اين قديس شيميايي مال كربلاي پنج بود
| دفاع |
| كرامت يزداني |چند وقتي ميشد كه نديده بودمش، تلفنش قطع بود، پول نداشت پرداخت كنه! زنگ خونهرو زدم خانمش چقدر پير شده بود... گفت بيمارستانه!... نفسزنان مردم رو عبور كردم. اتاق 110 رو ميپرسيدم. در اون شلوغي فرشتهاي نابينا با انگشت اشاره هدايتم كرد. يه اتاق با صدو ده افتخار! اونجا روي تخت يه قديس سبز و تنها بيقرار بود. دور دهنشرو، ديوار شيشهاي درست كرده بودن تا نتونه اعتراض كنه، تا نتونه نفس بكشه، تا نتونه از زندگيش بگه... بگذريم زياد سياسي نشه !؟
شناسنامهاش مهر باطلي روش خورده ولي براي يادگاري نگهش داشته بود. خردل غربيا لباشو دوخته بود!
اومدم باهاش حرف بزنم بغض گلومو فشرد. اشك تو چشماش جمع شده بود. چشماش ميدرخشيد. چشماش حرف ميزدن...
اونطرف هم دختر چهار سالهاش، سركوچكشرو، رو دستش گذاشته بود، نگاه ميكرد و اون موهاي بلندشرو روي سينه باباش ريخته بود...
اين قديس شيميايي مال كربلاي پنج بود !
قلب اين پدر و دختر، زمانرو شرمنده ميكرد.
شايد بهخاطر دريا رفته بود. كه اينجوري آروم بر دستاي تشنه مرگ ذوب ميشد. دلم گرفت. ضبطرو خاموش كردم، دفترمرو بستم. ماسك نميذاشت فرياد كنه! با چشم گريون تركش كردم... موقع خداحافظي دخترش تو چشام زل زد و سير نگام كرد...
فردا جشن و پايكوبي بود، خيابونا واسه ورود يه وزير نورافشاني و گلباران شده بود...
تو اون شلوغي روزنامهايرو گير آوردم لابه لاي آگهيها يواشكي نوشته بود:
فلاني هم عروج كرد. راهت ادامه دارداي شهيد !!؟
غروب همون روز از دور جنازهاشرو ديدم كه تو بارون، خاكرو شرمنده ميكرد.
دخترش از تو جمعيت غريب، غريبونه به من زل زد...
چشماش ميدرخشيد مثل پدرش ؟!
چشماني براي بودن... !؟
| < قبلی | بعدی > |
|---|







