Website TemplatesJoomla TemplatesWeb Hosting
سرخط اخبار
اخبار دفاع

دفاع گزارش اين‌جا شهيد زنده‌اي به آسمان خيره شده است...

اين‌جا شهيد زنده‌اي به آسمان خيره شده است...

دفاع

| صدیقه حسینی * |وقتي قرار بر نوشتن است از اسطوره و الگو و نمونه گاهي قلم هم واهمه دارد از سقوط در عمق شعارزدگي و استيصال؛ ولي اين‌جا بايد نوشت تا همه به احترام يك زن قيام كنند، زني كه براي خودش اسطوره‌اي شده است. براي رفتن تا منزل  «جانباز 100 درصد» بايد با پاي دل رفت، پايي كه سكوت نمي‌شناسد و بي‌محابا مي‌رود تا بداند و بگويد. شايد هفته و روز زن بهانه بود براي گفتن از احساسي كه در عمق جان يك زن رخنه كرده است، احساسي كه بي‌اندازه دوستش دارد و همين احساس هزاران علامت سوال را در ذهنمان كاشته است.

 

 

به احترام اين زن بايستيد

 

با پاي دل مي‌رويم و میهمان صاحبخانه‌اي مي‌شويم كه رد عبور فرشتگان را مي‌شود در خانه‌اش پيدا كرد. قدم كه مي‌گذاريم احساس عجيبي به ما مي‌گويد كه اين‌جا حس غريبي دارد! حسي به اندازه همين جمله گنگ و مبهم.

 

اين‌جا شهيد زنده‌اي به آسمان خيره شده است...


اين‌جا شهيد زنده‌اي روي تخت دراز كشيده و به آسمان خيره شده است و با نگاهش نجوا مي‌كند، جانباز 100 درصد«سيدنورخدا موسوي منفرد» سه سال است در حالت كما همين‌طور خيره به سقف اتاق مي‌نگرد و انگار در عمق نگاهش چيزي است كه مسحورمان مي‌كند! نه تنها ما را بلكه هر كسي را كه اين‌جا قدم گذاشته و جادو شده است.

 

مي گويند هر روز از هر جاي ايران دوستان و آشناياني به نيت زيارت«شهيد زنده» مي‌آيند! جانبازي كه رد گلوله گروهك ملعون ريگي را مي‌توان روي پيشاني‌اش گرفت،«نور خدا» شهيد پاسداشت كيان مملكت است، شهيد حفظ خاكي كه برايمان بيش از همه دنياي خاكي مي‌ارزد! زهرا سادات دختر كوچك سيد نورخدا مي‌گويد كه پدرش سه سال و دو ماه و 10 روز است كه به آسمان خيره شده و انگار منتظر است! دخترك شماره روزهاي انتظار پدرش را خوب مي‌داند و حتي ساعت‌هايش را هم شمرده است.

 

تنها 10 سال سن دارد و قرار است بعد از سه سال چراغ شادي را امشب در دهمين سالگرد تولدش در خانه نوراني«سيد» روشن كند، مي‌گويد اين تولد، تولد 10 سالگي او نيست، تولد نويدي است كه دكتر براي يك بار ديگر«زهرا» گفتن سيد نورخدا به آنها داده و بي‌اندازه خوشحالشان كرده است.

 

خيلي! شمردني نيست!


تا آمدن خانم حافظي همسر«سيدنورخدا» با زهرا سادات گپ مي‌زنيم و او هم از همكلاسي‌هايش مي‌گويد كه گاهي براي ديدن«بابايي» به خانه‌شان مي‌آيند، كمي از معدلش مي‌گويد و اين‌كه هر سال شاگرد اول مي‌شود. از اين‌كه سه سال انتظار بابا را چطور تاب آورده است و اين‌كه چطور به مادر كمك مي‌كند تا نيازهاي بابا را برطرف كنند.

