در مراسم تشییع ابراهیم مشکی نپوشیدم تا دشمن شاد نشود
| دفاع |
هشت سال دفاع مقدس آسمان درخشش ستارههاي صبوري بود كه روح ايثار در كالبد وجودشان دميده شد تا در شبهاي تيره تاريخ بذر نور بكارند و با معراجشان فاتح جاودان تاريخ شوند. روايت ايثار و زندگينامه يكي از آن ستارهها به نام شهيد«ابراهيم فرجپور» سبب ميشود كه او رابه عنوان يك الگو براي نسل جوان معرفي كنيم. به گزارش ايسنا، پدر شهيد فرجپور ميگويد: «ابراهيم» پسر بزرگتر من بود كه در روز دهم ديماه سال 1348 متولد شد.
قبل از مدرسه رفتن، در كلاسهاي قرآن حاج آقا«فصيح» در نزديكي خيابان خاوران شرکت ميكرد. هوش سرشارش باعث شد بيشتر از آن چيزي كه سنش اقتضا ميكرد با قرآن مأنوس شود. به عنوان مثال روزي از او پرسيدم كه امروزه طرفداران فرعون بيشترند يا حضرت موسي(ع)؟ كه او جواب داد: فرعون. ادامه دادم پس چرا به دين خدا آسيبي نرسيده است؟ گفت:«همانگونه كه خدا در قرآن گفته است خودش از ديني كه آن را عرضه كرده است حمايت ميكند». او علاوه بر اينكه اشراف كاملي به قرآن داشت، مباحث بسيار عميقي هم درباره شهيد و شهادت با من داشت.
يكي از خصوصيات بارز اخلاقي ابراهيم اين بود كه چون دوستانش تنها فقط بچههاي مذهبي نبودند او با جواناني هم كه شايد برخي از آنها از نظر عقايد و اخلاق مشكلي هم داشتند و ديگران از آنها غافل بودند، دوست ميشد تا با رفتارش بتواند آنها را اصلاح كند و اينچنين هم شد. چند تن از دوستانش را به پايگاه بسيج آورده بود. آنها با حضور در كلاسهاي فرهنگي و تعليمات بسيج و حضور در جبهه از نظر اخلاقي و روحي متحول شدند.
اگر سن ابراهيم اجازه ميداد او از همان سالهاي آغازين جنگ تحميلي به جبهه ميرفت. يادم ميآيد من در سال 1363 در جبهه جنوب بودم كه با من تماس گرفتند و گفتند كه ابراهيم شناسنامهاش را دستكاري كرده و توانسته به جبهه اعزام شود. در نخستين اعزامش به جبهه غرب و كردستان اعزام شد.
در هشت سال جنگ تحميلي، دشمن تبليغات وسيعي عليه ايران به راه انداخته بود و سعي داشت تا با اين تبليغات به گونهاي نظر مجامع بينالمللي را مبني بر اينكه ايران ديگر نيرو ندارد و نوجوانان را به اجبار به جبهه ميآورند جلب كند تا آن را محكوم كنند. به همين دليل بود كه نوجوانان زير 16 سال اجازه حضور در جبهه را نداشتند.
ابراهيم با سن كمش براي حضور در جبهه از من سبقت ميگرفت و بيشتر به جبهه ميرفت. ما هم به اين خاطر كه بيشتر اعضاي فاميل به جبهه اعزام شده بودند، هيچ ممانعتي براي حضور او در جبهه نداشتيم. يكي از دوستانش به او گفته بود كه خوش به حالت كه بهراحتي ميتواني به جبهه بروي.
پدر و مادر من با حضورم در جبهه موافق نيستند.اي كاش من هم مانند تو ميتوانستم بدون مشكل به جبهه بيايم.
جنگ تحميلي يك امتحان بزرگ بود. امتحاني كه بعضيها شايد نتوانستند از آن امتحان سربلند بيرون بيايند يا خود را در معرض امتحان قرار دهند. به عنوان مثال فردي معمم را ميشناختم كه اجازه نداد فرزندش به جبهه برود. او به فرزندش فقط حق شركت در تعليمات ديني در مسجدي را ميداد كه متولي آن مسجد و تعليمات ديني، ما بوديم.
