Website TemplatesJoomla TemplatesWeb Hosting
سرخط اخبار
اخبار انديشه
انديشه گفت و گو ما نسل غریبی هستیم

ما نسل غریبی هستیم

انديشه

|مسعود كاتب|انتشار مجموعه داستان طنز «كت زوك» و پس از آن «آل» توسط نشر آموت، نام محبي را به عنوان يك داستان‌نويس باتجربه كه شايد كمي دير آثارش به چاپ رسيده در جامعه ادبي مطرح كرد. خيلي‌ها او را به عنوان يك شاعر مي‌شناسند، بعضي‌ها به عنوان قصه نويس، جماعتي هم طنز او را مي‌خوانند. بيش‌تر اما شهرت او به نويسندگي است. خودش مي‌گويد كه من فقط يك پژوهشگر ساده‌ام.

 

 

شاعرانگي كلام، عمق اطلاعات و تسلط پژوهشگرانه، نثر روان و دلنشين و آشكارتر از همه ژرفاي طنز تلخ و هشداردهنده‌اش نوشته‌هاي او را در سبك و شخصيتي متفاوت‌تر از يك روزنامه‌نگار معرفي مي‌نمايد او در بيان دليل انتخاب عنوان نامانوس «كت زوك» براي مجموعه داستان‌هاي طنز خود مي‌گويد: «اين عنوان، نام يكي از قصه‌هاي كتاب است و بعد اصلا كت را نمي‌شود ترجمه كرد.

 

زوك را شايد! كُت نه رخنه است، نه سوراخ. يك چيزي ديگري است. بهترين شاهد مثال كُت: همان جايي است كه پطرس با انگشت خود آن را بست و شهره آفاق شد. حالا فكر كنيد اگر كتي بسته باشد و يكي بخواهد آن را باز كند چه پطروسي مي‌شود؟! خدايي‌اش كاري مشكل‌تر از كار پطروس در پيش دارد؟!»

 

آنچه مي‌خوانيد حاصل گفت‌وگويي با محبي نويسنده مقيم کرمان است. محبي در كلامش نيز صميمي است. كم حاشيه مي‌رود و جايي هم كه به قول خودش به جاده خاكي مي‌زند، دنبال پيدا كردن يك راه ميان بُر است. با او در خانه‌اش مصاحبه كردم. تمام اطراف اتاق كه با قفسه‌هاي كتاب محاصره‌اش كرده‌اند، با كامپيوتر هم كار مي‌كند. ميزش چسبيده به ديوار و رو به ديوار مي‌نشيند. مي‌گويد: «اين جوري بهتر است، آدم تمركز دارد... پشت به دنيا!»



آقاي محبي، يك بار يك جايي نوشته بوديد «ما نسل قلم و كاغذ هستيم، نمي‌توانيم به‌راحتي با كامپيوتر ارتباط برقرار كنيم»  اما مي‌بينم شما هم تسليم كامپيوتر شديد؟

 

- بله، آن مقاله را به ياد دارم، ماجراي «آبگوشت متنجنه» را مي‌گوييد. ما نسل غريبي بوديم. وقتي كه به مدرسه رفتيم نخستين مشق‌هايمان را زير لامپا نوشتيم. صبح‌هاي سرد زمستاني يخ‌هاي حوض را مي‌شكستيم كه دست و صورتمان را بشوييم. توي كوچه‌هاي كودكي ما ماشين نبود. شترها كه دُرمون مي‌آوردند. زير بازار شاه مي‌ماندند. تك و توكي دوچرخه توي كوچه‌ها مي‌ديديم و گاهي هم قطار خراني كه هندوانه مي‌آوردند يا خاك!

 

ما اين جوري شروع كرديم. با قلم فرانسه مي‌نوشتيم و مداد سوسمار نشان آلماني! بعد خودنويس آمد، خودكار، روان‌نويس و... برق خانه‌ها وصل شد. بين بچه‌ها فاصله افتاد. من با تحولات كامپيوتري بيگانه نبودم اما راستش اين‌كه بيايم و سرخط را به دست اين جادوي عصر بدهم نه! اعتماد نداشتم و اين بي‌اعتمادي تا به امروز هم هست. من هنوز متن را روي مانيتور نمي‌توانم تعقيب كنم. پرينت مي‌گيرم و مي‌خوانم. و اين فقط اشكال من نيست.

