آزادي خرمشهر مرهمي جادويي بر دردهايم بود
| دفاع |
مرحله سوم عمليات بيتالمقدس 20 ارديبهشت شروع شد. من تا روز اول خرداد در بيمارستان بودم. در امتحانات متفرقه ماهشهر ثبت نام كرده بودم و تا قبل از عمليات شبها درس ميخواندم، اما با شروع عمليات بيتالمقدس و فشار كار در بيمارستان ماهشهر و بعد در آبادان، فرصت درس خواندن را از دست دادم. از طرفي دلم براي مادرم تنگ شده بود. سه ماه بود او را نديده بودم و احتمال ميدادم عمليات در خرداد ماه ادامه داشته باشد.
تصميم گرفتم دو روز مرخصي بگيرم و به شيراز بروم، طاقت نداشتم چند ماه طولاني مادرم را نبينم، بليت گرفتم و به شيراز رفتم. مادرم باور نميكرد در اين شرايط به ديدنش بروم.از امتحاناتم پرسيد. به او گفتم از پنجم خرداد شروع ميشود؛ اما اگر عمليات باشد نميتوانم امتحان بدهم. مادر گفت خدارو چه ديدي شايد همين امشب عمليات تمام شود. حرف او را جدي نگرفتم اما واقعاً چنين اتفاقي افتاد. صبح سوم خرداد آزادي خرمشهر اعلام شد.
باور نميكردم و از اينكه از منطقه دور بودم احساس بدي داشتم. براي بعدازظهر سوم خرداد بليت اتوبوس گرفتم كه به ماهشهر برگردم و به آبادان بروم. مردم در كوچه و خيابان شيريني پخش ميكردند. شيراز سراپا شور و شادي بود، صداي بوق ماشينها و سرودهاي انقلابي شهر را پر كرده بود. مادر هم گريه ميكرد و به ياد اسماعيل بود.
اي كاش او الان بود و آزادي خرمشهر را ميديد. بعدازظهر با اتوبوس به ماهشهر برگشتم. سري به شهربانو و علي زدم و به آبادان رفتم. روزهاي خوشي بود. يك جشن ملي در همه كشور به راه افتاد. برخلاف سال 59 كه غم و درد بر جامعه سايه انداخته بود، خرداد ماه سال 61 روزهاي شادي همه بود. البته غم از دست دادن شهيدان آزارمان ميداد؛ اما شادي پيروزي از همهچيز بالاتر بود. وقتي وارد بيمارستان طالقاني شدم هر كدام از بچهها را ميديدم مخصوصا خرمشهريها، همديگر را بغل ميكرديم و اشك ميريختيم.
به دنبال راهي بودم به خرمشهر بروم. ديگر طاقت نداشتم. به بيمارستان شركت نفت زنگ زدم. افسانه گفت قرار است يك آمبولانس بگيريم و به خرمشهر برويم حتما دنبال تو هم ميآييم. روز ششم خرداد من، صديقه، افسانه و فريده اشتري از امدادگران شركت نفت و عصمت، پروين گنجيان، بهبهاني، مهري و مينا كمايي با آمبولانس به خرمشهر رفتيم. شهر به ويرانهاي تبديل شده بود. همه ما اشك ميريختيم. خرمشهر زيبا كه نگين شهرهاي خوزستان بود، به تلي از خاك ميماند.
نخلهاي سوخته همچنان ايستاده بودند. بسياري از نخلها خشك شده بودند. بعضي از محلههاي شهر ميدان مين شده بود و كوچه و خياباني در آن محله وجود نداشت. ايستگاههاي صلواتي در سطح شهر، شيريني و شربت پخش ميكردند و ماشينهاي تبليغات كه لندكروز يا وانت بودند با بلندگو سرود پخش ميكردند. قبل از رفتن به مسجد جامع، كنار شط رفتيم و همه وضو گرفتيم؛ چه لذتي داشت وضو گرفتن با آب كارون.
به مسجد جامع رسيديم. من و صديقه با بقيه بچهها در محل شهادت اسماعيل به سجده رفتيم و يك دل سير گريه كرديم. رزمندگان در مسجد جامع جمع شده بودند. پرچمهاي زيادي بر روي در و ديوار و مناره خمپاره خورده مسجد نصب كرده بودند. عراقيها زير خيابانهاي خرمشهر كانال كنده بودند، كانالهاي خيلي طولاني به اندازه يك آدمي كه خم شود و در آن راه برود ارتفاع داشت. ما وارد كانالها شديم و از طريق كانال از خيابان روبهروي مسجد تا لب شط رفتيم و آنجا از كانال خارج شديم.
