اعترافات عراقيها از جنگ يك عذرخواهي ملي است
| دفاع |
| عسكر عباسنژاد |خاطرات سربازان و خلبانان عراقي و اعتراف آنها به جنايات خود درجنگ 8 ساله در 65 كتاب در ايران ترجمه و منتشر شده كه از اين تعداد 30 خاطره و اعتراف به جنايات عراقيها در جنگ با ايران در كتاب« پارههايي از آنچه اتفاق افتاد» آمده كه همه در برگيرنده يك نوع عذرخواهي ملي است از اين دست ميتوان به روايت خلبان عصام عبدالوهاب الزبيدي و خاطرات سرهنگ دوم سلمان صفر درويش اشاره كرد.
مجموعه 3 جلدي«پارههايي از آنچه اتفاق افتاد»، شامل خاطرات كوتاه نظاميان عراقي است كه با انتخاب و تدوين و شرح مرتضي سرهنگي و با گرافيك كورش پارسانژاد در سال گذشته منتشر و براي دومين بار امسال با طرح جلد جديد و در قطع رقعي و 101 صفحه با شمارگان 2500 نسخه به تازگي توسط انتشارات سوره مهر راهي بازار نشر شد.
جلد دوم اين كتاب، پانصد و نود و دومين كتاب از مجموعه آثار دفتر ادبيات و هنر مقاومت حوزه هنري است. سرهنگي در مقدمه كتاب مينويسد: «... جاذبه اين خاطرات براي من به حدي است كه اين چند سال توانستم از لابهلاي حدود 65 عنوان كتابي كه از خاطرات عراقيها در ايران ترجمه و منتشر شده، 30 خاطره كوتاه را كه به نظرم نو و شگفت بود دستچين كنم.
درباره هر خاطره هم چند سطري نوشتم به اين اميد كه دايره مجال انديشيدن را كمي بزرگتر كنم، زيرا اعتقاد دارم بدون انديشيدن به واقعه بزرگي مثل جنگ، به آساني نميتوان به نقطه مركزي آن رسيد. براي هر 10 خاطره كوتاه يك جلد طراحي كردم، در مجموع سه جلد از خاطرات نظاميان عراقي در دست شماست. تا آنجا كه توانستم، اشخاص و مكانهايي كه نامشان برده شده گويا كردم. براي بعضي اشخاص عكس تهيه كردم و مأخذ خاطرهها را نوشتهام. اين سه جلد روايت من از جنگي است كه دنياي قدرتمند با دست عراقيها آتش آن را روشن كرد».
چاپ دوم اين مجموعه در قطع رقعي و در 77 صفحه به تازگي توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است. نخستين خاطره ذكر شده در جلد اول، با عنوان«شام دستگيري» از سرگرد عزالدين مانع و از كتاب«گردان گمشده» است. خاطرات وي از روزهاي اول اشغال خرمشهر و با آزادي اين بندر مهم در تاريخ 3/3/1361 پايان ميگيرد. سرهنگي درباره سرگرد عزالدين ميگويد: «... از او مطلب زيادي نميدانيم. او فقط همين يك كتاب را نوشت و نميدانيم تا پايان جنگ بوده يا نه و چطور پايش به ايران رسيده است. او فقط مقدمه كوتاهي براي كتاب گردان گم شده نوشته و گفته است اين نوشته سند گويايي از واقعيتهاي جنگ تحميلي است كه موجب رسوايي دشمنان ستم پيشه است.»
دومين خاطره عنوان«بهزاد قائدي» از دكتر مجتبي الحسيني است. سرهنگي اين خاطره را از كتاب «هنگ سوم» انتخاب كرده است. خاطره بعدي با عنوان «فرمانده مست» از سروان اسعد حاتم العتابي كه خاطرات او در كتابي تحت عنوان «كابوسهاي هيرو» منتشر شده است. چهارمين خاطره از كتاب«هليكوپتر هشام» نام دارد و از سروان فهمي الربيعي است. سرهنگي درباره فهمي الربيعي مينويسد: «...آدم عجيبي است. اگر همه صفحههاي كتاب خاطرات او را در اين مجموعه كوچك بياورم، شايد حق را به من بدهيد.
او يك افسر عملياتي و جسور است كه زخم چندين عمليات را بر پوست و گوشت خود دارد. سروان فهمي در خاطره هليكوپتر هشام يكي از هولناكترين اتفاقهاي جنگ را براي ما بازگو ميكند. شايد بپرسيد چرا نام اين خاطره را هليكوپتر هشام گذاشتم. دليلش اين است كه در خاطره يكي از افسران ارتش خودمان به نام«سروان حبيبالله خدادادي» شبيه اين اتفاق را ديده و نوشته است.