 

نسل ما تقريبا همه اين طوري شده‌اند. تصور نمي‌كنم درست هم بشويم. اما حقيقتا حالا خيلي كارها را با كامپيوتر مي‌كنم. در حدي كه كارم بگذرد بيش‌تر از آن را نمي‌دانم. به هر حال من هنوز حس خوبي نسبت به اين اتفاقات تكنولوژيك ندارم. و اين نه تنها حس من كه حس تمام همسن و سال‌هاي من است. نسلي با يك روحيه تحولخواه آرام، يك زمينه فرهنگي در مرحله گذار با آرمان‌هاي زيبا و متعالي انساني... يكدفعه درگير مواجهه‌اي ناخواسته با اين پديده‌هاي وارداتي مي‌شود و... بگذريم. دل آدم مي‌گيرد.

 

با توجه به تنوع كاري كه اين سال‌ها داشته‌ايد دغدغه‌هاي اين روزهايتان چيست و به نظر شما چرا برخي از هنرمندان در نيمه راه مي‌مانند؟

آدمي كه از اين شاخ به آن شاخ مي‌پرد، پايش جاي سفتي بند نيست! من هم مثل همه آدم‌هاي روزگارمان بايد يك كاري را به عنوان شغل انتخاب مي‌كردم كه زندگي كنم. يعني پاسخ به نياز معيشتي خود و خانواده‌ام. يك كارهايي هم هست كه پاسخ به نياز عاطفي آدم است. آدم براي دلش مي‌كند، براي آرمان‌هايش، براي ارتباط عاطفي با ديگران، براي تقسيم كردن برداشت‌هايش از زندگي با ديگران، براي تقسيم كردن و تقسيم شدن! حالا نمي‌دانم اسم اين را چه مي‌گذاريم؟ كار فرهنگي؟ كار هنري؟

 

اوج خوشبختي يك آدم فرهنگي، يك هنرمند اين است كه شغلش همان هنرش باشد، يعني بتواند هنرش را به مثابه يك محصول بفروشد و زندگي كند. بالاخره يك هنرمند هم بايد زندگي كند، بايد در سطحي زندگي كند كه شايسته آن است و اين يعني كه بايد يك جايي نسبت به تامين هزينه‌هاي اين وجه زندگي هنرمند مسئوليت داشته باشد. اگر دولت حمايت نكند، اگر سهم نفتي براي هنر تخصيص داده نشود، اگر ماليات‌دهندگان سهم هنرمند را مثل سهم سرباز و پليس و پزشك ندهند، طبيعتا هنرمند خود بايد اين وجه زندگي‌اش را تامين كند.

 

يعني از وقت و انرژي و عمر خود مايه بگذارد و حتي از هنرش. منظور من البته اين نيست كه دولت بيايد براي هر كس كه شعر مي‌گويد يا قصه مي‌نويسد يك مستمري و حقوق ماهانه تعيين كند. اصلا بحث بر سر تعريف و ايجاد ساز و كارهايي است كه هنرمند بتواند درون آن هنر خود را در يك بازار رقابتي عرضه و شرافتمندانه زندگي كند.

 

اين كار هم اصلا پيچيده نيست. پيچيده‌اش كرده‌ايم! هر هنرمندي بايد آن قدر فرصت و فراغت داشته باشد كه بخواند، بنويسد، به روز باشد. همه هم كه ارث هنگفت پدري ندارند و نداشته‌اند، پشت خيلي‌ها هم به جايي بند نبوده است. اين مي‌شود كه خيلي از استعدادهاي هنري ما ناشكفته هدر مي‌روند يا آن‌قدر غرق تامين معيشت مي‌شوند كه از هنر باز مي‌مانند يا برعكس در نداري و فلاكت بي‌عزت مي‌شوند و مي‌ميرند.

