دیدگانم بگرفتی که به غیر از تو نبینم
| دفاع |
سلام به سرور خودم، بفرماييد. مرد كفشاشو درآورد و عصاي سفيدشو از قسمتهاي مجزايي تا كرد و وارد خونه شد و با لبخندي گفت: سلام هديه خانوم، چه استقبال داغي، نميگي يه وقت ميسوزيم؟! هديه در حالي كه كيف و عصا رو ازش ميگرفت، با دست ديگه بازوي اونو گرفت و به طرف اتاق پذيرايي هدايت كرد. بعد با خوشحالي گفت: امروز از لباس عوض كردن خبري نيست، بايد با همين لباس رسمي مستقيم بياييد و تو مراسم شركت كنيد. علي كه خيلي تعجب كرده بود، پرسيد: امروز چه خبره؟ هديه دستشو گذاشت رو بيني شو و گفت: هيس س س فقط چشماتو وا نكنيها...
علي در حالي كه با كمك هديه روي مبل سه نفره وسط اتاق پذيرايي مينشست، گفت: خانوم، خدا خيلي ساله داره با ما چشمبندي بازي ميكنه و چشم ما رو بسته، تو ديگه سربه سرمون نذار. هديه در حالي كه به سمت اتاق خواب ميرفت گفت: ناشكري ممنوع! شوهر من يه قهرمانه كه خدا چشماشو واسه خودش برداشته، اينكه بد نيست.
تمام اتاق پذيرايي با آويزهاي رنگارنگ تزيين شده بود و هديه 20 شاخه گل نرگس رو به نيت بيستمين سالگرد ازدواجشون گذاشته بود تو 3 تا گلدون رو ميزاي اتاق پذيرايي آخه مي دونست علي گل نرگس دوست داره، علي بعد از چند دقيقهاي كه هديه نيومد، صدا زد: هديه خانوم، ما رو اينجا گذاشتي كجا رفتي؟! چه عطر نرگسي مياد. بعد شروع كرد دستاشو رو هوا حركت داد تا بتونه گلدون رو پيدا كنه و نرگسها رو بيشتر بو كنه.
هديه با لباس آراسته و زيبايي كه به تن كرده بود از اتاق بيرون اومد و گفت: الان ميام، راستش نرگسا20 تان، تو رو ياد چي ميندازن؟! علي كه حواسش به پيدا كردن نرگسها رفته بود گفت: نه.... كه يكدفعه دستش خورد به گلدون و.... نرگسا افتادن رو ميز... آب گلدون هم مثل يه چشمه كوچيك ذره ذره از رو ميز ريخت رو فرش اتاق. صداي محمد از داخل اتاق اومد كه گفت من خستهام، حوصله ندارم، كيك منو بدين، تو اتاق ميخورم. هديه كه خيلي ناراحت شده بود، با صداي بلندتري گفت: امروز جشن داريم، منتظر تو بوديم، اونوقت تو ميگي حوصله ندارم؟
محمد با سرعت از اتاق اومد بيرون و گفت: مگه چي شده حالا؟ من خستهام. هديه خواست يه چيزي بگه كه علي دستشو گرفت و آرومش كرد و گفت: مامانت امروز بهخاطر سالگرد ازدواجمون اين همه زحمت كشيده، نميخواي بياي ببيني؟ پسر با لحن نه چندان خوبي گفت: من ميخوام برم به كارم برسم، حال ندارم، اينقدر به من نگيد من بعدا كيكشو ميخورم، خب مبارك باشه. علي ساكت شد و سرشو انداخت پايينو هديه كه اشك تو چشاش حلقه زده بود، با ناراحتي گفت:
محمد! بس كن ديگه، كافيه. محمد كه صورتش كمي ملتهب و قرمز شده بود ولي خواست كار خودشو توجيه كنه، خيلي حق به جانب گفت: شما هم خودتو گول ميزني مامان؛ مثلا اين آويزايي كه زدي، اين گلا، اين لباسي كه پوشيدي رو مگه ميبينه؟! من با بابام نميتونم يه سينما برم، از دوستام كه خجالت ميكشم كه بدونن بابام نابيناست، ميخوان همش مسخرهام كنن. عوض اينكه اون دستمو بگيره، من بايد دست اونو بگيرمو راه ببرم، جشن ميخوام چيكار؟ اصلا ما شانس نداريم، بعدا رفت تو اتاقشو و درو بست.
علي كه خيلي از حرفاي پسرش جا خورده بود، فقط سرخ و سفيد ميشد و هيچي نميگفت. هديه وقتي حال اونو ديد، خودشو جمع و جور كرد و با مهربوني گفت: علي جان به دل نگير، اون جوونه و متوجه نيست تو، تو چه شرايطي هستي، مطمئنم اين حرفا رو از ته دل نميگه و... بعد ساكت شد. اون خوشحال بود كه علي نميبينه، بغضشو، اشكاشو، شرمندگيشو. علي براي اون يه مرد بزرگ بود كه نميتونست شكستنش رو ببينه...... بعد از چند لحظه علي سرشو بلند كرد و رو كرد به هديه و گفت:
هديه جان! ميدونم داري گريه ميكني، آروم باش، من از حرف اون ناراحت نميشم، اون حق داره، ولي ميخوام بگم اگر من چشم ندارم، تو چشماي مني، تو تموم اين سالها، هم به جاي من ديدي، هم خيلي موقعها بجام اشك ريختي. امروز بزرگترين هديهاي كه خدا ميتونه به من بده، اينه كه بعد از يك سال دوباره يادم انداخته كه يه هديه واقعي بهم داده، بيست ساله و...... بعدم خنديد. با حرفاي علي، هديه آرومتر شده بود، چيزي نميگفت، فقط خيره شده بود به چشمهاي علي.
به نقل از پایگاه تحلیلی فرهنگ و ایثار و شهادت
| < قبلی | بعدی > |
|---|






