خاطرات يك تركش 29 ساله
| دفاع |
| زهره عويدي| كنج اتاقي كوچك، روي تختي كنار ديوار آرام خوابيده است؛ صحبت از يك روز و دو روز هم نيست، 29 سال است كه همينجا توي همين اتاق خوابيده است. به تنهايي توان حركت ندارد؛ دست و پاهايش كوچك و لاغر شدهاند، ولي چشمهايش هنوز حرف ميزنند.
جملات بالا بخشي از گزارش خبرنگار ايسنا درباره يكي از جانبازان دوران دفاع مقدس است. در ادامه اين گزارش ميخوانيم:
وقتي خواهرش قرآن را جلوي صورتش ميگذارد و او با زبان آن را ورق ميزند و با چشمهايش كلمات خدا را دنبال ميكند، آنجاست كه ميفهمي «آقا فتحالله»، اين جانباز قطع نخاعي از سالهاي توپ و تانك حرفهاي زيادي توي سينهاش دارد كه زبانش براي بيان آن حرفها او را ياري نميكند. گاهي قطره اشكي كه از گوشه چشمش روان ميشود، همه ناگفتههاي هشتساله جنگ را براي تو بيان ميكند.
وقتي با برادر كوچكتر آقاي «فتحالله بناري»، جانباز قطع نخاعي جنگ تحميلي تماس گرفتم تا براي تهيه گزارش به خانه آنها بروم، به او گفتم ميخواهم از مشكلات برادرتان بنويسم، با لحني قاطع گفت: «برادر من مشكلي ندارد.» خيلي تعجب كردم؛ اصلا برايم قانعكننده نبود كه زندگي يك جانباز 70 درصد كه احتمالا توانايي حركت هم ندارد بدون مشكل باشد. پس از اصرار من و پس از صحبت با خود آقاي بناري، سرانجام راهي منزل او شديم.
راهي منزل آنها ميشويم و جلوي درب منزلشان كه ميرسيم خانمي با چادري گلدار به استقبال ما ميآيد. او خواهر فتحالله است كه با خندهرويي ما را به اتاق برادرش راهنمايي ميكند. چهرهاي خندان كه نشاني از سختي سالهاي پرستاري از برادر ندارد. وارد اتاق سمت چپ حياط ميشويم؛ اتاقي كوچك كه سمت راست آن تختي چرخدار قرار گرفته و در سمت ديگر اتاق، فتحالله با چهرهاي مهربان و با ابهت بر روي صندلي چرخدار نشسته و ملحفهاي سفيد با گلهاي آبي روي تن او قرار گرفته است. او را كه ميبينم ياد حرف داييام ميافتم كه جانباز شيميايي است و وقتي با او درباره درد سينهاش ميگويم همچنان كه خسخس سينهاش ميان كلماتش ميپرد، جواب ميدهد كه «من مشكلي ندارم، برويد و همرزمان من را ببينيد كه گوشه خانه افتادهاند.»
كنار صندلي چرخدار آقا فتحالله مينشينيم پاي درد دلهايش. از جبهه رفتنش؛ از سالهاي جنگ؛ از توپ و تانك بعثيهاي نامرد؛ از خيبر و سوز خيبرياش؛ از تركشي كه راست آمد و رفت توي گردنش. فتحالله لب به سخن ميگشايد و شبهاي «عمليات خيبر» را ميكشد جلوي چشم ما.
سال 45 در روستاي «درويشان» باغملك به دنيا آمده. 17 ساله كه ميشود شور جبهه به سرش ميزند و راهي خيبر ميگردد. به اين سادگيها هم نبوده. سناش كم بوده و نميگذاشتند به جبهه برود و فتحالله مثل خيلي ديگر از نوجوانهاي دهه 60 شناسنامهاش را دستكاري ميكند و راهي ميشود. خودش ميگويد: «سوار مينيبوس شديم و به خروجي شهر باغملك كه رسيديم مادرم يكي از بستگان را براي برگرداندن من فرستاد؛ او كنار جاده ايستاده بود و جلوي مينيبوس را گرفت. براي اينكه او من را پيدا نكند، زير صندلي پنهان شدم؛ سرانجام مينيبوس حركت كرد و او من را پيدا نكرد.»
فتحالله سال 62 به جبهه ميرود و پس از گذراندن يك دوره آموزشي، به منطقه عملياتي خيبر اعزام ميشود. ميگويد: «اواخر سال 62 بود كه قرار بود عملياتي عليه دشمن انجام شود. به همراه يك گردان كه وظيفه فريب دشمن را داشتيم از سمتي ديگر يورش برديم؛ همه افرادي كه در آن گردان بودند، جز پنج نفر شهيد شدند. از ما پنج نفر هم يك نفر اسير شد و چهار نفر ديگر هم بهشدت مجروح شديم.»