 

ما از اين دست هنرمندان كم نداشته‌ايم به‌ويژه در گذشته. آنها كه ماندند يا خودشان چيزي داشتند آب و ملكي مي‌فروختند و به كار هنرشان مي‌زدند. كاري كه حكيم طوس كرد يا مي‌رفت بيخ حاكمي، شاهي، سرداري و خودش را مي‌چسباند به دربار و بده و بستان مي‌كرد. او از يال و كوپال شاه مي‌گفت و هفت كرسي فلك را هم بي‌مضايقه تا زير ركاب طرف پايين مي‌كشيد. شاه هم صله‌اي مي‌داد و مستمري و لقبي.

 

بعدها كه اين مناسبات به هم ريخت، چيزي جاي آن ننشست. كار هنر سخت شد، هنرمند بايد كار مي‌كرد، به معيشت خودش و خانواده‌اش مي‌رسيد، كار هنري‌اش را هم مي‌كرد. يعني دقيقا كار مضاعف. هنرمند جماعت هم كه البته هر كاري باب طبعشان نبود. حق هم داشتند. يعني محدوديت از هر دو طرف بود. هيچ كارفرمايي حاضر نمي‌شد كارش را دست جماعتي بدهد كه ذهنشان يك جاي ديگري مشغول است مگر اين‌كه حالا بخواهد از اسم و رسم هنرمند استفاده كند كه اين هم البته براي همه نبود.

 

اصلا آب پاكي روي دستتان بريزم توي اين ملك پُرهنر، كم هنرمندي پيدا شده است كه بتواند از هنر خود ناني خورده باشد. حتي بسياري از حرف و مشاغلي كه كارشان به نوعي به هنر نزديك بود هم همين محدوديت را داشتند. خطاط و قلمزن و قاليباف اما هميشه هشتشان گروي نه ‌شان بود! مي‌گويند در اكثر بقالي‌ها و قصابي‌هاي قديم اصفهان، بيش‌تر از هر جاي ديگري كار قلمزني پيدا مي‌شد و عموما هم ناتمام!

 

و اين از هنردوستي آنها نبود. قلمزن ميهمان داشت يا در قوت اهل خانه مانده بود، مي‌رفت گوشتي، نخودي مي‌گرفت، چوب خطش هم پر شده بود. اعتبارش نمي‌كردند. آخرين اثرش را گرو مي‌گذاشت و بعد هم نمي‌توانست آن را از گرو درآورد...

 

داستان تلخي است، اما واقعيت قضيه هم همين است. همه هنرمندان بي‌نياز و آنهايي هم كه به آب و ملك و مكنت پدري تكيه داشته باشند حتما آن قدر تجربه اجتماعي ندارند كه هنرمند مردمي باشند، حداكثرش ابراهيم گلستان مي‌شوند؟!

 

وقتي كه نمي‌تواني از هنرت ناني به عزت بخوري، لابد بايد يكي از دو وجه قضيه را فداي آن يكي ديگر بكني، يا دو تا را فداي هم!


در تمام سال‌ها كه درگير معيشت بودم؛ قصه مي‌نوشتم، شعر هم مي‌نوشتم. يك جايي دپو مي‌شد. كار سختي هم بود، من عادت نداشتم اينها را آرشيو كنم.

 

راستش مدت‌هاست از فضاي شعر بيرون افتاده‌ام. بيش‌تر قصه كار مي‌كنم. اگر شعري هم آمد، البته ردش نمي‌كنم. توي قصه هم به طنز بيش‌تر گرايش دارم. نمي‌دانم فردا هم همين عقيده را داشته باشم يا نه. شرايط زمانه هميشه يك جور نيست. من با شعر شروع كردم، از روزنامه‌نگاري سر درآوردم، از پژوهش و تحقيق در حوزه مس و معدنكاري باستاني.

 

از كت زوك بگوييد. از اين‌كه چه طور شد تصميم گرفتيد اين مجموعه را منتشر كنيد.