يك ساختمان بزرگ بانك ملي در خيابان ساحلي بود كه استحكام زيادي داشت، ساختمان نريخته بود، اما ديوارهاي بلندش از بالا تا پايين گلوله خورده و سوراخ سوراخ بود. روي زمين پر از مين بود. عراقيها كه واقعا ترسو بودند دور تا دور خودشان را مينگذاري كرده بودند كه رزمندگان به آنها نزديك نشوند. در ميان آن همه ويراني و خرابي نگاه به كارون آرامم كرد. به آب روان كارون نگاه كردم كه در طي اين سالها در جريان بود و همهچيز را شاهد بود.
صداي آرام و مهربان آب، دلم را تسكين داد. به ياد آن پسري افتادم كه زير توپ و خمپاره، گاري بشكههاي آب را لب كارون ميآورد، آنها را پر ميكرد و به مسجد ميبرد.اي كاش او هم امروز، ميآمد و كارون را تماشا ميكرد. ز خرمشهر خارج شديم و به كوت شيخ رفتيم. آنجا هم دست كمي از آن طرف آب نداشت، يك مغازه لبنياتي ديوارهايش ريخته بود و چندين صندوق نوشابه وسط خيابان افتاده بود. به سرمان زد نوشابه بخوريم. ميخواستيم بدانيم نوشابه كوكاكولا بعد از چند سال قابل خوردن هست يا نه؟ با شيطنت تمام نوشابهها را باز كرديم اما راننده ما، آقاي رنجبر، گفت:
«خواهرها مسموم ميشويد، ميميريد. اين نوشابهها يكسال و نيم است كه اينجا افتادهاند» من و چند تا از بچهها از جمله افسانه علوي نوشابه را سر كشيديم. افسانه گفت: «به نظر من هر چيز كه ميماند و خراب ميشود، خوشمزهتر ميشود.» گفتم: «نه اشتباه ميكني اين نوشابه گاز ندارد مثل شربت شده.» بعد از خوردن نوشابه و ديدن كوت شيخ سوار آمبولانس شديم تا به آبادان برگرديم. از خودم خندهام گرفت، من و بچهها لحظهاي گريه ميكرديم و لحظهاي ميخنديديم و لحظهاي هم مثل بچهها رفتار ميكرديم؛ اما اصلش اين بود كه همه ما بچه بوديم و جنگ زود بزرگمان كرد و از ما آدمهايي ديگر ساخت.
ساعتها تنها در كوچهها و خيابانهاي شهر قدم زدم و به خانههاي فروريخته، به اتاقهاي خالي از زندگي نگاه كردم. روي زمين پر از سنگ، آجر و تكههاي تركش بود. در گوشهاي از خيابان عروسكي زيبا افتاده بود كه در زير آفتاب و باران پير شده بود، جلوي پايم يك بخاري نفتي ديدم كه پايههايش زنگ زده بود و در خاك كوچه فرو رفته بود.
نشانههاي زندگي خاموش در گوشه و كنار خيابانهاي خرمشهر ديده ميشد. از دور اسماعيل را ديدم. او در كنار يك درخت گل كاغذي ايستاده بود و به من نگاه ميكرد. چشمانش ميدرخشيد و موهايش مثل اشعه خورشيد زرد، زرد بود.
لبخند مليح و زيبايي بر لبهاي باريكش نشسته بود، نزديكم بود اما دور دور بود. به سويش رفتم اما او از من فاصله گرفت و دور شد، جمعي در انتظارش بودند آنها هم مثل اسماعيل ميخنديدند و ميدرخشيدند، هرچه كردم او را صدا كنم نتوانستم. از گلويم صدايي خارج نميشد، همه فريادها در درونم موج ميزد اما صدايي شنيده نميشد.
همه خاطرات دوران كودكي، انقلاب، جنگ و روزهاي سخت جدايي از خانه، از مادر و از اسماعيل برايم تكرار شد. آزادي خرمشهر مرهمي جادويي بر دردهايم بود، زخمهايم التيام پيدا كرده بود، اسماعيل نرفته بود و حيات و بودنش را احساس ميكردم، بعد از گذشت 20 ماه از جنگ من سالها بزرگتر شدم بعد از شكافتن پوستههاي ضخيم و تو در توي زندگي و از گذر تجربههاي تلخ و شيرين خودم را شناختم.
غمها و شاديها، ترسها و شجاعتها، ضعفها و قوتهاي خود را ديدم بارها با خودم مبارزه كردم گاهي پيروز شدم و گاهي شكست خوردم. اما من ديگر آن دختر 14 ساله آغاز جنگ نبودم، به شناختي عميق از خود رسيدم كه بالاترين ثمره حضورم در جبهه بود. شناختي كه موجب شد تا پايان 8 سال دفاع مقدس همچنان در منطقه بمانم و وجدانم آسوده باشد...».
| < قبلی | بعدی > |
|---|








