مشاركت زن ومرد نبايد باعث تداخل نقش شود
| جامعه |
سيدمحمدصادق مهدوي:بعد از انقلاب صنعتي، تحولاتي در جهان و بهويژه در انگليس رخ داد؛ زيرا در آن جا، به وجود آمدن كارخانجات نساجي، باعث رشد انقلاب صنعتي شد كه تحولاتي را در پي داشت. صنعت نوپاي نساجي، به نيروي انساني نياز داشت و اين باعث شد كارگران از نقاط روستايي به شهرها بيايند. اين كارخانجات، نيروي انساني مورد نياز خود را از ميان زنان تامين ميكردند؛ گفته ميشد: نساجي صنعتي است كه با ويژگيهاي زنانه سازگارتر است.
آرام آرام و تقريبا از سال 1700 ميلادي، با دعوت كردن زنان به كار، مسئله اشتغال آنان در بيرون از خانه، مطرح شد. در اوايل قرن هجدهم و قبل از انقلاب فرانسه، كار كردن زن در بيرون از خانه و براي كسب درآمد، با فرهنگ و ارزشهاي حاكم بر آن زمان مغاير بود. تغيير اين ارزشها به سادگي انجام نشد و جامعه هم آن را بهراحتي نپذيرفت. سه قرن طول كشيد تا به تدريج پذيرفته شد و تا آن جا پيش رفت كه اكنون در كشورهاي غربي، زنانی كه كار نميكنند، احساس سرخوردگي ميكنند.
مهمترين مخالف اشتغال زنان، كليسا بود كه به صورت سازمان دهي شده، با اشتغال زنان مخالفت ميكرد و ميكوشيد سازمانهايي را به وجود آورد كه در شهرها، تظاهرات راه بيندازند و از مردها هم ميخواست اجازه ندهند همسرانشان بيرون از خانه كار كنند. كليسا كار كردن زنان بيرون از خانه را برخلاف اصول ديني ميدانست. از حقوق ديگري كه در مسيحيت، زن از آن محروم شده بود، حق درس خواندن بود. مسيحيت اجازه نميداد كه زنان درس بخوانند؛ زيرا به اعتقاد آنان، اگر زنان درس بخوانند و با سواد شوند، شيطان بر آنان مسلط ميشود و راحتتر مورد وسوسه شيطان قرار ميگيرند.
يكي از اشكالهاي مخالفان نقش سنتي زن، اين است كه اصطلاح يا موضوعي را، بدون توجه به اينكه از كجا آمده و چرا بايد در اين زمينه مطرح شود، مطرح كرده و از آن تعريف و تمجيد ميكنند. يكي از اين اصلاحات، مشاركت و همكاري است كه براي اثبات آن، مسئله مهم تقسيم كار و تفكيك نقش را نفي ميكنند، در حالي كه معناي مشاركت، در عرصههاي مختلف اقتصادي، سياسي و خانوادگي، ابعاد گوناگوني دارد. سوءتفاهم از آن جا ناشي ميشود كه موافقان مشاركت، مشاركت در خانواده را، همكاري مرد در كارهاي خانه و همكاري زن در نان آوري و اشتغال تلقي كردهاند.
حال آنكه مشاركت در زندگي خانوادگي را بايد تلاش براي دستيابي به تفاهم مشترك و زندگي تفاهمآميز دانست. تفاهم مشترك، از چند راه به دست ميآيد؛ مثل؛ هر يك از زن و شوهر تلاش كند كه با خواستههاي نامعقول خود، فشار اضافه بر همسر خود وارد نكنند. بهترين شكل مشاركت مرد در خانه، آن است كه از همسر خود، توقعات نامعقول نداشته باشد، مرتب به او دستور ندهد و به بهانههاي واهي از او انتقاد نكند.