- حكايت آن هم ولايتي مان است كه از آبشار نياگارا پايين پريده بود. خبرنگاران دنبال انگيزه اين اقدام متهورانه و ركورشكني بودند و او دنبال كسي كه هلش داده بود!


پيشنهاد چاپ قصه‌ها را يكي از دوستان داد. بعد هم باقي دوستان و همكارانم همت كردند از اين طرف و آن طرف كارها را جمع كردند.


بعد نشستيم و قصه‌ها را در دو مجموعه تعريف كرديم! يكي شد. مجموعه طنز «كت زوك» و آن ديگري قصه بود «آل».


راستش قبلا هم روي انتشار قصه‌ها فكر نكرده بودم. اكثر اينها يك جاهايي چاپ شده بودند و اين يعني كه فكر مي‌كردم من مخاطب خود را داشتم. حالا قضيه جور ديگري شده است.


اين‌ها كنار هم يك معني جديد مي‌دهند. يك كليت تازه كه مخاطبان جديدي هم خواهد داشت.



با توجه به سابقه و حضوري كه در محافل ادبي استان داريد، فضاي ادبي كرمان را چگونه ارزيابي مي‌كنيد چرا با وجود داستان‌نويسان متعدد هنوز جريان ادبي كرمان شكل نگرفته است؟


- من صاحب‌نظر نيستم آنچه كه مي‌گويم يك نظر شخصي است. مي‌تواند در همين حد به آن نگاه كرد. اگر قرار باشد ادبيات را مثل قديم به اعتبار جغرافياي فرهنگي كشور قطب‌بندي كنيم، بي‌ هرگونه تعصبي كرمان را يكي از قطب‌هاي بزرگ و تاثيرگذار ادبي كشور مي‌بينم. در واقع تمام ادبيات شرق و جنوب شرقي كشور را كرمان نمايندگي مي‌كند. فارس و بندرعباس را كه جدا كنيم، يعني حدود يك ربع جغرافيايي اين سرزمين در حوزه ادبيات كرمان تعريف مي‌شود. حوزه‌ غني، متنوع و در عين حال ادعايي كه صداي آن هم به خوبي شنيده نمي‌شود.

 

حساب تهران به دلايل زيادي جداست. تهران يعني تمام ايران، يعني رانت مركزيت، تمام امكانات فرهنگي ايران. تمام ظرفيت‌هاي معرفي شده ادبي ايران. يعني تمام هياهوي ادبيات. به غير از تهران ما يك حوزه ادبيات هموطنان آذري خود را داريم. حوزه ادبيات شمالي، حوزه اصفهان، فارس، خراسان و مركز و غرب كه مجموعه اقوام لُر و كرد و عرب ما را هم نيز در بر مي‌گيرد. مابقي كرمان است كه اصلاً در حد و قواره خودشناخته نشده است. اين را وقتي مي‌فهميم كه آدم‌هايمان از اين جا بيرون مي‌روند و يك دفعه توي تهران چهره مي‌شوند.

 

ما هم به لحاظ شعر، هم قصه، هم پژوهش و نقد ادبي و حتي تئاتر توي كشور حرف داريم. اين حرفمان را اما بلندتر نمي‌زنيم. اشكال هم از خودمان است. انگار اعتماد به نفس نداشته باشيم! يا كه فروتني بيش از حدي داشته باشيم. نمي‌خواهم تمام نام‌هايي را كه الان توي ذهنم رديف كرده‌ام بگويم، مي‌ترسم سوءتفاهم شود يا كه بعضي آدم‌ها از قلم بيفتند. ما همين جا در ميان خودمان و توي بسياري از شهرستان‌هاي استان آدم‌هاي ادبي بزرگي داريم كه آثار و كارشان در سطح ملي است، چون امكانات طرح و معرفي تهران را ندارند، ديده نمي‌شوند.