 

خلاصه دخترك حرف‌هاي گفتني زيادي دارد ولي مادرش با سيني چايي كه مقابلمان مي‌گذارد رشته كلام را به دست مي‌گيرد تا جواب سوالي را كه از زهرا سادات پرسيده‌ام خودش بدهد و با نگاه گرمش مي‌گويد: هر اتفاقي براي«سيد» بيفتد ما دوستش داريم، حتي هر روز بيش‌تر از روز گذشته! و زهراسادات با تكان دادن سرش حرف مادر را تاييد مي‌كند.

 

 

 

مي گويم زهرا جان حالا جواب سوال را خودت بگو، بابا را چقدر دوست داري و دخترك جواب مي‌دهد: خيلي! شمردني نيست! و جوابش دقايقي سكوت را میهمان فضاي اتاق مي‌كند. از زن جوان كه به زحمت 37 سالش تمام شده است مي‌خواهم قصه زندگي‌اش را با«سيد نورخدا» بگويد تا با سكوت معناداري مرور كند روزهاي قشنگي را كه هر شب شايد در ذهنش به آنها مي‌انديشد.

 

يك قصه تمام نشدني...


مي گويد همه زندگي ما قصه است، يك قصه تمام نشدني كه دوست ندارم تمام شود. از جوابش شگفت زده مي‌شوم، انگار كه قرار نبوده چنين جوابي بشنوم با تعجب مي‌پرسم دوست نداريد تمام شود؟ و با همان نگاه مصمم مي‌گويد نه! شوهرش را همين‌طوري روي تخت، بدون حتي يك واكنش، يك كلمه، يك نگاه معنادار و حتي يك صدا ياآواي با مفهوم دوست دارد و همين شگفت زده‌ام مي‌كند!

 

مي گويد غريبه‌ها از شهرهاي دور و نزديك براي دقيقه‌اي با«سيد نورخدا» بودن به اين‌جا مي‌آيند تا از اتاقي كه فرشته‌ها قدم‌هايشان را آنجا مي‌گذارند بي‌نصيب نمانند و من خوشبخت‌ترين زن روي زمين هستم كه همه روزم اين‌جا شب مي‌شود و شبم به سپيده پيوند مي‌خورد.

 

از 14 سال زندگي مشترك با«سيد» حرف‌ها دارد، ولي همه 11 سال يك طرف و سه سال و دو ماه و 10 روز آخرش يك طرف! مي‌گويد من از 17 اسفندماه سال 87 يك بار ديگر متولد شده‌ام، همزمان با بهشتي شدن«سيد نورخدا» من هم اوج گرفتم تا توفيق پرستاري«شهيد زنده» را داشته باشم.

 

سيد دلم را برد!


از روز آشنايي با«سيد» مي‌پرسم و با صورت گل انداخته مي‌گويد كه براي نخستين بار در روز خواستگاري او را ديده و همان روز هم عاشقش شده است! وقتي از عشقش حرف مي‌زند به مانند همه زنان محجوب و با حياي لرستاني صدايش مي‌لرزد و صورتش سرخ و سفيد مي‌شود و مي‌گويد: سيد دلم را برد! كمي تامل مي‌كند و حرفهايش را به روز جانباز شدن سيد پيوند مي‌زند.

 

مي‌گويد همه‌چيز در عمليات كمين در شرق زاهدان و در نبرد با گروهك ريگي اتفاق افتاد. مي‌گويد«سيد» مرخصي داشته و قرار بوده همان روز برگردد ولي نوبت مرخصي‌اش را به همكارش مي‌دهد تا توفيق حضور داشته باشد. مي‌گويد اگر اين مقاومت نبود شايد فاجعه‌اي رخ مي‌داد، شايد!

 

 

 

 

پرستار يكي از اهالي بهشت شده‌ام...

 

زن جوان تند و تند حرف مي‌زند و من فقط گوش مي‌كنم، گاهي آن‌قدر محو حرف‌هايش مي‌شوم كه نمي‌توانم كلمه‌اي بنويسم. مي‌گويد«نمي داني خون سيد چه‌ها كرده است»، مي‌گويد«شيرين‌ترين روزهاي زندگي‌ام را سپري مي‌كنم»، مي‌گويد« من پيش كسي هستم كه ايمان دارم بهشتي مي‌شود و چقدر خداوند به من لطف داشته كه پرستار يكي از اهالي بهشت شده‌ام»، مي‌گويد...

