غربت از سقف خانههايمان ميچكد
| دفاع |
محمدمهدي بهداروند:احمدم؛ انگار همين ديروز بود براي شناسايي عمليات فتح المبين راهي شدي و در همان لحظات اول پايت روي مين رفت و مدال جانبازي را بر گردنت نهادي. احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه با ويلچر در جلوي فرماندهي لشكر وليعصر(عج) همديگر را ديديم و گفتم اين چهره، چهره زميني نيست و تو قاه قاه ميخنديدي.
دردنامهاي در سوگ سردار سوداگر
احمدم؛ انگار همين ديروز بود سر بگومگوها عطاي لشكر را به لقاي آن بخشيدي و راهي قرارگاه كربلا شدي و تا آخر جنگ ماندگار شدي، وقتي راز رفتنت را كه يكبار برايم گفته بودي به رشته تحرير درآوردم، سريع با روان نويس سبزت روي آن صفحه خط كشيدي و گفتي بعضي حرفها را بايد همراهت به آخرت ببري، هر چه التماس كردم اين حرفها سند تاريخ اند؛ تو راحت و ساده گفتي اين نيز بگذرد.
احمدم؛ انگار همين ديروز بود وقتي مهدي زينالدين براي منطقه شمال خوزستان به عنوان كار اطلاعاتي از طرف حسن باقري آمد، تو او را همراهي كردي و هرچه از دستت برآمد در اختيارش قراردادي و اصلا حرفي از نقش خود بر زبان نياوردي، چقدر اين ايام زود گذشت و تو هر لحظه منطقهاي را بادار و دسته ات مثل سعيدفر، كميلي چه سريع شناسايي ميكردي و باز فردا روز از نو؛ روزي از نو.
احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه در ملاقات فرماندهان با امام خميني(ره) در جماران، وقتي مسئولان حفاظت بيت آنقدر با پاي مصنوعي ات ور رفتند كه ملاقات تمام شد و تو ناراحت و عصباني به پاسداران نگاه ميكردي ولي آقاي انصاري ترا خدمت امام برد و امام از آن بالا چشم از تو برنميداشت و تو وقتي خدمت امام رسيدي، چقدر محو امام شدي و صورت امام را بوسيدي و دست امام را از شدت محبت فشار دادي طوري كه آقاي صانعي گفت آرام پسرم آرام!
احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه مقدمات شناسايي حلفاييه را برعهده گرفتي و تمام خواستههاي آقا محسن را برآورده كردي و عليهاشمي در ادامه كارهاي تو و حميد رمضاني، قرارگاه نصرت را تشكيل داد و عامل پيروزي عمليات خيبر شد. احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه ميگفتي قصه درگيري سپاه دزفول اصلاً بحث جبهه و شهر نبود، بحث طرفداري از شهيد بهشتي و آقاي خامنهاي و كسانيكه ضد آنها بودند، بود و ربطي به دو تفكر ستادنشينها وبچههاي جبهه نداشت.
احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه جنگ تمام شد ولي گفتي جنگ تمام نشده، تنها ميدان جنگ عوض شده است و من هنوز سرباز ميدان دفاع از انقلاب هستم، وقتي به لشكر وليعصر(عج) و جانشيني امين شريفي منصوب شدي چقدر زحمت در پنهان كشيدي تا كارها بر وفق مدار قانون قرار گيرد.
راستي ياد داري وقتي ليست افراد را براي اعطاي درجه خدمت حضرت آقا فرستادند چه اتفاقي افتاد؟ تو خم به ابرو نياوردي و گفتي مزد مرا خدا ميدهد، وقتي آقا با درجه سرتيپ تمامي موافقت كرد به تو بدهند خوشحال گفتي فلاني ديدي خدا حواسش جمع است.
احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه مدتي بعد وقتي فرمانده لشكر 25 كربلا شدي و بقچه زندگيات را زير بغلت كردي و راهي ساري شدي و آنقدر كار كردي كه وقتي براي مراسم توديعت عزيز جعفري آمد باورش نميشد مردم مازندران تو را اينقدر دوست داشته باشند،
از مازندران راهي تهران شدي ولي با آسماني شدن ناصرت در سفر زيارتي ثامن الحجج، ماندن تو در لشكر به سر رسيد و راهي بلوك سيماني اطلاعات نزسا شدي. آن روز وقتي خيلي ناراحت و نگران بودي گفتم احمد ديشب خواب ناصر را ديدم كه ميگفت بابايي بهترين كار مداراست و تو با خنده تلخي گفتي خوابت تعبير شد.
احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه در پاويون دولت در مهرآباد به استقبال تو همراه سردار كوثري، رشيد، فضيلت و... آمديم و تو وقتي از بالاي پلكان هواپيما ما را ديدي اشكهايت روي گونههايت سرازير شد و يكي از ميان جمع گفت احمد آقا خدا به حق علياكبر حسين به تو صبر بدهد. آن روز درحالي كه دستم را گرفته بودي چقدر گريه كردي و مدام ميگفتي دكتر، ناصرم رفت به نظرت چه كنم؟
مدتي بعد در حالي كه وارد اتاق رئيس ستاد نيروي زميني شدم شنيدم تو در اتاق بغل به خواب رفتي و بيدار نميشوي، كنارت نشستم و قدري با تو شوخي كردن وقتي ديدم انگار در اين دنيا نيستي، سريع از طريق سردار حيات مقدم، سردار فروتن را صدا زدم و تو را به سرعت به بيمارستان قلب جماران بردم، دكتر وقتي تو را معاينه كرد به من گفت مريض شما رفتني است، چقدر گريه كردم و هر چه دعا بلد بودم خواندم و خدا هم رحمش آمد و باز تو ماندني شدي.
احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه طي ماموريتي راهي مسكو شدي و وقتي آمدي گفتي كار من نيست، من براي كار ديگري زاييده شدهام! آن روزها چرخه روزگار با تو سر ياري نداشت و عدهاي روزه سكوت گرفته بودند، جانشين ستاد كل نيروهاي مسلح در نامهاي در تعريف تو نوشت اين فرمانده لشكرها مثل احمد يك رستم هستند ولي كسي نشنيد.
احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه با آقا محسن درباره تو صحبت كردم و او ميگفت احمد در جنگ خدمات زيادي كرده است، مدتي بين خانه و بيمارستان بقيهالله رفت و آمد ميكردي، يكبار يك هفته كنار تختت ماندگار شدم و هر كس ميآمد باورش نميشد تو زمينگير تخت شدهاي. آقا محسن وقتي تو را ديد گفت آقاي سوداگر با خودت چكار كردي؟
تو خنديدي و گفتي فكر ميكنم بايد آماده رفتن بشوم، آن حرف تو را نشنيده گرفتم و بعد از رفتن آقا محسن كلي با تو دعوا كردم كه ديگر از اين حرفها نزن و گرنه به حاج خانم خواهم گفت!
بعد از ناصر ديگر حال و روز خوشي نداشتي و مدام بهانه او را ميگرفتي، راستي احمد ياد داري يك شب ساعت 12 كنار مزار ناصر و برادر شهيدت محمود در بهشت علي دزفول چقدر از شهيدان ميگفتي و آرامآرام گريه ميكردي؟ آن شب هيچوقت يادم نميرود كه تو در ميان قبور شهدا چقدر از دلتنگيهايت گفتي و مدام ميگفتي اينها را تا زندهام به احدي نگو؛ من الان هم به كسي نميگويم.
احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه زنگ زدي و گفتي خوابي ديدهام برايم تفسيرش كن و من با خنده گفتم...
آن روز ساعت 2 خبر داشتم سردار احمد سياف آسماني شده است فورا برايت پيامك زدم و ارتحال احمد سياف را تسليت عرض كردم و تو بلافاصله جواب دادي، دكتر ننويس ارتحال در اثر سكته قلبي بنويس احمد از غم زمانه دق كرد و رفت، چقدر پشت تلفن گريه كردي و گفتي اين حرفها و خاطراتي را كه ميگويم برايم تبديل به مقالهاي كن و من همه حرفهاي تو را كه همراه گريه گفتي در زمزمههاي باراني جمع كردم در ميان جملاتت گفتي احمد حتما ميداني و درك كردهاي كه غربت از سقف خانههايمان چكه ميكند. نميشد نروي؟.
حال با رفتن تو غربت را بيشتر حس ميكنيم چرا رفتي ؟ احمد عزيزم باور نميشد اينقدر زود به احمد سياف ملحق شوي، من حالا مانده بودم كه با تو چه كارهايي را انجام بدهم، احمد يادت هست دو روز قبل زنگ زدي و گفتي جان تو و جان سيد احمد و هر كاري ميتواني براي رفع مظلوميت او انجام بده و من طبق معمول گفتم احمد از تو به يك اشاره از من به سر دويدن، هم ناراحت بودي و هم مصمم و ميگفتي يادم باشه از لندن حرفهايي را بزنم تا فراموشي، ما را دربدر نكند.
راضي نميشدي به كسي كم لطفي شود مخصوصا به بچههاي جنگ. اين نخستين دفاع تو نبود ولي آخرين دفاع تو بود چون راهي ديار يار شدي.
هروقت چند روزي كه همديگر را نميديديم تو زود با تلفن يا حضوري جبران ميكردي. ديروز تو رفتي و ديروز من، ديروز ديگري بود. راستي احمد تو كي برميگردي؟
| بعدی > |
|---|