 

همين آدم‌ها اگر توي تهران باشند از رانت‌هاي معمول مطبوعات سراسري، صدا و سيما، محافل متنوع ادبي استفاده مي‌كنند و مطرح مي‌شوند. امكاني كه اين جا يا وجود ندارد، يا دارد و ما از نويسندگان و شعراي خود دريغ مي‌كنيم. ببينيد تهران در دامنه‌هاي البرز است. هر قلوه سنگي كه از آن بالا قل بخورد، پايين نرسيده يك بهمن مي‌شود! ما عادت نداريم ظرفيت‌هاي ادبي خودمان را مستند كنيم. كتاب چاپ كنيم، ادبياتمان بيش‌تر شفاهي شده است و بدتر از همه مباحث مربوط به نقد ادبي اصلا مستند نمي‌شود. مصائب چاپ و نشر از يك طرف، مصيبت اصلي در توزيع است.

 

انتشار «باغ اناري» محمد شريفي يك اتفاق بزرگ بود. روي اين اتفاق اصلا كار نشد. دولت‌آبادي گفت، براهني نوشت، آن را به عنوان يك نمونه درخشان در كلاس‌هاي قصه‌اش معرفي كرد. ما اما فقط نگاه كرديم. اگر شريفي تهران بود، آن‌قدر روي اين كتاب كار مي‌شد كه مثل توپ صدا كند، همين صدايي كه بعد از 17 سال كرد و تازه اين صدا هم از تهران بلند شد.


من نديدم كه خودمان بياييم و صداي شعرمان را، صداي قصه‌مان را بلند كنيم. اين همه آدم شناخته شده كرماني داريم كه اصلا روي آثار همشهريانشان كار نمي‌كنند. چراي آن را هم نمي‌دانم. كجا احمدرضا احمدي، هوشنگ مرادي كرماني يا مسعود احمدي آمدند روي كار شريفي، ميرافضلي، يا آزادي‌خواه كار كردند؟

 

آنچه كه الان در حوزه هنر استان و به‌ويژه شعر و قصه مي‌بينيم نوعي سردرگمي و ندانم كاري است و اين نوميد‌كننده است. همه دچار يك «بي پناهي» شده‌اند، به‌ويژه جوان‌ها. همان چيزي كه من يك‌بار در مقاله «ما قافله ريگ روان» نوشتم. آدم دلش مي‌گيرد كه چرا اين‌قدر ما با هم بيگانه شده‌ايم. اين‌قدر نسبت به هم بي‌مهري ـ نمي‌گويم تنگ نظري ـ مي‌كنيم. اگر شعر كرمان، قصه كرمان و هنر كرمان بلند شود، همه بلند شده‌ايم و فرقي هم نمي‌كند كه اين اتفاق با اسم من بيفتد يا ديگري. اين حرف من نيست. حرف خيلي از آدم‌هاي بزرگ‌تر و حرفه‌اي‌تر است.

 

حرف آنهايي است كه در طول چند دهه اخير فضاي شعر و قصه ما را تعقيب كرده‌اند. همه آنها متفقاً بر اين باورند كه كرمان در حوزه ادبيات يك قطب زنده، فعال و به روز است. آدم‌هاي بزرگ زيادي دارد. به عقبه محكمي وصل است و اين سر قضيه هم نسل جديد پر استعداد و پر كار و توانايي به راه دارد.

 

با اين همه نمي‌تواند اين همه توانمندي را معرفي كند و به رخ ادبيات كشور بكشد. درست مثل معادن مان! با هزار زحمت معدني را استخراج مي‌كنيم، بعد مي‌دهيم بروند اصفهان و تهران و يزد فرآوري كنند. نان معدن هم توي فرآوري است. آن چنان كه نان هنر هم توي عرضه نهايي آن است. توي چاپ و نشر و توزيع.

 

كار نمي‌كنيم، چاپ نمي‌كنيم، نقد و معرفي نمي‌كنيم و بعد نق آن را به يكديگر مي‌زنيم. باور ندارم كه كار خوب ـ و با تمام مصائب چاپ و نشر ـ روي دست كسي بماند. مردم بايد نسبت به شعر و قصه احساس نياز كنند. يعني فرهنگسازي بشود.