او كه در مهران مجروح شده بود و داخل كانال مانده، خودش ديده است كه از يك هليكوپتر عراقي چند نفر اسير ايراني را وقتي كه هليكوپتر اوج گرفته بود از بالا به پايين پرت كردهاند. در صفحه 48 كتاب فهمي الربيعي ميخوانيم:«هشام صباح الفخري پس از پايانيافتن بازجويي گفت: آن سه ايراني را پيش من بياوريد. سريع آنها را نزد هشام بردند. به آنان گفت:
به امام خميني فحش بدهيد! آن سه بدون هيچ حركتي در جاي خود ايستادند. هشام از جاي خود برخاسته، چند سيلي سنگين به آنها زد و گفت: چرا؟ چرا؟ چرا؟ آنگاه به طرف هليكوپترش رفت و از محافظانش خواست آن سه نفر را بياورند. آن سه سرباز ايراني به همراه هشام سوار هليكوپتر شده، همراه با آنها سربازان محافظ كه سلاحهایشان را به طرف آن سه ايراني نشانه رفته بودند هم و سوار شدند.
هشام در آسمان به سه اسير گفت: شما را پيش خميني ميفرستم. به او بگوييد: هشام به تو سلام ميرساند؟ها...ها...ها... غرق در خنده بود و هليكوپتر به نزديك مرز رسيده و بسيار بالارفته بود. آنگاه از درون هليكوپتر و در حالي كه سربازان و اهالي شاهد بودند، آن سه سرباز ايراني با قدرت به پايين انداخته شدند كه پس از غلت خوردن بر قلههاي بلند، چون توپي غلتان از مكاني به مكان ديگر افتادند و سرهايشان از بدنشان جدا شد. هشام، اين مناظر را ميديد و لذت ميبرد و ميگفت: به هيچ ايراني رحم نكنيد!».
ژنرال هشام صباح الفخري اهل موصل است. او از نخستين روزهاي جنگ تا پايان آن در سمت فرماندهي انجام وظيفه ميكرده است. سمتهاي گوناگونش در هشت سال جنگ از او چهرهاي شناختهشده در ميان نيروهاي عراقي و حتي نيروهاي ايراني ساخته است. در آغاز جنگ فرماندهي لشكر دهم زرهي را به عهده داشت و در طول جنگ هم به فرماندهي سپاه چهارم رسيد. هشام براي قتل عام مردم روستاهاي مرزنشين و اسيران جنگي ايراني دستش كاملاً باز بود و كمتر اسير ايراني بود كه با هشام روبهرو شود و گلولههاي سلاح كمري او در سينهاش ننشيند.
خاطرههاي بعدي«زميني كه... » به روايت خلبان عصام عبدالوهاب الزبيدي است و از كتاب«پرواز شماره 22» انتخاب شده است. خاطره«قرار» از كتاب«جنايتهاي ما در خرمشهر» و از سرهنگ دوم سلمان صفر درويش است. مرتضي سرهنگي درباره اين كتاب مينويسد: «... از ويژگيهاي كتاب اين است كه همه اتفاقهاي آن در خرمشهر افتاده است. همه اين افسران در خرمشهر بودهاند و آنچه كه ديده و شنيدهاند را نوشتهاند. خواندن اين كتاب تكاندهنده انصافاً طاقت ميخواهد وقتي بخشهايي از كتاب رفتار نظاميان عراقي با خانوادهها و زنان و دختران خرمشهر را نشان ميدهد، بايد طاقت آورد و تا پايان آن را خواند.»
«فاطمه خزرجي»، نوشته سرهنگ رضا الصبري، از كتاب «خرمشهر در آتش» عنوان خاطره ديگري از اين كتاب است. خاطرههاي ديگر جلد دوم كتاب«پارههايي از آنچه اتفاق افتاد» از كتاب«فرار از حلبچه» با عنوان «شبگرد»؛ «مهمان كوچولو» برگرفته از كتاب «زوزه مرگ»؛ «سربازي اينچنين، سربازي آن چنان» از مجموعه خاطرات كتاب«امروز، روز شماست» انتخاب شده است.
خاطرات استفاده شده در اين كتاب بهگونهاي انتخابشده كه ايده و طرحهاي نمايشي را براي ساخت مستند و فيلم كوتاه درباره دفاع مقدس ارايه ميدهد. اميد است كارگردانان و نمايشنامهنويسان با انتخاب و خواندن اين دست از خاطرات و مستندات مكتوب بتوانند كارهاي زيبايي در عرصه سينما و هنر توليد كنند.
| < قبلی | بعدی > |
|---|