در مقابل، بهترين شيوه مشاركت زن با شوهر، كم كردن توقعات و محدود كردن تجملات است. اين، پسنديدهترين نوع مشاركت و همكاري است كه مشاركت منفعلانه يا مشاركت غير مستقيم نام دارد. ديگر اينكه زن و شوهر، در تصميمگيريهاي بزرگ و راهبردي خانواده، با يكديگر مشورت و هم كاري كنند و با اتفاق نظر تصميم بگيرند؛ اما با وجود اين، بايد اجراي تصميمات را به حوزههاي مردانه و زنانه تقسيم كرد تا هر كس در حوزه خود، تصميمات را اجرا كند؛ چون اگر مشاركت، به صورت تداخل نقش در بيايد، ايجاد مزاحمت خواهد كرد و باعث بروز مشكلات بسيار خواهد شد.
پارسونز، جامعهشناس معروف امريكايي، كسي است كه بيش از ديگران، درباره اين مسئله كار كرده است. او ميگويد كه اگر تداخل نقش پيدا شود، يعني پدر و مادر، هر دو، هم بيرون از خانه كار كنند و هم كارهاي خانه را انجام دهند، لطمه بزرگي بر پيكر خانواده وارد ميشود. وي فايده تفكيك نقش را دو چيز ميداند: يكي آموزش هويت جنسي و ديگري، ايجاد تعادل شخصيتي، رفتاري و رواني براي فرزندان در سنين بالاتر.
استدلال پارسونز اين است كه اگر تداخل نقش به وجودآيد، فرزند در آينده نميداند چه كاري بايد انجام دهد و وظيفهاش چيست؟ چون مشاهده كرده است كه پدر و مادرش، هر دو نقش را انجام ميدهند. از اين رو، در آينده خودش هم دچار تضاد ميشود. او نخواهد دانست كه در برابر همسرش، چه وظيفهاي دارد و متقابلا، همسرش چه وظيفهاي در برابر او دارد و بايد چه انتظاري از او داشته باشد. پس لطمه شخصيتي ديده و تعادل روحياش به هم ميخورد.
در جامعه، دو نوع نقش وجود دارد: نقشهاي عاطفي و نقشهاي ابزاري. فرزند نقشهاي ابزاري را از پدر و نقشهاي عاطفي را از مادر ياد ميگيرد. حال اگر در خانوادهاي تداخل نقش وجود داشته باشد، اختلالات شخصيتي بسياري در فرزندان بروز ميكند. مخالفت جامعه شناسان بزرگ، با اختلاط نقش و نيز اشتغال تمام وقت زنان، مبناي علمي دارد. كوينك، جامعه شناس سوئدي، كه به تازگي هم از دنيا رفته است، به صراحت ميگويد: «اشتغال تمام وقت زن، در بيرون خانواده، به خانواده، زن، شوهر و بچهها، لطمه جدي وارد ميكند».
او ميگويد: «زني كه كار ميكند، به دليل خستگي، نميتواند نقش عاطفي خود را ايفا كند. همچنين بخش زيادي از فكر و ذهنش را، مسائل مربوط به كارش اشتغال ميكند. وقتي روابط خانوادگي، دچار اخلال شد، بر رابطه بين اعضاي خانواده تاثير ميگذارد»؛ مثلا وقتي خسته است، زود عصباني ميشود و نميتواند خواستههاي عاطفي فرزندش را برآورده كند ممكن است برخورد تندي هم انجام دهد كه نتيجه آن، سرخوردگي، چيزي ديگري نيست. چنين زني، با همسرش نيز نميتواند رابطه عاطفي درستي برقرار كند.
به همين دليل، ميبينيم كه يكي از جاهايي كه طلاق زياد صورت ميگيرد، خانوادههايي است كه در آنها، زن شاغل است. در زنان شاغل، به علت تمكن مالي و استقلال اقتصادي، سازگاري بهشدت كاهش مييابد؛ زيرا در اين زنان، آستانه تحمل بسيار پايين ميآيد. اينها، واقعياتي است كه با آنها روبهرو هستيم.
*جامعهشناس و عضو هيئت علمي دانشگاه شهيد بهشتي
| < قبلی | بعدی > |
|---|