 

آن وقت كتابي نافروخته نمي‌ماند. چقدر تست‌هاي كنكور و كاغذ باطله‌هاي كمك آموزشي توي خانه‌ها انبار مي‌شود. چرا شعر و قصه نتواند به چنين موقعيتي برسد؟ مي‌تواند و اگر نمي‌شود از كم كاري ماست. از عدم اعتماد به نفس ماست و ما يعني كه همه!

 

همه مقامات مسئول فرهنگي، همه هنرمندان، همه اهل كتاب و حتي همه مديراني كه به كارمندان و كارگرانشان بن خواروبار مي‌دهند. برنج و روغن و چادر مشكي مي‌دهند و كتاب نمي‌دهند!

 

اينها كلي گويي نيست. مي‌توان همه را عملياتي كرد. فقط بايد كار كنيم. هرچه كه مي‌توانيم فرهنگ‌سازي كنيم. يعني به جاي اين همه آشغال چيني و اندونزي و پيركس و پلاستيك و... كتاب كادو بدهيم.


اين را تبديل به يك فرهنگ بكنيم. كتاب هم از آن چيزهايي است كه مي‌توان باب سليقه هر كسي در هر سني و با هر موقعيتي يك انتخاب مناسب پيدا كرد. اين كار را بكنيم. روي آن پافشاري كنيم. قطعاً جواب مي‌دهد. اين همه مناسبت‌هاي شخصي و خانوادگي و اجتماعي پيش مي‌آيد، اگر انتخاب ما كتاب بشود، ديگر اين تيراژهاي خفت‌آور رنجمان نمي‌دهد. اگر انتخاب ما كتاب بشود، اقتصاد هنر، اقتصاد چاپ و نشر رونق مي‌گيرد و چه ظرفيتي از اشتغال مولد مي‌توان در همين بخش سامان داد.


بعد هم يك نويسنده و شاعر مجبور نمي‌شود از ترس واماندن از معيشت از گرده هنر خود بزند، يا از نان زن و بچه‌اش كه مثلا خداوند لطفي به او كرده و استعدادي داده است! و هنري دارد و حالا بايد عقوبت هنرش را پس بدهد!؟

 

افزودن نظر

کد امنیتی
تصویر جدید

تصویر
کارآمدی اسلام ناب هدف توطئه فرقه ها
یکشنبه, 21 خرداد 1391
فریبرز کلانتری:عرفان‌هاي دروغين به عنوان بدعتي انحرافي چندي است با هدف ايجاد تفرقه‌هاي اعتقادي در جامعه مطرح شده است. دين و معنويت... ادامه مطلب...
تصویر
ما در دنیای رسانه ها به سرمی بریم
چهارشنبه, 27 اردیبهشت 1391
پروفسور يحيي كمالي‌پور*:امروزه ما در عصر ارتباطات به سر مي‌بريم و در چنين شرايطي بايد به درك صحيحي از رسانه‌ها برسيم. فرقي نمي‌كند كه ما... ادامه مطلب...
تصویر
نام بزرگان نتوانست شنيد
دوشنبه, 25 اردیبهشت 1391
| ياسر موحدفرد* | شاهنامه فردوسي بزرگ‌ترين و پر مايه‌ترين كتاب حماسي دنيا چه به لحاظ تعداد ابيات و چه به لحاظ محتوا است. به تاييد... ادامه مطلب...
تصویر
كتاب و كتابخواني در دنياي امروز
چهارشنبه, 20 اردیبهشت 1391
| منصوره محمدطاهر |در گذر زمان همه‌چيز تغيير مي‌پذيرد و آنچه ماندگار مي‌ماند كه اين تغيير را بپذيرد و خود را با شرايط جديد منطبق كند.... ادامه مطلب...
تصویر
نام من عشق است آيا مي‌شناسيدم
شنبه, 16 اردیبهشت 1391
| هادی خوانساری| حسين منزوي بي‌شك بهترين غزل سراي معاصر در نگاه ويژه‌تغزل است كه طعم غزل عاشقانه ‌برهنه را به مخاطب فراري از غزل تكراري... ادامه مطلب...