز از پیش تعیین شده استـ با خود میاندیشم چه پاسخ درخوری را میتوان به این پرسشها عرضه کرد. چندی پیش در مصاحبهای پاسخم به همه پرسشهای مذکور صرفا کلمه «هیچ» بود. به خوبی دریافتم که خبرنگار جوان پاسخهای بنده را از سرناتأملی و بیحوصلگی تلقی کرده است و به همین دلیل پاسخ بنده در هیچ روزنامهای انعکاس نیافت.
سال گذشته نیز در یادداشت کوتاهی برای یکی از نشریات با عنوان «من هیچ خبر تازهای نشنیدهام»، اظهار داشتم که «وقتي به در و ديوار و به جایجای این دیار نگاه ميكنم، خبر قابل توجه و تأملبرانگیزی را نمییابم. گویی هيچ خبري نيست كه با مسائل واقعي جامعه و حقیقت زندگی یا با زندگی حقیقی ما ارتباط و نسبتی داشته باشد».
سال گذشته نیز در پاسخ به همین پرسشها بیان کردم که «در جهان و روزگاری زندگی میکنیم که رسانههای جمعی، که به عنصری اجتنابناپذیر از عالم ما تبدیل گشتهاند، جهان ما را میسازند و ما در جهانی همچون جهانی که در فیلم True Man Show به نمایش گذاشته شد، زندگی میکنیم. سخن از همه چیز هست، اما هیچ چیز اصیل و واقعی نیست ...
و كمتر با عناصر حياتبخش و تعینبخش حيات اجتماعي و فرهنگي ما در ارتباط است». گویی همه چیز در سطح حركت کرده، بههیچوجه به عمق زندگی ما راه نمییابد. همه ما، در سطوح و لایههای مختلف اسیر نوعی روزمرگی و از دست دادن فرصتهای فردی و تاریخی هستیم و راهی برای خروج از وضعیت کنونی نمییابیم. ما امروز حتی رؤیاها و اتوپیاهایمان، حتی وحشتانگیزتر از آن، قوه خیال، را نیز از کف دادهایم.
اگر در روزگار نیچه و در پایان قرن نوزده تا دهههای پایانی قرن بیستم وسعت بیابان نیهیلیسم روز به روز افزایش مییافت و تمامی منابع سرسبز معنا و حیاتبخش به تدریج رو به خشکیدن و برهوت شدن مینهاد، در روزگار کنونی ما توفانی از شن برخاسته است که میرود همه چیز و همه کس را در خویش مدفون سازد. در روزگار ما نیهیلیسم به مرحله جدیدی از تاریخ خود وارد شده،
انفعال، وارفتگی و ازهمگسیختگی روزافزون در برابر شرایط اجتماعی و تاریخی، افراد جامعه ما را نیز در بر گرفته است. در عصر حاضر، تمدن تکنولوژیک در سراسر جهان به گونهای سیطره یافته است که دیگر هیچ مجالی برای مواجهه و تأمل در ودایع و مأثر سنن فرهنگی نیست و تمام مأثر فرهنگی صرفا به ابژهای برای پژوهشهای آکادمیک تبدیل شده است. در روزگار ما دیگر نه علاقهای به تفکر وجود دارد و نه مجالی برای آن هست.
در قرن گذشته، هنگامی که «خدا مرد»، هنوز نیچهای بود که همچون یک نیهیلیست بزرگ در پیشگاه ابدیت و در مقابل جسد آن ابدیت مرده این واقعه را فریاد زند و از ما بپرسد که دستان ما چگونه به خون این مقدسترین امر آلوده شد و ما چگونه خورشید را از آسمان حیاتمان زدودیم. اما امروز در برابر مرگ خدا هیچ فریادی به گوش نمیرسد، حتی فرصتی نمانده تا بود و نبود خدا مورد تأمل جدی و اساسی قرار گیرد.
نقد وضع موجود همواره بر اساس تصويري از يك جامعه مطلوب يعني يك اوتوپيا صورت ميگيرد و اتوپيا يعني اميد به آينده. اما در روزگار ما به نظر میرسد که ما با «مرگ اوتوپیا» مواجهیم. انسان امروز بياوتوپياست، يعني بدون هيچ تصويري از وضع مطلوب و بيهيچ اميدي به آينده. در نتيجه قرار گرفتن انسان دوره جديد در چرخه روزمرگي به منظور رفع نيازهاي تحميل شده از جانب تكنولوژي و سرمايهداري
و لذا شيشدگي انسان و غرق شدن وي در اشيا و عدم مواجههاش با خويشتن و عدم كشف نيروهاي دروني خويش، هيچ نيروي آزاديبخشي در دوران ما ديده نميشود. آزادي اجتماعي و تاريخي زماني تحققپذير است كه انسانهاي اصیل و آزادهاي رسالت اين رهاييبخشي را برعهده گيرند.