من و ابراهيم همزمان در جبهه بوديم. من بيشتر در منطقه خوزستان، سرپل ذهاب و منطقه عملياتي«ميمك» حضور داشتم. آن زمان تنها 38 ساله بودم و به دليل برخورداري از قواي جسماني بهتر، فرماندهان گفتند كه در پشتيباني فعاليت كنم. همين موجب شد تا با چند تن از همرزمانم كه شرايط سنيشان مانند من بود نزد فرماندهمان برويم و از او انتقاد كنيم كه چرا ما در پشتيباني خدمت ميكنيم كه فرماندهمان از ما سوالي پرسيد و گفت: «شما براي چه به جبهه آمدهايد؟، براي رضاي خدا؟» پس بايد تحت امر فرماندهتان باشيد چرا كه اكنون در اين قسمت به شما بيشتر نيازمنديم.
فرزندم از15 تا 17 سالگي توانست چهارمرتبه در جبهه حضور يابد. در يكي از اعزامهايش قبل از آنكه به پادگان«مالك اشتر» برود من و مادرش را با خود به راهآهن برد و به سفر مشهد فرستاد و بعد از بدرقه ما، به جبهه اعزام شد. او همزمان با حضورش در مناطق عملياتي درس هم ميخواند و آخرين مدرسهاي كه رفت مدرسه«هفده شهريور» در ابتداي بلوار ابوذر بود. در كلاسهاي مدرسه ديگري نيز كه به رزمندگان اختصاص داشت حضور مييافت.
محل شهادت ابراهيم فرجپور
در آن زمان كه من مسئول عقيدتي پايگاه بسيج مسجد وليعصر(عج) بودم به نوجوانان و جوانان خاطرنشان ميكردم، شهدايي كه با تحصيلات بالاتري به شهادت ميرسند در نزد خدا از درجه بالاتري برخوردار هستند و همين موضوع باعث شده بود تا برخي از رزمندگان نوجوان علاوه بر حضور در جبهه، تحصيلات خود را هم ادامه دهند. ابراهيم در سال 1364 شيميايي و هفت روز در بيمارستان اهواز بستري شد.
يكي از همسايگانمان به نام آقاي«عسگري» ميگويد او بعد از اينكه از بيمارستان مرخص شد قصد داشت باز هم به خط بيايد اما فرماندهش اجازه نداد و مجبورش كرد به تهران بيايد. او به دوستانش گفته بود كه به خانوادهام اطلاع ندهيد كه چه اتفاقي برايم افتاده است حتي زماني هم كه به تهران آمد از شيميايي شدنش اطلاع نداشتيم.
شيميايي شدنش با بازگشت به تهران مصادف شده بود. در تعطيلات عيد نوروز سال 65 من و مادرش ديديم از چشمانش اشك ميآيد اما هيچ چيزي را از خودش بروز نميدهد. حالش بسيار بد بود وقتي از او ميپرسيدم كه چرا حالت اينگونه است چيزي نميگفت. تا اينكه بعد از شهادتش دوستانمان كه با او همرزم بودند هنگامي كه عكسهايش را كه براي ما ميآوردند گفتند كه او شيميايي شده بود. بسياري از عكسهاي ابراهيم بعد از شهادتش توسط دوستانش به دست ما ميرسيد و خودش آنها را نديده بود.
ابراهيم در جبهه«آر. پي. جي» زن بود. در«عمليات والفجر 8» و در يكي از شبها گلوله خمپارهاي به سنگرش اصابت ميكند و باعث ميشود تا به شهادت برسد. هنگامي كه به سردخانه پزشكي قانوني رفتيم تا پيكرش را شناسايي كنيم كاملا سوخته بود و به سختي ميشد او را شناسايي كنيم. وقتي برخي از دوستانش به خانه ما ميآمدند اظهار ميكردند كه ابراهيم در ظاهر مذهبي بودنش را نشان نميداد اما برخي از شبها كه براي انجام فرائض مذهبي از خواب بيدار ميشد، شاهد اعمال غيرقابل تصوري در عبادت از او بودهايم.
دشمن سعي داشت با تبليغاتش و به تصوير كشاندن ناراحتيهاي خانوادههاي شهدا، روحيه رزمندگان را در جبهههاي نبرد حق عليه باطل خدشهدار كند به همين دليل در مراسم تشييع پيكر او من پيراهن مشكي بر تن نكردم و اقوام، فاميل و بستگان هم به جاي اينكه به من تسليت بگويند، تبريك ميگفتند.
ابراهيم وصيتنامهاي نداشت اما بيشتر سفارشاتش درباره توجه به انقلاب اسلامي و محافظت از امام و فراموش نكردن جبههها بود و ميگفت كه مبادا فرامين اسلامي را فراموش كنيد. او روز 13 ارديبهشتماه سال 1365 در منطقه عملياتي«فاو» به شهادت رسيد و پيكر پاكش در قطعه 53 بهشت زهرا(س) تهران به خاك سپرده شد.
| < قبلی | بعدی > |
|---|