 

در نگاهش غرور خاصي است كه بي‌اندازه مجذوبم مي‌كند، غروري كه زندگي در كنار يك مرد بهشتي و يك شهيد زنده به او داده و اين احساس تمام روحش را تسخير كرده است.  با مكث خاصي سوالم را مزمزه مي‌كنم و مي‌پرسم «خسته نمي‌شوي؟» مي‌گويد از چه؟ با كمي تامل انگار كه نمي‌دانم حرفم را چطور در قالب كلمات بياورم با شرمندگي در چشمانش نگاه مي‌كنم و از نگاهم منظورم را مي‌خواند و مي‌گويد: نه!

 

پرستاري فرزند زهرا(س) سهم كمي نيست!


سريع پي سوالم را مي‌گيرم و مي‌پرسم تا به حال از خدا گلايه كرده‌اي كه«حقت اين نبوده است؟» و بازهم جوابش سوالم را شرمنده مي‌كند و مي‌گويد: اين تمام حق من از زندگي بوده است، پرستاري فرزند زهرا(س) سهم كمي نيست!

 

انگار كه احساس مي‌كند حرفش را شعار پنداشته‌ام پي حرف‌هايش را مي‌گيرد و مي‌گويد: اينها كه مي‌گويم شعار نيست، واقعيت زندگي من است، واقعيت همه سه سال و 2 ماه و 10 روز زندگي با يك «شهيد زنده»! احساس زني كه سال‌هاست همسرش بدون واكنشي روي تخت دراز كشيده و خيره مانده همه وجودم را مبهوت كرده است.

 

زن جوان كه انگار استيصال مرا دريافته حرف‌هايش را ادامه مي‌دهد و مي‌گويد: من فقط از«سيد» دو سوال دارم، يكي اين‌كه آيا از من راضي است و دوم اين‌كه مرا هم پيش مادرش زهرا(س) شفاعت مي‌كند؟

 

مي ترسم كم بياورم!

 

مي گويم براي شفاي«سيد» دعا مي‌كني؟ و بازهم جواب عجيب زن جوان كه«سيد به دعاي من احتياج ندارد، خدا خودش به سيد شفا داده است… »

 

 

 

مي گويد كه گاهي براي«سيد» و خوشبختي‌شان اسفند دود مي‌كند، مي‌ترسد اين خوشبختي تمام شود و با لبخندي مي‌گويد همه به زندگي ما غبطه مي‌خورند! مي‌گويد هميشه در زندگي‌مان«تك» بوده‌ايم و حالا هم در همه دنيا«تك» هستيم.

 

از او راجع به ترس‌ها و واهمه‌هايش مي‌پرسم، آرام مي‌گويد: مي‌ترسم كم بياورم! قبل از دعا كردن براي هر چيزي داخل پرانتز به خدا مي‌گويم به من تواني بده كه در اين مسير ثابت قدم باشم.  روي پيشاني«سيد نورخدا» بوسه مي‌زند و مي‌گويد روزي هزار بار پيشاني«سيد» را بوسه باران مي‌كنم، اين‌جا رد گلوله‌اي است كه خانواده ما را بهشتي كرد!

 

يك زن ديگر متولد شده است!

 

كبري حافظي همسر جانباز 100 درصد«سيد نورخدا موسوي منفرد» معلم است ولي به‌خاطر همسرش مرخصي گرفته و كلاس درس را رها كرده است. خودش مي‌گويد كلاس درس من اين‌جاست، من اين‌جا امتحان پس مي‌دهم و به جاي معلمي پرستارم!

 

از تحمل و صبرش مي‌پرسم و مي‌گويد كه قبل از جانباز شدن«سيد نورخدا» خيلي روحيه حساس و عاطفي داشته است. مي‌گويد وقتي سيد سرما مي‌خورد برايش تب مي‌كردم! كمي مكث مي‌كند و ادامه مي‌دهد: ولي انگار آن زن حساس و كم تحمل تمام شده و يك زن ديگر متولد شده است!

