Website TemplatesJoomla TemplatesWeb Hosting
سرخط اخبار

اخبار دفاع
دفاع يادداشت عادت كرده‌ايم، عادت

عادت كرده‌ايم، عادت

دفاع

مهدی بهروزی:ساكنان دريا بعد از مدتي صداي دريا را نمي‌شنوند، چه تلخ است قصه عادت. اين جمله ديالوگي بود كه به هنگام تيتراژ پاياني فيلم سينمايي سيزده 59 از زبان سيد جلال، قهرمان داستان گفته شد. براي آنهايي كه فيلم را نديده‌اند بايد بگويم كه سيزده 59 آخرين ساخته سامان سالور فيلمساز جوان كشورمان روايتگر داستان فرمانده‌اي است

 

 

به نام سيد جلال كه در يكي از روزهاي جنگ تحميلي به كما رفته و اكنون و بعد از گذشت سال‌هاي دراز و طي يك اتفاق نادر پزشكي از كما بر مي‌گردد. اين يعني رزمنده‌اي در سال 64 يا 65 به كما مي‌رود و حالا در سال 89 يا 90 چشم بازكرده و به دنيا باز مي‌گردد.

 

سيد جلال داستان سيزده 59 به‌خاطر آن‌كه تغييرات ايجاد شده زماني به او شوك مجددي وارد نكند در يك فضاي غيرواقعي قرارداده مي‌شود و دخترش، دختري كه وقتي او به كما رفته هنوز به دنيا نيامده بوده، مامور مي‌شود تا نقش همسرش را بازي كند، همسري كه يكي دو سال به ديار باقي شتافته است.

 

جدا از جنبه‌هاي دراماتيك داستان، اين موضوع كه رزمنده‌اي سال‌ها بعد از جنگ در حالي حواسش سرجايش مي‌آيد كه جنگ تمام شده، همه‌چيز تغيير كرده، آدم‌ها عوض شده‌اند و حتي آرمان‌ها و خواسته نيز تغيير كرده است، همه ما را به فكر فرو مي‌برد، اين‌كه يادمان بيايد كه ديروز چه بوديم و امروز چه هستيم.

 

همرزم‌هاي سيد جلال در آن روزها آدم‌هاي متفاوت و از سلايق و علايق گوناگوني بودند كه با انگيزه دفاع از عزت و شرف و ناموس به جبهه‌ها رفته و هيچ دغدغه‌اي نداشتند جز آرمانشان كه چيزي جز نجات كشور و دين و ناموسشان از گزند متجاوزين نبود. حالا همان‌ها به زندگي امروزي‌شان عادت كرده‌اند و نه تنها آنچه آن روزها برايشان آرمان و منش و رفتار بود، ديگر نيست بلكه امروز به گونه‌اي ديگر نيز تغيير پيدا كرده است.

 

ديدن فيلم سيزده 59 چند خاطره شخصي برايم زنده كرد، مي‌شناختم يكي از جانبازان اعصاب و روان كشور را كه هر از گاهي مشكلات ناشي از موج انفجار به سراغش مي‌آمد و چند روز و چند هفته در همان حال مي‌ماند. اين بسيجي پريروز و جانباز ديروز و شهيد امروز را گاهگاهي كه حالش بد مي‌شد مي‌ديدم،

 

تا مرا مي‌ديد مي‌گفت فلاني! فردا مي‌خواهم بروم جبهه، صداي مارش جنگي را مگر توي راديو نمي‌شنوي، فكر كنم عمليات باشد، تو هم بيا فردا با هم برويم، گاهي از امام مي‌گفت كه امانم را مي‌بريد و اشكم را جاري مي‌كرد و هرچه مي‌گفتم كه جنگ تمام شده يا امام چند سالي است رحلت كرده، بر افروخته مي‌شد كه ديوانه شده‌اي؟ همين امشب داشتند توي تلويزيون از جنگ مي‌گفتند يا امام سخنراني داشت.

 

روزي از روزهاي تابستان سال 86 از هرم گرماي هوا به سايه درختي در يكي از بوستان‌هاي تهران پناه برده بودم كه متوجه حضور مرد ميانسالي شدم كه غباري سفيد بر موهايش نشسته بود و لباس‌هايي عجيب و غريب به تن داشت. لباس سبز قديمي پاسدارها را پوشيده بود، پوتين‌هايش را هم واكس زده بود و به سبك پاسدارهاي زمان جنگ يك عكس امام هم جلوي سينه‌اش آويزان كرده بود.

 

مرد مي‌خواست تا او را به جماران ببرم. پرسيدم عمو جان! جماران مي‌خواهي بروي چه كار؟ گفت با بچه‌ها امروز قرار ملاقات با امام داشتيم من راه را گم كرده‌ام. با او به سمت جماران راه افتادم و توي راه هرچه كردم كه به او بفهمانم كه عمو جان! جنگ تمام شده و امام هم رفته پيش رفقاي شهيدت، توي كتش نرفت كه نرفت.