اما در دوران ما، يك چنين نيروهاي آزاد از نيازها و فارغ از ميل به سلطه، فرمانروايي و سركوب وجود ندارد يا بسيار كمتر از آنند كه بتوانند به منزله يك نيروي تاريخي عمل كنند. آنچه قدرتهای سیاسی به منزله پیروزی نظام خویش بر رقیب تلقی میکنند، چیزی جز مرگ انسان نیست. آنان بر مرگ انسان قهقهه پیروزی سر دادهاند، بیخبر از آنکه خود این مرگ، جان و روح آنان را نیز در بر گرفته است.
در جهان ما، يكساني و همساني به منزله يك اصل و قاعده درآمده است. هر گونه اصالت، خود بودن و متفاوت بودن به منزله هنجارشكني تلقي ميگردد. امروز جوامع جديد، نه همچون عصر يوناني نيازمند شاهـفيلسوفِ افلاطوني هستند و نه همچون ملتـ دولتهاي مدرن نيازمند روشنفكران عصر روشنگري. جوامع امروز نيازمند افراد همسان و بهنجار، يعني منطبق با روند كلي نظم اجتماعي هستند، یعنی همان کسانی که نامشان را کارمند، مهندس، دکتر، استاد یا سیاستمدار نهادهاند.
هر كس بايد بكوشد قبل از هر چيز خود را با ديگران همسان و هماهنگ سازد. در دوران ما، قدرت سازگاري به يك اصل، و استثنا بودن به يك ضد ارزش تبديل شده است. در جوامعی چون جامعه ما، استثناــ یعنی همان حاملان اصلی فرهنگ و تفکرــ نه مجال بروز دارد و نه مجال رشد. همه ناچارند با ديگران جفتوجور شوند و سيستم اجتماعي، عناصر نابهنجار را كنار ميگذارد.
در چنين شرايطي، شجاعت و جرأت طرح تفسيرهاي فردي وجود ندارد و فرد ناچار است خود را در پشت صفآراييهاي اجتماعيِ به رسميت شناخته شده پنهان كند. امروز ما ماندهايم و اخلاق رمگي. همسانگرايي در جوامع امروزين، نه يك عارضه و نه يك ضعف اخلاقي، بلكه شرط ضروري كارآيي سيستم است.
حيات سياسي نيز از اين ويژگي نميتواند مبرا باشد. در چنين شرايطي، حيات سياسي از اصالتها، يعني از آزادي انساني و امكان عدم تبعيت از هر آنچه تحميل سيستم و شرايط گذرا و ناموقت است، تهي گشته، در مسير كور حاصل از جبر موقعيتها براي تحقق اهدافي روزمره و ناپايدار پيش ميرود. در چنين شرايطي، هيچگونه اراده سياسي براي تحقق آرمانهاي بزرگ وجود ندارد. در چنين شرايطي، فرهنگ بردگي، يعني پذيرفتن وضع موجود و عدم وجود اراده به منظور تغيير آن، به يك ارزش و هنجار بنيادين تبديل شده است.
در این برهوت تفکر معنوی که بسط نیهیلیسم و سیطره تکنولوژی و اقتصاد در جهان کنونی برای ما فراهم آورده است، چگونه میتوان در برابر یأس و ناامیدی و انفعال و بیریشگی مقاومت ورزید و از تن دادن به اوضاع و احوال حاضر و همسو شدن با روند کنونی امتناع ورزید؟ آیا در این سالهای اخیر شما خبری شنیدهاید؟
آیا در این سالهایی که گذشت شما شاهد ظهور پادزهری برای جهان نیهیلیستیک کنونی و خلق یا کشف عناصر مقاومتبخشی در برابر روند کنونی بودهاید؟ آیا در این سالها کسی، سیاستمداری، هنرمندی، شاعری، نویسندهای، فیلمسازی، فیلسوفی و ... پیامی برای جهان معاصر به ارمغان داشته است؟
نیچه در چهارمین و واپسین بخش کتاب چنین گفت زرتشت میگوید: «بیابان بالیدن گرفته است: وای بر آنان که بیابانها را نهان میدارند.»
امروز در دیار ما، همه و همه دست به دست هم دادهایم تا بیانها را نهان داریم.
| < قبلی | بعدی > |
|---|