اين را كه ميگويد، سرش را آرام و سنگين به سمتي ديگر ميچرخاند و ميگويد: «تركش خمپاره بود؛ آمد و خورد به گردنم. فقط يادم ميآيد كه به دوستم اشاره كردم كه زندهام و بعد بيهوش شدم. سه روز بعد در «بيمارستان آيتالله كاشاني» اصفهان به هوش آمدم و متوجه شدم كه از ناحيه گردن به پايين نميتوانم حركت كنم.»
فتحالله اين را ميگويد و ساكت ميشود؛ بعد به خواهرش ميگويد: «آلبوم عكسهايم را بياور» و عكسهاي روزهاي بعد از مجروحيتاش در سن 17 سالگي را به ما نشان ميدهد؛ در يكي از عكسها، فتحالله در آسايشگاه جانبازان اصفهان روي تختي چرخدار خوابيده و پارچهاي سفيد روي تن او كشيده شده است.
خواهرش زير بغل او را ميگيرد و فتحالله را به سختي بلند ميكند و روي تخت ميگذارد. او روي تخت دراز ميكشد و نگاهش به قاب عكس مقابل خيره ميشود؛ به عكس شهيد «فرجالله»، برادر بزرگتر خودش. چشمهايش ميگويد دلش براي برادر تنگ شده. آرام ميگويد: «روزهاي بعد از مجروحيت بود كه به همراه فرج به فيزيوتراپي ميرفتم. يكي از روزها وقتي به فيزيوتراپي رسيديم بيهوش شدم. فرج خيلي ترسيده بوده و براي اينكه من زبانم را گاز نگيرم، انگشت دستش را زير زبان من گذاشته بود. من در همان حالت آنقدر به انگشتان فرجالله فشار آوردم كه انگشتانش تا چند ماه سياه و كبود مانده بود. هر وقت دستهاي او را ميديدم، پيش خودم خجالت ميكشيدم.»
گوشه اتاق تلويزيون روشن ميشود و صداي اذان در اتاق ميپيچد. خواهر فتحالله بلند ميشود و كيسه سبز رنگي را از توي كمد بيرون ميآورد و آن را باز ميكند. ميگويد: «خاك شلمچه است» و دستهايش را روي خاك ميگذارد. بلند ميشود و كنار تخت ميايستد و كف دستها را بر پيشاني برادر ميكشد. ملحفه را از روي بدن فتحالله كنار ميزند و دستهاي بيجان او نمايان ميشود؛ دستهايي كه حالا ديگر لاغر و نحيف شدهاند؛ همان دستهايي كه روزي آر.پي.جي را بلند ميكردند و تانكهاي دشمن را نشانه ميگرفتند.
خواهر دوباره دستها را در خاك شلمچه فرو ميبرد و اينبار آنها را بر روي دستهاي فتحالله ميكشد.
تخت برادرش را به سمت قبله ميچرخاند. مهر و جانماز سبز را كنار صورت او ميگذارد و فتحالله را به پهلوی راست ميچرخاند. سكوتي در اتاق حاكم ميشود و صداي راز و نياز فتحالله، اين جانباز قطع نخاعي در فضا ميپيچد. مينشينيم و او را نگاه ميكنيم كه چگونه با خداي خود گفتوگو ميكند. فتحالله گاهي سرش را كمي كج ميكند و روي مهر ميگذارد و دوباره آن را بلند ميكند و زير لب ذكر ميگويد. نماز كه تمام ميشود، خواهر فتحالله تخت او را به حالت قبلي ميچرخاند و قرآن بالاي سر او را كنار صورتش باز ميكند. فتحالله شروع به خواندن ميكند و با استفاده از زبان، صفحات قرآن را ورق ميزند و آرام توي دلش ميخواند.
قرآن خواندن كه تمام ميشود خواهر فتحالله با يك جعبه پر از قرص و دارو به اتاق وارد ميشود و قرصهاي برادر را در دهان او ميگذارد. حالا نوبت غذا خوردن است؛ خواهر او را به سختي روي صندلي چرخدار مينشاند و غذاي فتحالله را ميآورد. به آرامي قاشق را در دهانش ميگذارد. مانند مادري كه به فرزندش غذا ميدهد، غذاي فتحالله را در دهانش ميگذارد و گاهي با تكه پارچهاي كنار دهان او را پاك ميكند.
خواهر فتحالله در اين سالها از زندگي و آرزوهاي خود گذشته و هر لحظه كنار برادرش بوده. لحظهاي از او دور نشده تا مبادا فتحالله يك روز نمازش را دير بخواند؛ يا قرآن بخواهد و او نباشد. با آقا فتحالله كه خداحافظي ميكنيم، آرام لبخندي تحويلمان ميدهد؛ نگاهش امتداد ديوار كنار تخت را ميگيرد و ميرود. از عكس فرجالله هم ميگذرد و به سقف خيره ميشود، مثل 29 سال گذشته؛ اگر خوب گوش كني صداي خاطراتش را هم ميشنوي.
| < قبلی | بعدی > |
|---|