 

او توي عالم خودش بود و براي ديدن امام لحظه شماري مي‌كرد و من به همين زندگي تسلسل وار و عادي شده براي خودم و براي همه اطرافيانم فكر مي‌كردم. بماند كه وقتي به جماران رسيديم چه قشقرقي بپا كرد و چقدر توي سر و كله‌اش زد وقتي كه با اصرار وارد حسينيه شد و جاي خالي امام و آن هيبت آن روز حسينيه را ديد كه با روزهايي كه امام زنده بودند از زمين تا آسمان فرق داشت كه كمترين فرقش نبودن امام بود.

 

او عادت نكرده بود، موج انفجار يا فراموشي، او و اوهايي مثل او را به زمان جنگ مي‌بُرد و مي‌برد. اما ما به اين زندگي، به اين همه شهيد، به اين همه جانباز، به اين همه آزاده و به اين همه مفقودالاثر عادت كرده‌ايم. فراموش كرده‌ايم. هم خودمان را و هم همه آنهايي كه يادگاري‌هاي زمان دفاع در تمام شئون زندگيشان باقي مانده،

 

در دست و پا و چشم و بدن و اعصاب و روانشان و هر وقت از كنارشان بگذري اگر بخواهي بوي عطر شهادت و ايثار و حتي بهشت را مي‌تواني از حضورشان و از وجودشان استشمام كني. اما عادت كرده‌ايم، به خودمان، به دنيا و به اين زندگي كه خيلي هم شايد مورد رضاي خدا نباشد و از روي عادت همه‌چيزهاي خوب را داريم كم‌كم فراموش مي‌كنيم، شهيدان، جانبازان، آزادگان و  ايثارگران.

 

افزودن نظر

کد امنیتی
تصویر جدید

تصویر
غربت از سقف خانه‌هايمان مي‌چكد
سه شنبه, 02 اسفند 1390
محمدمهدي بهداروند:احمدم؛ انگار همين ديروز بود براي شناسايي عمليات فتح المبين راهي شدي و در همان لحظات اول پايت روي مين رفت و مدال جانبازي... ادامه مطلب...
تصویر
«سوداگر»ي با رضاي الهي
یکشنبه, 23 بهمن 1390
حسين علایی:هنوز چند روزي از فقدان غم‌انگيز رزمنده دلاور سردار احمد سياف‌زاده نگذشته بود كه حجت‌الاسلام والمسلمين مهدي بهداروند در... ادامه مطلب...
ادبيات ضد جنگ منافاتي با تقدس دفاع ملت ايران ندارد
دوشنبه, 17 بهمن 1390
|  مصطفي انصافي   |حسين مرتضاييان آبكنار خوب مي‌دانسته كه با توجه به كوتاهي رمانش بايد هر چه سريع‌تر مخاطب را درگير قصه كند. «عقرب روي... ادامه مطلب...
تصویر
ققنوس‌هاي انقلاب اسلامي ايران
شنبه, 15 بهمن 1390
مهران شيركوند*:تفاوتي ندارد اين‌كه باشي و فراموش شوي، يا اين‌كه رفته باشي، كه فراموشي تب تلخ بي‌كسي و بي‌سرانجامي است. و ‌اي كاش كسي از... ادامه مطلب...
عادت كرده‌ايم، عادت
پنجشنبه, 13 بهمن 1390
مهدی بهروزی:ساكنان دريا بعد از مدتي صداي دريا را نمي‌شنوند، چه تلخ است قصه عادت. اين جمله ديالوگي بود كه به هنگام تيتراژ پاياني فيلم... ادامه مطلب...
داستان تيتر روزنامه‌اي كه پلاكارد شد
چهارشنبه, 12 بهمن 1390
ميرزاباقر عليان‌نژاد:زمستان هر سال با سرما شروع مي‌شود. اما زمستان 1357 با گرماي انقلاب، به بهار آزادي پيوند خورد. زمستان 1357 با اوج‏گيرى... ادامه مطلب...
تصویر
از غربت و بی مهری ها با شهدا مگو
پنجشنبه, 06 بهمن 1390
| سردار احمد سوداگر  |احمد جان سلام. مي‌خواهم اين‌بار هم بسيار صادقانه بنويسم بسيار صادقانه... اين چه روزي بود كه هواي رفتن كردي؟ امروز... ادامه مطلب...
جنگ رواني خشن دنياي غرب عليه ايران
چهارشنبه, 28 دی 1390
| محسن نعيمي |در چند روز گذشته بار ديگر يكي از نخبگان علمي كشور مورد ترور قرار گرفت. اين حادثه در شرايطي رخ داد كه ايران از سوي محافل غربي... ادامه مطلب...