 

از آرزوهايش سوال مي‌كنم و با خوشحالي تمام از در آستانه تحقق قرار گرفتن آرزوي ديدار با مولايش حضرت آيت‌الله خامنه‌اي مي‌گويد. با ذوق‌زدگي خاصي مي‌گويد كه موافقت شده كه به همراه بچه‌هايش به ديدار رهبري بروند تا يكي از آرزوهايش رنگ واقعيت بگيرد.


آيا اين منم!؟

 

مي گويم راستي خانم حافظي چطور با سيد ارتباط مي‌گيري وقتي نه مي‌تواند حرفي بزند و نه واكنشي و نه حتي نگاهي؟ انگار كه از حرفم خوشش نمي‌آيد، مي‌گويد: من آن‌قدر به سيد نزديكم كه نيازي به حرف يا كلامي نيست. وقتي تشنه مي‌شوم احساس مي‌كنم سيد تشنه است و وقتي كمي آب روي لب‌هايش مي‌ريزم عطش خودم هم رفع مي‌شود!

 

مي گويد سيد در كما قرار دارد ولي همه احساسش را احساس مي‌كنم. انتظار ندارد من احساسش را درك كنم براي همين حرف‌هايش را با اين جملات تمام مي‌كند: كسي نمي‌داند سيد چه كرده است با دل من!گاهي وقت‌ها به خودم نگاه مي‌كنم و مي‌گويم آيا اين منم!؟

 

جز سكوت در مقابل حرف‌هاي اين بانوي صبر و ايثار چيز ديگري در ذهن قلمم نمي‌گنجد، احساسش همه وجودم را پر كرده ولي انگار حرفهايش را جز خودش كس ديگري نمي‌تواند درك كند، براي همين مهر سكوت بر لب‌هايم مي‌زنم تا او بگويد و بگويد و بگويد و حرف‌هايش همين گزارش شود.

 

براي رفتن از جايگاه فرشتگان و جايي كه يك«شهيد زنده» روي تخت به چشمان آسمان خيره مانده است پاهايم ياري نمي‌كند، انگار همان حس غريب همه وجودم را مسحور كرده است، اين‌جا جادويي به وسعت نگاه يك شهيد جاريست، با وضو وارد شويد.

 

* منبع: مهر

 

افزودن نظر

کد امنیتی
تصویر جدید

تصویر
وقتی خرمشهر از زیر پای عراقی ها بیرون کشیده شد
دوشنبه, 01 خرداد 1391
مرتضی سرهنگی:آزادي خرمشهر به دست نيروهاي ايراني، نخستين ضربه كاري نبود كه بدنه قدرتمند ارتش عراق متحمل مي‌شد.پيش از آن‌ چند عمليات... ادامه مطلب...
تصویر
حق پرستاري جانبازان
پنجشنبه, 28 اردیبهشت 1391
محمد قبادي :حق پرستاري براساس مصوبه مجلس شوراي اسلامي ازسال 1378 به جانبازان واجد شرايط، برطبق توافقنامه سازمان مديريت و برنامه‌ريزي كشور... ادامه مطلب...
تصویر
سهميه استخدامي ايثارگران حقي كه بايد ادا شود
چهارشنبه, 20 اردیبهشت 1391
يوسف مجتهد:مجلس شوراي اسلامي بند (و) ماده44 قانون برنامه پنجم توسعه را اصلاح كرد و در اين اصلاحيه برخلاف رويه‌هاي گذشته كه قوانين استخدامي... ادامه مطلب...
تصویر
انتظارات ايثارگران از مجلس
دوشنبه, 18 اردیبهشت 1391
يوسف مجتهد:اعضاي كميسيون تلفيق در رأي‌گيري مجدد، كليات لايحه بودجه سال 91 را تصويب كردند. با تصويب اين لايحه كميسيون تلفيق و مجلس وارد... ادامه مطلب...
تصویر
تشكل، ضرورت قشر ايثارگر
پنجشنبه, 14 اردیبهشت 1391
محمد قبادي:نيازهاى جامعه ايثارگران بقدرى زياد و متفاوت از يكديگر است كه مي‌بايد هـر كدام مستقلا پيگيرى شود و هـر كدام نيازمند تشكيلات... ادامه مطلب...